خط خطی های دلم ...
عشق هرگز نمی میرد ...
در آرزوی تویی که هنوزم مارا می خندانی بدون آنکه بدانیم تو اصلا نمی خندی ... بی تو بی من اینجا خبری از ما نیست باورش کن اینجا خبری از ما نیست ببخش ولی من خستم از این اتفاق + جمله ی سبز زندگی به امید خدا پسرک رو بروی شیشه ی رفلکس فرهنگسرا در حال شکلک در آوردن است بدون اینکه بداند دخترکی بدون خجالت او را نظاره می کند ... دوست داشتم بنویسم ولی نمی دانستم باید چه بنویسم دوست دارم بنویسم که شادم احساس خوبی است ولی کاش همه خوشحال بودند به معنی واقعی و نه فقط لبخند !!! + تبریک بابت دو روز بزرگ برای پرشین ها ( ایرانیان ) و شیعیان اول امروز پنج شنبه روز بزرگ کوروش کبیر دوم فردا روز بزرگ مرد شیعیان ایران زمین حضرت امام رضا ( ع ) این دو روز را به همه ی پرشین ها و شیعیان تبریک عرض می کنم ... امیدوارم دعای امام رضا بدرقه ی راه کوروش وارمان گردد ! آمیــــــن ای خدای جهانیان + به یاد همگی هستم فقط بخاطر نبود نت در محل سکونتم در قزوین نمی توانم زیاد آنلاین شوم خستم از سه شنبه ها چه سری توی این سه شنبه ها هست؟ نمی دونم هر سه شنبه غروب دلم می گیره عین غروب جمعه ای خستم بخدا باورم کن خدا من هنوزم اینجام ٬ بلد نیستم تظاهر کنم من بلد نیستم عشق را به دروغ ابراز کنم من بلد نیستم هیچ وقت گریه رو پنهان کنم من بلد نیستم گریه کنم من نمی خوام غرورم بکشنه تا گریه کنم من هیچ وقت آزاد نبودم ... + من هنوزم بلد نیستمش : تا شقایق هست زندگی باید کرد ... یه جای مسخره که اسمش واسه دانشه ولی ما ها !!! بیخیل من خوبم چون هنوزم هزیون می گم :دی فیلم دقیقه ی نود و شش رو نگاه می کردم گـــــ ـریم گرفت باید عاشق باشی تا بفهمی چقدر زیبا بود زمانی که خدا هم پرسپولیسی شده بود ... پرنده ای که آشیان نداشت دنبال آشیانه ای شیک و خرم میگشت و مردی به او نیز آشیانه داد ... اما پرنده هیچ گاه فکر نمی کرد آخرین باری باشد که دنبال آشیانه می گردد اما بعدها به لطف آن مرد پی برد که مرد او را چگونه از یافتن خانه بی نیاز کرده ! لطفی که همه ی خوشی پرنده را از او گرفته بود... سارا هشت ساله بود كه از صحبت پدرو مادرش فهميد كه برادر كوچكش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي اوندارند. پدر به تازگي كارش را ازدست داده بود و نميتوانست هزينهي جراحي پرخرج برادرش رابپردازد. سارا شنيد كه پدر به آهستگي به مادر گفت: فقط معجزه ميتواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست. سكهها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد . فقط پنج دلار بود. دخترك توضيح داد كه برادر كوچكش چيزي تو سرش رفته و بابام میگه كه فقط معجزه ميتونه او را نجات دهد. من هم ميخواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجزه نميفروشيم. چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت: شما رو به خدا برادرم خيلي مريضه و بابام پول نداره و اين همهي پول منه. من از كجا ميتونم معجزه بخرم؟ مردي كه در گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترك پرسيد: چقدر پول داري؟ دخترك پولها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب! فكر كنم اين پول براي خريد معجزه كافي باشد. سپس به آرامي دست او را گرفت و گفت: من ميخواهم برادر و والدينت را ببينم، فكر كنم معجزه برادرت پيش من باشه. آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود.. فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكرم، نجات پسرم يك معجزه واقعي بود، ميخواهم بدانم بابت دكتر لبخندي زد و گفت: فقط پنج دلار!!!!
پستای قبلی رو پاک نمی کنم ... یادمه یه روزی اینجا خیلی رونق داشت بازم می نویسم مطمئن باش چون باز هم زندگـــ ـی جریان داره + دانشگاه رویه ی زندگیم رو عوض کرد ... :) با اینکه هوا گـــ ـرمه هنـــــ ـوزم دل ما ســــ ـرد تر از ديـــــ ـروز است انيجا بميـــــ ـرم بهتر است پس تو هم بميــــ ـر چون مــــ ـا خيلي وقته مــــ ـرديم تا شـــ ـاهد مـ ـرگ آرزوهایمان باشیم ... + فعلا حال ندارم چیزی نگید که اعصابم خورد بشه ... + دلم نمیاد اینجا رو ببندم ... فقط خستم
سپس به آهستگي از در عقب خارج شد چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود. بالاخره سارا حوصلهاش سررفت و سكهها را محكم روي پيشخوان ريخت.
داروساز با تعجب پرسيد: چي ميخواهي عزيزم؟
هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم؟
![]()
| Design By : Night Skin |


