تبليغاتX
خط خطی های دلم ...


خط خطی های دلم ...

عشق هرگز نمی میرد ...

 

Every thing and nothing

امروز می خوام واقعا حرف دل رو بنویسم ، می خوام اون چیزی که توی دلمه بنویسم ، خوب یادمه که دوست می داشتم هر کس و چیزی را بدون دلیل و بدون دغدغه ، خوب یادم هست که همه را دوست می داشتم ، دشمن برایم معنایی نداشت ، زندگی را می گذراندیم براحتی و الآن توی منجلابی گیر کرده ایم که خودمان هم نمی دانیم چه وضعیتی داریم ، به راحتی همدیگر را گول می زنیم و نمیدانیم که در حال حال گول زدن خودمانیم ، می خوام حرف دلم رو بنویسم تا راحت بشم بعد از مدتی که عین یه بغز سنگین ، عین یه غده ی سرطانی بدخیم ، عین جزام ، عین چیزهایی که از آن فرار می کنیم و نمی دانیم که داریم ، راحت شوم ، از تمام چیزهایی که به من آویزان هستند راحت شوم و حرکت کنم ، از درجا زدن خسته شدم و می خوام بگم ، شاید بعد از نوشتن این مطلب بخوان وبلاگم را ببندند ، شاید بخوان وبلاگم رو فیلتر کنم چون چیزهایی که می خوام بنویسم ممکنه به دهن خیلی ها تلخ بیاد و بر ضد منافعشون باشه

 

1-   قسمت اول : می خوام بنویسم که : چرا هر چی آدم خوب و با خدا و مومن و مذهبی و با دین و ایمونه باید ریش داشه باشه ؟ ها ؟ چرا آدمهایی که موهایشون را فشن (Fashion) می کنن و خط ریش نازک می کنن ، خط ریش بلند می کنن ، ریشهای زینتی می ذارن ، ابرو بر میدارن ، لباسهای بگ و رپ می پوشن ، کفشهای اجق وجق جون پسند می پوشن آدمهای کافر و بی خدا و آشغالین ، چرا یکی نیست که بیاد و بگه که خیلی از این افرادی که به اصطلاح آدمهای کافر و بی خدایین ممکنه که ایمون و دینشون خیلی قوی تر از اون کسایی باشه چهره ی کریهی که برای خودشون ساختن پشت اون ریش مخفی می کنن ، هر کسی که می خواد توی نهاد دولتی ایران به اصطلاح اسلامی که فقط از اسلامی بودنش به زور چادر سر کردن دخترای جون و نپوشیدن لباسهای دلخواهشون و کتک زدن کسایی که می خوان انتقاد کنن و پسرایی که لباس های به اصطلاح غربی می پوشن و موهاشون به گفته ی آقایون غربی است رو می دونن ، با ریش کارهاشون رو پیش ببرند ، الآن توی این نظامی که به اصطلاح اسلامیه و فقط گفتم حجاب رو می خوان اسلامی کنن ، توی همون نهاد دولتی که از شهرداری ها گرفته و انواع و اقسام نهادها تا وقتی که رشوه ندی کارت پیش نمی ره ، فقط مشکل اون دسته از جونهان که می خوان رو مد باشن مشکلن ، نه به خدا نه ، خیلی چیزها دیگه پشت سر این جور کارهاست ، تهاجم فرهنگی و این جور چیزها ( با پوزش از آقایون ) همش کشکه ، همش . چرا پسرایی که موهاشو فشن می کنه یا شلوار بگ می پوشه آدمهای بی شخصیتین ولی کسایی که یه من ریش رو صورتشونه آدمهای با شخصیتی هستن ، ها ؟ چرا پدر من که به قول خودش یه آدم انقلابی و توی این نظام و این طرز تفکر بزرگ شده با دیدن موهای فشن پسرش می گه این پسر من نیست ؟ ها ؟ می خوام دلیل این رو بدونم ، چرا هیچ وقت حق تصمیم گیری نداریم چه توی جامعه چه توی خانواده ، به خدا این مملکت اسلامی نیست ، اسلام خیلی آسون تر از اینهاست ، به خدا این اسلام پیغمبرمون نیست ، به خدا این عدالت علی نیست ، علی ( ع ) گفته که با زمونه پیش برید نه اینکه توی سال 2007 یا بذار جمهوری ایرانیش رو بگم 1386 هجری شمسی باید مثل 1400 سال پیش عمل کنیم ، شبها شیطان ها و فرشتگان مرگ میان رو زمین ، شب جایی نرید تا صدمه ی جنیان به شما وارد نشه ، شب جایی نمونید ، پیش خانوادتون باشید تا در آرامش و صفا باشید ، نه گذشت اون زمون به خدا گذشت ، اسلام واقعی با گذشت زمان ممکن نیست تغییر کنه ، اصلش حد اقل تغییری نداره اون فرع یا فروعش هست که تغییر داره ، خدا کنه امام زمان بیاد و اسلام واقعی رو برامون بیاره تا ببینیم که تا به حالا چی بر ما گذشته ؟

 

       

2-   قسمت دوم : می خوام بگم که هیچ وقت کسی رو فراموش نکردم ، هیچ وقت نخواستم که کسی رو فراموش کنم ، تمام کسانی رو که دوست داشتم و دوست می دارم ، خوب می دانم که الآن تنهایم و بی کس ، امروز روز مرد هستش و روز پدر ، می خوام بگم مثل قسمت اول پدری که دم از مردونگی و سخاوت و پدر بودن می زد با دیدن موی پسرش اون رو گذاشت کنار تا مثل همیشه تنهاتر از تنها بشم ، خیلی وقته که دیگه کابوس نمی بینم ، شبها بالشتم دیگه از اشک خیس نمی شه تا بوی گندش رو همه بخوان هس کنن ، دیگه مثل قدیما از شدت گریه به خاطر عشقم به کما نمی رم ، غش نمی کنم و خیلی سخت به خواب نمی رم ، یه حس جدیدی در من به وجود اوومده با هر حرکتی ناراحت نمی شم و با هر دلقک بازی هم خوشحال نمی شم ، نرمال شدم خیلی خوب شدم ، خودم که این رو حس می کنم ، درسته که 4 تا تجدیدی برای بچه ی درسخونی که تا دو سال پیش معدلش بالای 19 بود یکمی سنگین و غیر قابل درکه ولی من درکش کردم ، نیلوفر همیشه می گفت : حامد بزرگ شو ، حس بچگی را دوست داشتم ولی حالا دیگه نه ، گویی بزرگ شدم ، گویی از تمام اون دلبستگی ها رها شدم ، قلبی توی سینه ندارم ، یعنی دیگه اصلا حسش نمی کنم ، با دیدن دخترا دیگه نمی خوام به سمتشون برم و چشم تو چشم نگاهشون کنم تا بخوام توی دلم بهشون بخندم ، نمی دونم واسه ی چی می خندیدم ، نمی دونم دلیلش چی بود ، می خواستم از بالا به همه چیز نگاه کنم ، می خواستم دنیا رو مال خودم کنم ، می خواستم که توی این روز پدر یک پست متفاوت داشته باشم ولی نشد ، حیف ، از همین جا روز پدر رو به تمامیه پدران جهان و پدر تویی که داری این مطلب رو می خونی تبریک می گم ، آره می گم ، روز مرد رو هم به تمامی مردای واقعی جهان تبریک می گم ، بازم می گم مردای واقعی جهان ، چون علی یه جوون مرد بود نه یه نامرد ، اینقدر نامردی دیدم که از هر چی مرد و نامرده می خوام دوری کنم ، چون فاصله ی بین مردی و نامردی فقط دو حرفه فقط دو حرف ، می دونم زنهایی هستند که در عین حال جنسیتشون که مونثند ولی واقعا مردن ، مردانگی دارن ، به اونها هم تبریک می گم ، خوب یادمه که می خواستم از بالا به هر کسی نگاه کنم ، ولی حالا یاد گرفتم ، حداقل بعد از شنیدن صدای زیبا و گیرای نصرا... متقالچی که در حال خوندن یک مطلب از مارکز بود نظرم به شبکه ی پنج تهران جذب شد ، که گفت : آدمها وقتی اجازه دارند که به یکدیگر از بالا نگاه کنند که دست یاری به سمت دیگری دراز کرده باشند ، وقتی چیزهایی شنیدم که خوشم آمد به یاد سخنان دیگرش افتادم که : زندگی آنچه زیسته ایم نیست ، بلکه چیزی است که به یاد می آوریم تا روایتش کنیم ، این سخن در من خیلی اثر کرده بود ولی یادم رفته بود ، وقتی صدای متقالچی دوباره در سرم پیچید و شنیدم که می گوید : هیچ لحظه ای را برای گفتن کلماتی همچون ; دوستت دارم ، ببخش و متاسفم را از دست نده ، یاد این قطعه از گرنویل کلاسیر افتادم که می گفت :

 

بسیارند خوبی هایی که روزی قصد انجامشان را داری ،

و منتظر تا روز مناسب فرا رسد .

اما تنها فرصتی که یقینا از آن توست     

همین لحظه است ،   

همین لحظه باید ،    

ترنم تحسین و همدردی را به زبان جاری سازی.     

همین لحظه است که باید           

سخاوت پیشه کنی .   

از لغزش دوستی سهل انگار درگذری،   

و دربرابر دیگران قدری بیشتر ایثار کنی ،    

امروز روزی است که باید شریفترین اندوخته های              

قلب و روحت را ابراز داری ،       

                          تا دست کم ،

                                          آنی را که دیر زمانی است به تاخیر انداخته ای ، به انجام رسانی ;       و موهبت خداداد خود را برای ارتقای برخی همراهان کم نصیب به کار گیری.          

امروز               

                 قادری که حیاتت را پرشکوه و در خور بنهی .        

         این لحظه از آن توست ،           

                                                            تا         

                                                                         بدانگونه که می خواهی معمار آن باشی.

 

 

3-      قسمت سوم : می خواهم بگویم که :

 

 

 

 

ببخشید مرا .

 

 

هر چه کردم و هر گناهی که مرتکب شدم و هر

 

 

ظلمی که به هر کدام از شما روا داشتم .

 

 

ببخش مرا فرانک

 

شما هم مثل کلاسیر از لغزش دوستتان بگذرید ، از لغزشم بگذرید ، درست است سهل انگارم یا هر چیز دیگری بگذرید ، خواهش می کنم ...

 

 

من بیشتر از هر کسی می گویم به شما توهین کردم و شخصیتتان را زیر سوال بردم ، همین جا و در عین دیدار تمام بازدیدکنندگانم می گویم ، متاسفام و خواهش می کنم که مرا ببخشید ...

 

 

 

 

 

Excuse ME

 

 

 

فریاد می زنم که بهتون احتیاج دارم

 

 

ببخشید من رو

 

خواهش می کنم

 

 

 

فردا برایت می شوم یک شعر !

  ناخواسته من بر لبت آیم

جاری شوم در لحظه هایت و..  

 حست کنم ! وزنی دگر یابم !

فردا مرا ده بار می خوانی !

   واژه به واژه ، مصرع و حرفم

از اشک چشمت خوب می دانم...

که سطر های سینه ات هستم

چیزی شبیه بارش باران ...

یا التهاب زخمی از احساس ..!

چیزی ... نمیدانم چه می گویی ...

بر حس خوب شاخه ای از یاس ؟؟

چیزی شبیـه آیـنه  هستـم  

با متنی از تصویر تو سرشار !!

با من بیا تا سطر دیگر و ...

یک بیت از بغض دلت بردار !

فردا برایت می شوم یک شعر

 با من بیـا تا قافـیه باشیـم

با من بیا یک بار دیگر هم

با هم ، فقط یک ثانیه ! باشیم

فردا مرا یک بار لمسم کن ...

بر دفترت بنویس نبضم را

آهنگ و وزنی هم نمی خواهد

تنها تو  عاشق می شوی فردا !

فردا برایت می شوم یک شعر ... !

  در روح من شاعر(!) تو می مانی

فردا ولی ... ! ، دیگر ببخش امشب ...

  یک مرده را در  بیت پایانی  !

نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 19:27 توسط یک پسر| |


Design By : Night Skin