تبليغاتX
خط خطی های دلم ...



تھران و عابران عبوس / با چھره ای کھ انگار یخ بھ دندان می جوند / تو را خیره می شوند ... اینجا زندگی مرد و برایش فاتحه هم خواندند

 

حال ما اینجاییم ... داد می زنیم فریاد می زنیم ... خودمونو به این در و اون در می زنیم ولی همه می گن ما هیچ کاره ایم !!! می خندم بهشون ... میگن دیگه نمی شه کاری کرد تموم شده ... مسخرشون می کنم

یه دفعه بغز گلومو می گیره ... نمی دونم چی بگم !!! شاید می خوام گریه کنم ولی اشکی باقی نمونده ... تموم اشکهام سر عاشق بودنم خشک شده ... حالا من موندم یه موجود پر از نفرت ... هنوز بغز تو گلومه ولی خوب ... کی اهمیت می ده !!! نه؟ آره کی اهمیت میده ؟؟؟ شاید خدا ... شاید که نه حتما ... خدا بغز ما رو می بینه ... اهمیت می ده ولی ... صبرش زیاده ... خیلی زیاد که بعضی اوقات ما از صبر زیاد خدا ناراحت می شیمو ... نمی خوام کفر بگم چون خدا رو دوست دارم ٬ چون اونه که نذاشته من از نفرت سرشار بشم ...

صبح ها که از خواب بلند می شم مشتم گره کردست ... نمی دونم از چی ناراحتم !!! شایدم بدونم و نخوام واسه تو بگم ... اصلا به تو چه !!! آره بخند ٬ بخند به حال من که روانی شدم ... پر از نفرت ولی هنوز پر نشده ٬ هنوزم جایی دارم برای دوست داشتن ولی خیلی کم ٬ ولی حتی اون خیلی کم هم خیلی زیاده ٬ می دونی چرا ؟ چون خدامه ٬ حالا می فهمم ... نه جای مهبت کم نیست ٬ من ظرف نفرتم رو پر کردم و فکر می کنم پر از نفرتم ٬ الآن فقط خدا

ولم کن ٬ آره ... اکثرا حزیون می گم و می نویسم ٬ دست به قلمم خوبه ٬ هر چند از گاهی دست به قلم می شم ولی خوب می نویسم ٬ جوریکه بعد از خوندش تعجب می کنم ... اینو من نوشتم؟

آخ ... خستم مثل همیشه ولی اینبار جایی دگر ...

نمی دونم دلیل نوشتن این مطلب چی بود و چی توش نوشتم ... ولی خوب می دونم دلم گفت بنویس و نوشتم !!! اونم اینجا ...

خسته ام مثل همیشه ولی برای برادر و خواهرام ... آره تک پسر خونم من و یه خواهر ولی اینجا ایرانه ٬ اینجا یه جنبش هست که قبل از چند هفته ی پیش همه ی این آدمها به  خون هم تشنه بودم ولی وقتی مچبند دست هم رو نگاه می کردن می شدن عاشق همدیگه ...

دلم گرفته !!! آخه می دونی چرا ... حدود ۲۵ روزی هست که پدر با پسر ٬ همسایه با همسایه ... دوست با دوست ٬ زن با شوهر ... !!! و خیلی نسبتای دیگه بدجوری زدن به تیپ و تاپ هم !!! بدجوری ٬ جوریکه مثل من و فلانی به خون هم تشنن ! وقتی خبر بدی از هم میشنون خوشحال میشن انگار شلنگ آب سرد توی چیزشونه !!! آره فکر نکن من بی ادبم نه ولی اینا واقعیته !!! دوست نداری نخون ... خیالی نیست

خطاب من به اون کسیه که فکر می کنه این کاراش درسته !!! شاید بعد از اینکه از عرش به فرش افتاد حرفای منو بفهمه !!! خسته ام ...

خسته ...

خسته از اون دلی که واسه سلام دادن به پدرش دلش خون می شه ... وای بر من  !!! این شکافو حس می کنید ؟؟؟

این یک شکاف گندست ... خیلی خیلی گنده(منظورم بزرگه )

بخند ... امروز اینجا قیمت نخندیدن قیمت جونته !!! پس بخند برادر و خواهر من

امروز ما دیگر ما نیست !!!

حالا برو فکر کن مطلبمو واسه کی نوشتم ... و واسه چی ...

فقطم بدون دلم بدجوری خون شده

تمام .... کککککککککککککککککککک( به سبک بیسیم چیا )

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 16:54  توسط یک پسر  | 



 

 

کاش می شد که بدانی

من

در آن طرف

پنجره اتاقم

نیست

دخترکی

که بنویسد

قصه ی عشق مرا

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 18:6  توسط یک پسر  | 



اینجا همه چیز طعم زحر می ده

 

هنوز هم اینجا همه چیز طعم زحر میده

بوی خیانت

ولی

یادت هست ؟

یادم هست

وقتی پی آوار گذشته

دویدی و سنگی

به سوی

سر بی بالینم

پرتاب کردی

هیچ نگفتم

و فقط

خندیدم

پ.ن: دنیا ارزش اونو نداره که بخاطر بدی هاش حتی فکر کنیم

بگذر تا بگذرد

ولی انسان باش

نه آدم

چون آدم خطایی کرد که از انسانیتش نبود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 15:26  توسط یک پسر  | 



این پست به خیلی دلایل حذف شد ...

اگر کسی نخونده همون بهتر که نخونه

اگر کسی هم خونده خوب حتما می فهمه چرا حذف شد

.

.

.

خیلی چیزا هست که تو دلمه ولی نمی تونم بگم

می خوام تا اون زمانی که فرصت دارم به واقع زندگی کنم

همین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:30  توسط یک پسر  | 



بعضی ها بزرگند و بعضی ها می خواهند بزرگ باشند ولی تو سعی کن به جای عرض شانه هایت روحت بزرگ باشد !!!

طبق عادت همیشگی :

۱ . ۲ . ۳  ...

باز هم سه نقطه ! من غمگین نیستم

هر جا از دنیا

کم

میاورم

می گذارم

سه نقطه

۱

۲

۳

...

من غمگین نیستم!

 

فقط تنهایم

 

آن هم به پهنای عرض دلم !

 

گذشتن از همه چیز سخت است

فکر کن

همیشه

یک روز

قراره

همه چیز رو

بذاری و

بری

چه حسی پیدا می کنی

امیدوار به آینده

یا نا امید از همه چیز

من بین این دو راهی خیلی وقته گیر کرده ام ...

راستی

 

خودت کجای دنیایی؟

آخرش

یا اولش

یا شایدم مثل من

می خواهی

خود

دنیا باشی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:17  توسط یک پسر  | 



...

می بینی ؟

باز هم همان سه نقطه ی همیشگی

...

۱

۲

۳

خسته نشدم و نمی شم

فقط سه نقطه می گذارم

 

این حرف دل من است

 

می خواهی بخواه نمی خواهی نخواه

 

من به پهنای دلم تنهایم ولی امید را دارم که خدا

آن بالاست

بالای

سرم

مرا می بیند

 

و

 

هوایم را دارد ...

 

حتی اگر کسی کنارم نباشد

 

۱

۲

۳

 

خدا می داند این سه نقطه ها یعنی چه ؟

...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:48  توسط یک پسر  | 



می خوام تمرکز کنم !

می فهمی تمرکز

گرچه سخته که بفهمی

آخه امروز هیچ کس نمی فهمه تمرکز چیه

همه فکر می کنن وقتی روی یه چیزی متمرکز باشی تمرکز کردی

نه

این نیست

تمرکز به نابودی افکار می گن

هر وقت تونستی واقعا به هیچ چیز فکر کنی می فهمی تمرکز چقدر شیرینه

ولش کن

می خوام فحش بدم

می خوام از این به بعد اون بچه ی خوب پدر و مادر نباشم

می خواهم خودم باشم

یه صف شکن

یه آدمی که هیچ وقت قابل پیش بینی نیست

می خوام ارزشهام ضد ارزش شن و ضد ارزش ها ارزشم ... !

 

نمی خوام و توصیه قبول نمی کنم

باور نداری امتحان کن

ولی اینو بدون

 

هیچ وقت کسی منو نشناخت حتی پدر و مادرم

حالا منم

 

همون کسی که همیشه به یاد خداست

ولی ...

دوست داره زندگی کنه نه زندگی اونو ...

 

+ اگه فکرش رو میکنی که بی ادبم سخت در اشتباهی ! چون ادبیاتم رو تغییر دادم چون

عشق رو کشتم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:48  توسط یک پسر  | 



همیشه وقتی میخواستم بخوام گریه می کردم ...

آروم و بی سر و صدا

هق هقامو با گاز گرفتن بالش خفه می کرد عین یه حیوون

تا کسی نفهمه

این بچه ی عاشق و تنها داره گریه می کنه

خاطرات

بخش سیاه زندگی هر کسی

اگه بد باشه آیندشونو با اونا خراب می کنن

اگه خوب هم باشه توی خاطراتشون آیندشونو خراب می کنن

پس می بینی

عاشقا در هر صورت بازندن

همیشه ...

حالا من موندم و خاطرات فراموش شده و زندگی پیش رو

حالا صفحه سفیده

کاملا سفید

ولی

هنوز دارم روی سطر اول با فاصله این را می نگارم : ... ... ... ... ...

به امید خط بعدی

آری

من

یکی از همان بازنده هام که باختم رو فراموش کردم و هنوزم می خوام ترک زمین کنم

ولی بی خبر از رای کمیته انضباطی که می گه سه بر صفر به نفع نفرت

اینجا خبری از استیناف نیست

من

تنهام

تنهاتر از آرزوهای طول و درازم

حالا

به دوربین ۵ مگا پیکسلی دوربینم هنوزم به خاطراتم لعنت می فرستم و ...

عکس های تک نفره !

...

امضا : همان سه نقطه ی همیشگی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 12:54  توسط یک پسر  | 



یاد روزایی که عاشق بودم بخیر

بابام فکر می کرد مواد مصرف می کنم

بی قراری و

اشک و

عصبی بودن و

...

حق داشت

خداییش

راستی خدا جون

چرا یه پسر بچه ۱۶ ساله

باید عاشق بشه؟

...؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 20:36  توسط یک پسر  | 



به این نتیجه رسیدم که به احترام تمام کسایی که هنوز به این بلاگ سر می زنن بازم بنویسم ...

 

بزودی می نویسم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 20:37  توسط یک پسر  |