تبليغاتX
خط خطی های دلم ...


خط خطی های دلم ...

عشق هرگز نمی میرد ...

نیلوفر جان تولدت مبارک ٬ امیدوارم که  سالها کنار خانواده و دوستان و عشقت زندگی کنی ...

 

بهت تبریک می گم که شاید دوباره یک سال سخت رو پشت سر گذاشتی و تجربه های زیادی بدست آوردی ...

بازم به خاظر تمام رفتار بدم ازت معذرت می خوام ...


 

برای کسانی که تا به آغاز زندگی را برایشان می خواستم و دیگر نیستند تا ببینند که من ... تمام شدم

راستش را بخواهید هنوز برایم مسجل نشده که زندگی چیست ؟ خیلی وقت ها به آرزوهای بزرگی که داشتم فکر میکردم ٬ ولی حالا به چندان چیزی جز تنهایی هایم فکر نمی کنم ... تنهایی های فردی بیچاره که با خودخواهی هایش بیشتر شد ... روزی که در حال جدا شدن از عشقم بود را یادم نمی رود ... می خواستم از ته دل گریه کنم ٬ تازه دیده بودمش ولی خیلی زود باید می سپاردمش به باد و سرنوشت ٬ هنوز جای کفشم روی روکش زمین ترمینال باقی است ٬ هنوز جای خالی او را وقتی وارد سالن چرخشی ترمینال می شوم می میرم ٬ هنوز جای خالی کسی که در مقابلم نشست و با هم می نوشیدیم و می خوردیم را یادم هست ٬ هنوز وقتی با تمام احساسم می خواستم در آغوش بگیرمش را یادم هست ٬ حیف و صد حیف ...

 

نمی دانم چرا این کلمات ( حیف و صد حیف  ) شده است ورد زبانم ٬ هنوز یادم هست که می خواهم برای لحظاتی هم شده دوباره با عشقم باشم ٬ چون با او که بودم تمام مشکلات و سختی های زندگی ام فراموشم می شد ٬ ای کاش بودیم و می ماندیم

بعد از گذشت ۱۵ روز از آخرین باری که با او چت کردم هنوز کاملا یادم هست که وقتی به او گفتم نظرش چیست که دوباره با هم باشیم گفت : هنوز خیلی زوده

 

کاش می توانستم که این لحظات را دوباره بازسازی کنم ٬ هنوز جای خالیش روی صندلی های اندیشه برایم روشن است ٬ داخل سالن شب شعر ٬ هنوز برایم خالی است ٬ هیچ کس جایش را برایم پر نکرده ٬ هنوز چشمان زیبایش یادم هست ٬ گرمی دستانش ٬ حرم نفس هایش ٬ ای کاش ... می مردم و دنیای بی او را تجربه نمی کردم ...

 

خسته شدم که هر روز روی خاکهای تپه ماهور کنار فرحزاد بنشینم و به افقی بنگرم که چند سالی است یک برج بلند خرابش کرده است ٬ برجی که برای ارتباط انسانها بناشده ولی ارتباط ما را با افق قطع می کند ٬ هنوز سرخی غروب افق را از یاد نبردم ٬ کاش خورشید هیچ وقت غروب نمی کرد ٬ ...

 

غروب تنهایی هایم کی می رسد ؟

 

ها ؟


چقدر وحشتناكه كه هيچكس دلش براي من تنگ نشد هيچكس نپرسيد كجايي؟حتي اونايي كه خيلي دم از معرفت مي زدند!!!! ياد حرف همسايه افتادم كه يک بار بهم گفته بود ... به سايه ها دل نبند!...... راست گفت .


براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند ....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود ...... هميشه يكي بود يكي نبود



من هنوز هم لحظه شماری می کنم  تا دوباره با هم باشیم ...

به قول نیلوفر

اینجا را برای دلم خالی می گذارم

.

.

.

.

.

.

.

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 11:26 توسط یک پسر| |


Design By : Night Skin