خط خطی های دلم ...
عشق هرگز نمی میرد ...
به دلیل تعمیرات اساسی تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد ... می خوام یه وبلاگ زنده درست کنم ... یه وبلاگی که هر کسی میاد توش جز شادی و عشق چیزی نبینه راستی پستای قبلیمم پاک نکردم فعلا گذاشتمشون توی عدم نمایش ، می دونم که هر کدومشون یه خاطرس پس فعلا بابای تا بعد ببینم چی پیش میاد و چی کار می کنم راستی عزیزان حتما نظر بدید و راهنماییم کنید که چی جوری بسازمش که همه لذت ببرند ؟ ممنون از تمامی کسانی که به من لطف دارن ... دلم برای همتون تنگ می شه مخصوصا فرانک عشقم SEE YOU LATER بسیارند خوبی هایی که روزی قصد انجامشان را داری ، و منتظر تا روز مناسب فرا رسد . اما تنها فرصتی که یقینا از آن توست همین لحظه است ، همین لحظه باید ، ترنم تحسین و همدردی را به زبان جاری سازی. همین لحظه است که باید سخاوت پیشه کنی . از لغزش دوستی سهل انگار درگذری، و دربرابر دیگران قدری بیشتر ایثار کنی ، امروز روزی است که باید شریفترین اندوخته های قلب و روحت را ابراز داری ، تا دست کم ، آنی را که دیر زمانی است به تاخیر انداخته ای ، به انجام رسانی ; و موهبت خداداد خود را برای ارتقای برخی همراهان کم نصیب به کار گیری. امروز قادری که حیاتت را پرشکوه و در خور بنهی . این لحظه از آن توست ، تا بدانگونه که می خواهی معمار آن باشی. اینا رو یادته ؟؟ یه بار دیگه متن کلاسیر رو بخون ....
هنوز از آخرین باری که دیدمش پنج ماهی داره می گذره ... دیگه خسته شدم از دو پهلو حرف زدنش از تحقیر کردناش... خسته شدم ...می خوام برم ...برم و دیگه بر نگردم...من که زندگیمو می خواستم پاش بذارم...هنوزم دارم چوب عاشقیم رو می خورم...واحدهایی که هنوز پاس نشده و باید مثل سگ دنبالشون بدوم... هر چی گفت گفتم باشه ... هر چی خواست گفتم باشه ... بخدا خسته شدم.... نمی دونم چطوری دیگه بگم دوستش دارم تا باورش بشه... هر شب تو خواب می دیدمش که می ره و دیگه بر نمی گرده مثل اینکه خواب صادقه بود و داره به واقعیت می رسه ... گفت برو فکر کردن ... فکر کردم .... گفت برو بیشتر فکر کن ... رفتم و ۱۵ روز پیدام نشد ... دیگه نمی دوووووووووووووووووووووووووووونم حالا می گه اون عصر زیر بارون رو بهش برگردونم بابا فرانک دو پهلو حرف نزن می خوام برم و این وبلاگ رو یادگاری بذارم برای تمام روزهای سخت و تاریکم ... می خوام زندگیم رو شروع کنم ... از نو مثل یه بچه ای که تازه متولد شده ... دیگه خسته شدم ... از این همه تحقیر و خودخواهی ... همه فقط خودشون رو می بینن ... شاید راست می گفت کسی که می گفت شاید اصلا دوستت نداره ... آره روانکاوم بود ... بخدا خسته شدم ... وقتی کامنتش رو دیدم که می گفت من می خواستم کمکت کنم ولی انگار خودت نمی خوای دنیا رو سرم خراب شد وقتی دیدم که نوشته می رم از درون سوختم ... همه فکر می کنن فقط ۱۸ سال سن دارم ولی به خدا پیر شدم ... وقتی که دیشب قبل از افطار رمان تموم شد دیدم که آخرش بالاخره دو تا عاشق در آرامش بودن و به حقشون رسیدن و آخر داستان خوش تموم شد ولی انگار همه ی این ها فقط داستانه ... روزی که از کرده هام پشیمون شدم و نبودش رو بیش از پیش حس کردم تصمیم آخرم رو گرفتم ٬ فکر می کردم که اگر کسی رو دوست داشته باشی ارزش داره که غرورت رو بخاطرش لگد مال کنی ٬ غروری رو که نذاشتم بابام لگد مال کنه ... وقتی اون روزای قشنگ یادم میاد گریم می گیره ... وقتی یادم میاد که با چه حقارتی ازش خواهش می کردم که من رو ببخشه شاید اشتباه می کردم ... بابا تو رو خدا یکی به من رک و پوس کنده بگه کجاشو اشتباه کردم که این جوری داره بلا سرم میاد ها؟ بابا نمی دونم چرا فرانک این کار رو با من می کنه ؟ دارم یواش یواش به حرفای پسرخالم می رسم که دخترها عشق پسرا رو باور نمی کنن حتی اگه براشون بمیری ... خوب یادمه که می مردم براش ٬ هنوزم می میرم ولی نمی دونم چرا با من این کارا رو می کنه ؟ واقعا نمی دونم ؟ شاید دیگه بر نگردم و دیگه آپ نکنم ... شاید دیگه آی دی هامو باز نکنم ٬ شاید دیگه نخوام بیام نت ٬ همه پستام رو حذف کردم جز اوونایی که بخاطرشون هر بدبختی بود به جون خریدم و آپ کردم رو نگه داشتم تا یادم باشه که هیچ سهمی توی این دنیای بزرگ ندارم ... خدایا خودت کمکم کن که چی کار کنم .... شاید دیگه درس رو ول کنم ... شاید دیگه همه چیز رو ول کنم ولی خداااااااااااااااااااااااااااااااااا چرا عاشق شدم ؟ گفت از زندگی بنویس ٬ می خواستم شروع کنم به نوشتن ٬ گفت همه ی آپات بوی مردن رو می ده و وبلاگت مرده خواستم زندش کنم ٬ خواستم به زندگی سر و سامون ببخشم ٬ بابا یکی بگه چرا من باید دچار این همه مشکل بشم ؟ خدا کمکم کن ... وقتی که فکر می کنم که شاید کارهای بدی انجام دادم که به این مشکلات خوردم چیز زیادی یادم نمیاد ... وقتی شبها می شستم توی اتاقم و خیره خیره به عکسی که توی مونیتورم بودم نگاه می کردم نا خود آگاه اشکم سرازیر می شد که چه روزای قشنگی داشتم وقتی نذر کردم که بتونم دوباره دلش رو بدست بیارم و یه معجزه رو دیدم که بلافاصله برام کامنت گذاشته بود فکر کردم دیگه از مشکلات و غمهام کم شده ... من کی نخواستم کمکم کنه ؟ یکی به من بگه من کی نخواستم کمکم کنه ؟ همیشه دوست داشتم که فرانک اولین کسی باشه که بخواد مشکلاتم رو بدونه اگه از دستش اوومد برام حلشون کنه ... ممکنه بگه بابا من هنوز بچم که بخوام مشکلات یکی دیگر رو برطرف کنم و اگه شاهکار کنم مشکلات خودم رو برطرف کنم ٬ من بهش می گم که می تونستی حد اقل بهشون گوش بدی ... به دلتنگی هام ٬ به عشقم ٬ وای خدا چرا اینقدر پریشون شدم ... کاش هیچ وقت نمی اوومدم تا کامنتش رو ببینم ٬ کاش یه وقت دیگه ٬ دستم خسته شده ٬ روحم خسته شده ٬ بابا دل لا مذهب چرا عاشق شدی ؟ هنوز چهرش توی ذهنمه ٬ چرا برام شده یه رویا که باهاش باشم ... مگه اون کیه ؟ اوونم مثل من یه آدمه مثل من یه بنده ی خداست ٬ خدااااااااااااااا بابا می خوام حیوون باشم ٬ می خوام فرشته باشم ٬ می خوام عشق رو درک نکرده باشم ٬ چرا انسان ؟ ای خدا اگه یه نفر توی این دنیا باشه که بخوام هر کاری براش بکنم فقط فرانکه ولی چرا با من اینجوری می کنه ؟ کی نخواستم کمکم کنی ؟ کی نخواستم که بهم غواصی یاد بدی ؟ کی خواستم که غرقت کنم ؟ چرا اینا رو می گی ؟ هنوز از آخرین باری که داش نگاهش رو ازم می گرفت زیاد نمی گذره ٬ پنج ماه پیش وقتی سوار شد هنوز با موبایل باهاش ارتباط داشتم ٬ خوب یادمه که وقتی ماشین راه افتاد همه ی غمهای دنیا رو گذاشتن رو دلم ٬ یه لحظه نتونستم که به صورتش نگاه کنم ٬ شاید باید حدسش رو می زدم که دیگه نمی بینمش ؟ نمی دونم چرا ؟ چرا عاشقیم رو پنهون نکردم ٬ چرا بدون اینکه بترستم می گفتم که عاشقشم ٬ چرا ؟ معنی دوست داشتن چیه ؟ من که نمی تونم تعریفش کنم ؟ وقتی نذر کردم که مثل پارسال همین موقع بتونم یه بار دیگه باهاش ارتباط برقرار کنم ٬ نذرم مثل اینکه نمی خواد به حقیقت بپیونده ٬ همیشه فکر کردم که هیچ کس مثل اون رو دوست ندارم ٬ همیشه حتی وقتی که می تونستم با خیلی های دیگه دوست بشم و دوستشون داشته باشم بخاطر اینکه وفادار باشم به عشق رد کردم ٬ حالا می گه : دلم گرفته از آدم هايي که مي گن دوسِتت دارم اما معني شو نمي دونن از آدم هاييکه مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن از اونايي که زير بارون برات مي ميرن وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره چرا باید بگه : که نمی دونم دوست داشتن چیه ؟ می خوام مال من باشه و من واسه اون نیستم ؟ چرا باید بگه که زیر بارون گفتم براش می میرم و وقتی آفتاب می شه همه چیز یادم می ره ؟ می خوام بهش بگم که : هنوز سر پایینی خیابون کنار فرهنگسرای ارسباران رو یادش میاد؟ چی بهش گفتم ؟ هنوز اون خیابون خرابه رو یادش میاد که چی بهش گفت ؟ گفتم برات می میرم و اگه پاش هم می افتاد می مردم ٬ گفتم بخاطر چند چیز حاضر نیستم از دستش بدم ٬ حاضر نیستم بخاطراون چند چیز رو از دست بدم ٬ اولین چیزی که گفتم بخاطر خودش اونو از دست نمی دم ٬ بعد بخاطر خانوادم و بعد بخاطر شرفم ٬ هنوز یادمه که چه فکرایی از من توی سرش پرورونده بود بخاطر سومین شرط ٬ منظورم شرفم و غرورم بود ٬ که هر دوشون رو نابود کردم ٬ نذاشتم توی کل ۱۸ سال زندگیم کسی بهم توهین کنه ٬ کسی تحقیرم کنه ٬ کسی بخواد شرفم که تمام چیزایی می شد که گفتم را زیر پاش بذاره ٬ ولی چشم پوشی کردم ٬ از شرفم ٬ از غرورم ٬ شکستمشون بخاطر اینکه دلش رو بدست بیارم ٬ بخاطر اینکه اونم من رو دوست داشته باشه ٬ بخاطر اینکه نگه خودخواهه ٬ بخاطر اینکه ازم دلخور نشده ٬ آزرده خاطرش نکنم ٬ بخاطر اینکه تنهام نذاره ٬ بخاطر اینکه زندگیم تو دستاش بود ٬ بخاطر اینکه نفسم بود ٬ هنوز یادم نرفته که می مردم براش ٬ هنوز هم می میرم ٬ ولی چرا با من این جوری برخورد می کنه ٬ نمی دونم ؟ همیشه حاضر بودم بخاطرش هر کاری رو بکنم ٬ حتی از جون خودم بگذرم ولی اینگار که نشده ٬ توی این مدتی که تا دی ماه می شه دوسال همیشه براش می مردم و زندگیم رو می خواستم به پاش بذارم ٬ ولی ... مثل اینکه نمی خواد باور کنه که دوستش دارم ٬ به عنوان یه همدم ٬ به عنوان یه دوست نه به عنوان چیزهایی که توی فکرش می گذره ٬ نمی دونم چرا حرفش رو رک نمی گه ٬ همیشه ادبی و دو پهلو حرف می زنه ٬ بابا حرفت رو رک بزن فرانک ٬ حاضرم از جوون و دل حرفات رو بشنوم حتی اگه از زهر هم تلخ تر باشه بگو بهم چی شده ؟ تو چرا با من اینجوری می کنی؟ .................................................................................................................................... بگو بهم 
| Design By : Night Skin |


