
خونه به دوش شهر من
بیا بریم از این دیار
منو ببر به شهر عشق
ببر به سوی شهر یار
کوچه به کوچه میرویم
اما چرا عوض شده
هوای کوی عاشقی
چرا مثل قفس شده ؟
بیاد حاک شهر عشق
سرا پا من نفس شدم
گمگشته ی دیار دل
تو راه پیش و پس شدم
ما از همه عاشق تریم
ما از همه بالا تریم
موقع پرواز که بشه
ما تا ستاره می پریم
خونه به دوش ...
+ جدیدترین آهنگ فریدون آسرایی به سبک ترنس که با آهنگ فوق العاده زیبا ساخته و فراتر از سبک ایرانی ساخته شده است ... ( البت از نظر من )
+ حیف که خطهای ایران و سرعتش اجازه ی آپلود سریع رو به من نمی داد مگر نه حتما برای دانلود آپلود میکردم ...
آهنگ های مختلف امروز برای من همون همدم همیشگی من رو به یادم میارن با این تفاوت که دیگه نمی خواد همدمم باشه ... نمی دونم ٬ شاید زود قضاوت می کنم ٬ شاید می خواد همدم باشه فعلا شرایطش براش جور نشده ...
عادت کرده ام درباره ی هر کسی که می خوام نظر بدم اول به اون فکر کنم ٬ خودمو بذارم جاش ٬ شاید اون لحظه و اون برهه ی ( البته اگر برهه رو درست نوشته باشم ) زمانی شرایطش جور نبوده باشه ٬ اینو عادت کردم ٬ شاید به قول نیلوفر دارم یواش یواش بزرگ می شم ٬ هنوز چیزی از کار کردن توی بوفه ی دانشگاه نگذشته که حدود روزی ۱۳ ساعت کار می کنم و حتما برای منی که تا دیروز می خوردم و می خوابیدم خیلی مشکله ٬ خیلی مشکله ... دلیل آپم امروز این چرت و پرتایی که نوشتم نبودن ٬ چیزهای دیگه ای بودن ...
دلایل زیادی که باعث شد امروز بنویسم ٬ خیلی عادت داشتم بنویسم ٬ ولی دلم پره ٬ خیلی دلم پره
خیلی دلم پره
خیلی دلیل داشتم واسه ی آپ کردن ولی حالا ...
نمی تونم بنویسم
انگار این یه عادت شده
واقعا ! شاید یه عادت شده ولی ... : کلمه ی عشق حک شده ی روی میز نشونم داد که هنوز عشق نمرده ٬ خیلی بهش فکر می کنم ٬ که شاید اون کسی که فقط یه کلمه ی رو به سختی روی میز پلاستیکی حک کرده چی کشیده ٬ شایدم یه شعاره فقط ... نمی دونم ولی منم روی میز دیگه این رو حک کردم که شاید خیلی حرف توش خوابیده باشه :
هیچ شانه ای برای گریه نداشتم ! هیچ وقت ...
هیچ کس درکم نمی کند ٬ می دانم
این طبیعت انسانیت است ولی با دلم چه کنم
+ کاش گریه می کردی تا گریه می کردم ٬ مثل دفعه ی پیش همراهم ... خودت می دانی برای تو نوشتم
فقط ... روحت بزرگ است ولی ... خواهرت هم مثل خودت اون هم ولی ...
خوبه که دوباره به یاد و سر زبانها افتاده ام ولی دیگر دوست ندارم ...
چون فراموش شدنم رو باور کرده بودم...
هر روز می گذره ٬ آروم آروم از کنار هم می گذرن ٬ خیلی سخته ٬ خیلی سخته ٬ هنوز کسی رو که عاشقش بودم رو فراموش نکردم ٬ هنوز به عکسش نگاه می کنم و توی دلم حرفهای دلمو بهش می گم ٬ هنوز که هنوزه برام یه رویای فراموش نشدنیه ٬ خیلی برام سخته ٬ خیلی سخت ٬ روزهایی که بدون همدم می گذرونم٬ هیچ کس منو نفهمید و دارم می میرم ٬ دیگه خیلی چیزها توی زندگی بی اهمیت شده اند ٬ خیلی چیزها ٬ شاید رنج آدمهای تنها دیگه به چشم نیاد ٬ توی شهری که هیچ کس به فکر هیچ کس نیست ٬ همه صبح زود از خواب بلند می شن و به سر کارهایشان می رند و خیلی دیر به خونه برمی گردن ٬ وقتی هم که برمی گردن اینقدر که خسته ان واسه خانواده وقت ندارن ٬ نمی دونم ... من کارشناس مسائل اجتماعی نیستم ٬ من یه آدم معمولیم که از این دنیا دلم گرفته !
وقتی از پشت بوم ساختمون هفت طبقمون به اطرافم نگاه می کنم خیلی دلم می گیره ٬ همیشه آرزوم بود که توی یه ارتقاع بلند عشقمو توی بغلم گرفته باشم و گرمی بدنشو حس کنم و ببینم که اونم منو دوست داره ٬ وقتی براش گریه می کنم سرمو توی بغلش میگیره و می ذاره که اشکام رو روی سینه اش بریزم ٬ وقتی دستم سرده دو دستی دستمامو بگیره و فشار بده تا از گرمای دستش دستم گرم بشه ٬ آه که گویی همه ی این عشق ها رو با سونامی به سرای نیستی فرستاده ان ٬ خسته ام خیلی خسته ام ٬ همیشه دوست داشتم به اولین کسی که عاشقش می شم بگم که ٬ من همیشه منتظر لحظه ی وصال می مونم ٬ ولی نشد ...
خیلیا هستن که میان و می گن فقط من نیستم که بدبختم ٬ اونها هم بدبختن ٬ شاید ٬ شاید هیچ کدوممنون هم بدبخت نباشیم فقط فکر می کنیم که بدبختیم ٬ نمی دانم ٬ شاید همگی تنهاییم ٬ کاش می شد تنهاییمان را با هم قسمت می کردیم ٬شاید خیلیها از این حرف من برداشت بد داشته باشن ولی کاش کمی هم به فکر انسانیت بودیم ٬ مثلا اسم ما انسانه ٬ نیاز به محبت داریم ٬ نیاز به دوست داشته شدن داریم ٬ شاید به قولی : تنهایی رازی دارد که با فهمیدن این راز مشکلات حل شود ولی نه برای من که از اول عمر تنها بودم ٬ هنوز یادم نرفته که به خاطرات مادر گوش می دادم ٬ قرار نبود به این دنیای لعنتی پای بگذارم ٬ قرار نبود زندگی کنم ٬ قرار نبود ٬ هیچ وقت قرار نبود ٬ ولی آمدم ٬ ولی آمدم ٬ ولی آمدم ٬ من با ضرب و زور نذر و نیاز و دعا و دستگاه به دنیا آمدم و زنده ماندم ٬ قرار نبود زنده بمانم ٬ شاید این سرنوشت من بود ٬ هیچ وقت قرار نبود زنده بمانم ولی ماندم ٬ از اول عمر همه از من دوری می کردن ٬ شاید دوستم داشتند ولی از من دور می شدند ٬ بیماری پوستی و زردی و سرخک و خیلی امراض دیگه ٬ هیچ کس به دنیا آمدنم هم امید نداشت ٬ حتی پدر و مادرم ٬ ولی مادرم من را نگه داشت ٬ قرار نبود به دنیا بیایم ولی ۱۹ سال پیش صبح ساعت ۱۰ صبح روز ۷ دی ماه روزی که عددش مقدس است به دنیا آمدم ٬ آرام و بی سر صدا ٬ به دنیا آمدم ٬ تنهای تنها ... هیچ کس مرا نفهمید ٬ خیلی سخت بود که زنده بمانم ٬ آرام آرام خوب شدم ٬ بچه ی تپلی که بعد از گرفتن انواع امراض و دردها آرام آرام لاغر شد ٬ آرام آرام لاغر شد ٬ لاغر لاغر ٬ شاید دیگر هیچ کس برایم تره هم خورد نمی کرد ...
حالا ۱۹ سال از آن روزها می گذرد ٬ ۱۹ سال درد و رنج و سختی و مشکل ٬ گویی ناف من را کسی که در عمرش هم تنها بوده بریده ٬ من خیلی تنها بودم و زندگیم پر از سختی بوده ٬ نه سختی هایی که خیلی ها فکر می کنن ٬ من بزرگترین سختی را در زندگی داشتم که باعث شد در سن ۱۹ سالگی پیر بشم ٬ پیر بشم ٬ تنهایی بود ...
آرام آرام گریه ام سرازیر می شود ٬ به آرزوهای کودکی ام که نگاه می کنم می بینم حتی آن کسی که در کودکی می دیدم هم نبودم ٬ هیچ وقت ٬ هیچ وقت ٬ آرزوهای بزرگی که حتی در مغز کوچک پسرک جا شده بودند ٬ آرزوهایی که شاید در سر هیچ بزرگی نبود ٬ نمی توانم بگویم چه بودند فقط بدانید بزرگ بودند ...
خیلی ها من را متفاوت می دانستند ٬ آری متفاوت بودم ٬ از همه ی کسانی که دور و برم بودند ٬ من از همه متفاوت تر بودم ٬ از همه تنهاتر بودم ...
دود می خیزد ز خلوتگاه من .
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن.
کی به پایان می رسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر.
خویش را از ساحل افکندم در آب.
لیک از ژرفای دریا بی خبر.
بر تن دیوارها طرح شکست.
کس دگر رنگی در این سامان ندید.
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید.
تا بدین منز ل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام .
گرچه می سوزم از این آتش به جان٬
لیک بر این سوختن دل بسته ام.
تیرگی پا می کشد از بام ها :
صبح می خندد به راه شهر من .
دود می خیزد هنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن.
* من هیچ وقت نتوانستم مثل خیلی از پسرها هر روز با یک دختر باشم و عاشق همه ی دخترها و هر روز دختر بازی کنم ٬ توانش را داشتم ولی نمی توانستم ... هیچ وقت

از هجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب:
مرده ای را جان به رگ ها ریخت ٬
پا شد از جا در میان سایه و روشن ٬
بانگ زد بر من : مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده ؟
لیک پندار تو بیهوده است :
پیکر من مرگ را از خویش می راند.
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلود است.
من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم.
شادی اترا با عذاب آلوده می سازم.
با خیالت می دهم پیوند تصویری
که قرارت را کند در رنگ خود نابود.
درد را با لذت آمیزد ٬
در تپش هایت فرو ریزد.
نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود .
مرده لب بر بسته بود.
چشم می لغزید بر یک طرح شوم.
می تراوید از تن من درد .
نغمه می آورد بر مغزم هجوم.

آروم آروم پیر شدم ٬ خیلی آروم ٬ نه ... من دیگر گریه نمی کنم ٬ گویی دلم از سنگ شده ٬ هیچ وقت به این سنگ دلی نبودم ٬ شاید از خودم خجالت بکشم که من دیگر چرا ؟ مگر من نازسا به کسانی که بی احساس بودند ٬ نمی گفتم؟ آه شاید این هم سرنوشتی است که باید بدان می رسیدم ٬ هنوز چند وقتی نشده که دوباره چت می کنم ٬ دوستان زیادی پیدا کردم ٬ انگار از اول اینجا را برای خودم ساخته بودم ٬ آه دیگر توانی در من نیست ... خسته ام خیلی خسته ام ٬ می خواهم جدا شوم ٬ هنوز تله کابین نمک آبرود را فراموش نکرده ام ٬ از بالا به پایین نگاه کردن خیلی آسان است ولی وای به روزی که قرار باشد از پایین به بالا نگاه کنیم ٬ مطمئن باشید هرکسی که فکر می کند این کار را تا به حال انجام نداده است و هیچ وقت هم قرار نیست از پایین به بالا نگاه کند ٬ این اتفاق برایش خواهد افتاد ٬ به بدترین حالت ممکنه هم برایش خواهد افتاد ٬ آری برایش اتفاق خواهد افتاد تا یادش بماند که چه چیزی را فراموش کرده ٬ او خدا را فراموش کرده ٬ مثل من که قبلا فقط از پایین به بالا نگاه می کردم ٬ به وحشتناکی سرم گیج می خورد از بدبختی هایی که این زمونه برایم درست کرده است ... خسته ام ... خیلی خسته ام ... چشمهایم .... چشمهایم را به زور باز نگه داشته ام و دوباره انگشتانم تند و تند بر روی کیبورد ضربه های آرامی می زند تا دوباره چرت و پرتهای همیشگی ام روی صفحه نمایش داده شود ... خیلی خسته ام ... خیلی ...
دگیر اهمیتی نمی دهم که کسی مرا دوست ندارد ٬ من هم دگیر کسی را دوست نخواهم داشت ٬ مطمئن باشید که دیگر کسی را دوست نخواهم داشت ٬ سخت است ولی می گویم ٬ دوست داشتن در من مرد ٬ خیلی سخت بود ولی خودم کشتمش ٬ خیلی ساده ٬ فقط گفتم : کسی مرا دوست ندارد چرا باید کسی را دوست داشته باشم ٬ دیگر فقط من مانده ام و خدایم در این سرای نیستی ٬ سرایی که حتی من که هیچ چیز از آن را ندارم به آن دل بسته ام ٬ با اینکه می دانم شاید دقایقی بعد حتی نباشم که بخواهد انگشتانم بی بدیل روی کیبورد بخورد و چرت و پرتهایم نمایان شود... یادم است که خدا چگونه هوایم را داشت ٬ اوست که فقط مرا دوست می دارد ٬ پس خدایا ٬ خداجونم من هم فقط تو را دوست خواهم داشت ...
می دونم برات عجیبه این همه اسرار و خواهش
این همه خواستن دستت بدون حتی نوازش
می دونم که خنده داره واسه تو گریه و دردم
می گذری و از من میری اما باز من بر می گردم
می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم
پیش همه ی بدی هات چجوری بازم صبورم
می دونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم
دور میشی منو نبینی اما باز من برمی گردم
می دونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم
وقتی نیستی هم یه جور با خیالت رازی می شم
می دونی واسه چی از تو بد می بینم و می خندم
تو نبین گریه هام هر دو چشمامو می بندم
چاره جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام
می میرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام
می دونم یه روز می فهمی روزی که دنیا رو گشتی
من چه جوری تو رو خواستم تو چجور ازم گذشتی
من چجوری تو رو خواستم تو چجور ازم گذشتی
...........................................................................................................
امیدوارم که دروغ باشه که تو منو دوست نداری
شاید عدنان راست می گفت که برایش مثل روز روشن است که تو مرا دوست نداری
حامد
آه منم ٬ منم کسی که هنوز از آخرین باری که گریه کردم چیزی نگذشته است ٬ می دانم خیلی تنهایم و خیلی نادان ٬ باز می خندم ٬ باز می گریم ٬ باز برای لحظه های ماندگاریم آرزوی با او بودن را دارم ٬ وای خدایا چقدر سخت شده است که بدون یارم زندگی کم ٬ چندوقتی بود که از یادش بیرون آمده بودم ٬ ولی نمی دانم چه شد که دوباره گویی آتش عشقش را به جانم کشید ٬ خیلی وقت می شه که اینجا سر نزده است ٬ خیلی وقته ٬ دلم خیلی برایش تنگ است ٬ نمی دانم چرا کسی مرا باور ندارد ٬ روزهایی که اینجا فریاد می زدم در حال نابودیم بالاخره انگار تعبیر شد ٬ هنوز از کنکوری که دادم چیزی نمی گذرد٬ خودم را که نمی توانم گول بزنم ٬ می دانم شاید حتی مجاز به انتخاب رشته هم نشوم ٬ آنقدر که این امتحان کوفتی را بد دادم ٬ اه ٬ چرا باید در این کشور خراب شده همه چیز همین کنکور مسخره ای باشه که شانس داشته باشی بهترین مقام ها رو می تونی بیاری ٬نه می دانم ٬ دوباره دارم به خودم هم دروغ می گویم ٬ دروغ و دروغ و دروغ ... خسته شدم ٬ از بس که نالیدم ٬ چرا هیچ وقت خوشی هایم به سراغم نمی آیند ٬ شاید عدنان راست می گفت ٬ باید زندگی کنم ٬ زندگی کنم ٬ آروم و بی دغدغه ٬ و به قول عدی بدون عشق ٬ نمی دانم برای چه به من گفت بدون عشقم زندگی کنم ٬ او که می دانست عاشقی چیست ٬ نمی دانم ٬ دلم مرا به سویی می کشاند که خلاف حرف همه ی اطرافیانم است ٬ شاید عشق مثل کشک باشه ٬ ولی آشو باید با کشک خورد ولی ٬ عشق من حتی آشش را بدون کشک می خورد ... آه ٬ هنوز آهنگ های رضا صادقی و بعضی از یگانه و بعضی از چاووشی زندگی را برایم می سازند ٬ آری ٬
نرو ... چه کلمه ای است ٬ یکی از بزرگترین حسرتهای دنیا ٬ یکی از بزرگترین حسرتهای دنیا ٬ شاید هم بزرگترینش ... یا به قولی هیچ وقت تمام حسرت های دنیا یکجا جمع نمی شوند مگر در سه کلمه : او دوستم ندارد ... آه چقدر بچه بازی در میاورم ٬ می دانم ٬ من نمی خواهم بدون عشق بزرگ شوم ٬ شاید خیلی بزرگتر از همه باشم ٬ از همه خیلی بزرگتر ...
آه ٬ موهایی که بعد از چندین ماه دست نخوردن بلند شده بود به یک باره با ماشین موزر پدر به سرای نیستی مهاجرت کرد ٬ آری موهای گلت شده ای که الآن حتی یک تار از آنها بر سرم نیستند تا وقتی که باد می آید باد زیرش برود و کلی حال کنم به قول خودمون ... الآن از آن همه مو شاید یک میلی متر باقی است که چیزی با کچلی تمام فاصله ندارد ٬ خیلی ها می گویند مثل خارجی ها شده ای ولی چه فایده ؟ من هنوز فیلم های عاشقانه رو دوست دارم ٬ خیره به آسمان نگاه می کنم ٬ کج به مونیتور خیره می شوم ٬ و دستانم ٬ تند و تند روی کیبورد ضربه می زند تا دوباره چرندیاتم را تند و تند روی صفحه ی مونیتور بیبینم ٬ هنوز وقتی می نویسم می خوانم ٬ تمام نوشته ای را که نوشتم ٬ بعضی اوقات هم نوشته ی بدی از آب در نمی آید ٬ شاید مثل یک مقاله یا نامه ی عاشقانه یا یک حسرت نامه ... که من نام حسرت نامه رو خیلی دوست دارم . دوست ندارم عامیانه بنویسم چون هر روز عامیانه حرف می زنیم ٬ با خودم می گویم شاید با کمی دستوری نوشتن شاید کمی حالت ادبی به خودش بگیرد ولی هنوز دلم می گیرد وقتی می نویسم ...
بعضی اوقات با خودم می گویم کاش می شد از زندگیم یک فیلم ساخته شود ٬ آنوقت است که شاید همه که پای تلویزیون می نشینند و فیلم های عاشقانه و خالی بندی های هندی اون هم با سانسور زیاد پخش می شه و می شینن گریه می کنن... . البته فقط من نیستم که دوست دارم فیلم زندگیم ساخته شود ٬ شاید از ۶ میلیارد و خورده ای نفر که روی زمین هستند تعداد بسیاری بخواهند که فیلم زندگیشان ساخته شود تا همه را به گریه بیندازد ٬ من بحث هنری نمی کنم ولی فکرش بکنید ٬ یه ارشیو چند میلیاردی فیلم که زندگی این مردمان غریبه ی خاکی را به تصویر می کشد ٬ سخت است ولی ... تصورش را می گویم ولی اگر می شد چقدر خوب بود ٬ آنوقت بود که شاید به فیلم زندگی خودمان می خندیدیم که بابا ما پیش دیگران شاهیم ٬ ولی چقدر خوب می شد فیلم زندگیمان ساخته میشد ٬ آه ... من خیلی غم کشیدم توی زندگیم ولی ممکنه به پای خیلی از آدمهای روی زمین نرسد ٬ خدا رو شکر می گویم ٬ کاش زندگی را با همه ی خوبی و بدیش می فهمیدیم ٬ کاش می فهمیدیم ٬ زندگی روی دو سکه است٬ سعی کنیم سکه را طوری به هوا پرتاب کنیم که آنطرفی که دلمان می خواهد برایمان به زمین بیفتد ٬ کاش تقدیر همه خوشبختی و خوشی بود ...


