خط خطی های دلم ...
عشق هرگز نمی میرد ...
پیشاپیش از لطف تمام استقلالی هایی که به وب من سر زدن و من رو به فحش خواهر-مادر و پدر کشیدن تشکر می کنم و بهشون تبریک می گم بخاطر ادب بالایی که داشتن ... حالا من نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای با اسم و آدرس من براشون چرت و پرت و اراجیف نوشته بوده ولی باید این گونه به من حمله می کردن و من رو مورد لطف خود قرار می دادن واقعا واسه ی استقلال متاسفم که یه همچین طرفدارانی رو داره و واسه پرسپولیس هم متاسف میشم که اگر همچین طرفدارانی داشته باشه ٬ با شرم و خجالت اعلام می کنم که من نفرتم از هرچی آدم مذخرفه اعلام می کنم و کاره کسی رو که با اسم و آدرس بنده به نوشتن اراجیف پرداخته محکوم می کنم در ضمن برای استقلالیهایی که من رو مورد لطف و مهربانی خود قرار دادند می گم که آیا این یه وبلاگ فوتبالی و صرفا پرسپولیسی که شما من رو مورد حمله قرار دادید؟ عشق تنها واژه ی پوچیست که زیباست ! یادته ؟
بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم( فریادم و ناله ام )٬ مرد و زن نالیده اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوش حالان شدم هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من از ناله ی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد نی حریف هر که از یاری برید پرده هایش پرده های ما درید همچونی زهری و تریاقی که دید همچونی دمساز و مشتاقی که دید؟ نی حدیث راه پر خون می کند ٬ قصه های عشق مجنون می کند محرم این هوش جز بی هوش نیست مرزبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بی گاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت ٬ گو رو باک نیست تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست هر که جز ماهی ٬ ز آبش سیر شد هر کی بی روزی است ٬ روزش دیر شد درنیا بدحال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید ٬ والسلام مثنوی مولوی
باز هم می گوییم : روزها گر رفت و گو رو باک نیست تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست تنها در بی چراغی شب ها می رفتم. دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود. همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود. مشت من ساقه ی خشک تپش ها را می فشرد. لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود. تنها می رفتم ٬ می شنوی ؟ تنها . من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم. آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند٬ درها عبور غمناک مرا می جستند. و من می رفتم ٬ می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم. ناگهان ٬ تو از بیراهه ی لحظه ها ٬ میان دو تاریکی ٬ به من پیوستی. صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت: همه ی تپش هایم از آن تو باد ٬ چهره ی به شب پیوسته ! همه ی تپش هایم. من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام تا در خط های عصیانی پیکرت شعله ی گمشده را بر بایم. دستم را به سراسر شب کشیدم ٬ زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید. خوشه ی فضا را فشردم ٬ قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید. و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم. میان ما سرگردانی بیابان هاست . بی چراغی شب ها ٬ بستر خاکی غربت ها ٬ فراموشی آتش هاست. میا ما « هزار و یک شب » جست و جو هاست. سهراب سپهری هر فرد در زندگی فقط یک عشق واقعی خواهد داشت و تا آخر عمر آن عشق با او همراه است و از او جدا نخواهد شد... توی مترو نشسته بودم که دخترک فال فروش با حالتی خاص می خواست فال بفروشه ٬ ناخودآگاه دستم توی جیبم رفت و یه اسکناس بیرون آوردم و بهش دادم اونم بسته فالش رو نگه داشت و منم با نیت یکی برداشتم و می دونستم اگه به فال حافظ اعتقاد نداشته باشی هیچ وقت درست در نمیاد ٬ به خاطر همین با یک نیت دست بردم توی پاکت دیدم که نوشته بود : طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق که در این دام گه حادیه چون افتدام من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد درین دیر خراب آبادم غصه و غم های تو پایانی نیست زیرا چنان عاشق هدف و طالب مراد خودهستی که انگار دنیا به آخر رسیده ٬ ادامه ی مبارزه و تلاش برای خوشبختی برهتر از سرزنش کردن روزگار است ٬ کمی عسبانی و بد خلقی که این خود سبب بیماری است ٬ آرامش خود را حفظ نما تازندگی تو به سلامت ادامه ژیدا کند.... آخ یکی نیست به من بگه چرا این جوری ؟ خدایا ٬ خدایا ٬ چرا این جوری ٬ مثل اینکه لسان الغیب هم می دونست من دارم چی می کشم ٬ آره من طالب مراد خودم هستم جوری که انگار دنیا به آخر رسیده ٬ آخ ٬چرا خدایا؟ من هم می خواهم بنویسم : ای دو سه تا کوچه زما دور تر نغمه ی تو از همه پر شورتر کاش که این فاصله را کم کنیم محنت این قافله را کم کنیم کاش که همسایه ی ما می شدی مایه ی آسایه ی ما می شدی این شعر رو می دونم آغاسی برای امام زمان گفته ٬ چون عشقش امام زمان بوده ٬ آخ ٬ من هم واسه ی عشقم می نویسم ٬ کاش که همسایه ی ما می شدی ... اون که هرچی ابره دنیا خونه داره تو چشاش اون که ناچاره بخنده اما گریست خنده هاش اون که تو شهرش غریبه با یه عالم آشناست هیچ کدوم باور نکردن غربت تلخ صداش اون منم اون منم اون منم بغزمو تو گلوم می شکنم اون که خیلی قصه داره رو لبای بی صداش مونده فریادش تو سینه در نمیاد از لباش پرده ی دنیا کتابه با یه عالم گفتنی هر کدام از غصه هاشو هر کدوم از قصه هاش اون منم اون منم اون منم بغزمو تو گلوم می شکنم می خواهم بنویسم که چقدر دلتنگم برای کسی که ... دوستش دارم و می خوام زندگیم رو به پاش بذارم ... خوب می دونم دیگه که از عشق دور بودن چه معنایی رو داره ٬ آخ که کاشکی می شد یه زندگی نو رو آغاز کنم ٬ می دونم قبولی توی دانشگاه خیلی دور از دسترس نیست ٬ حتی واسه قبولی پیش از موعدم توی عمران - راه تهران مرکز هنوز وقت مونده که بخوام زندگی کنم ٬ زندگی می کنم در انتظار کسی می مونم که بیشتر از جونم دوستش دارم ٬ فقط می خواستم بهش بگم که چطوری شدی که خودت هم باورت نمی شه ٬ فکر نمی کنم دوست داشتن کسی باور نکردنی باشه ٬ دوستت دارم ٬ چون جون و نفسمی ٬ اگه تو نباشی من هم نیستم مطمئن باش ... می نویسم باز برایت : واسه رسیدن به تو دیگه چی کار کنم ؟ آخه چقدر خودم رو جلوی تو خار کنم ؟ آخه چند بار دیگه می خوای دلمو بشکنی ؟ توی خوابم نمی بینم که تو مال منی طفلی دلم چقدر نشست پای تو گریه کرد آخر چی شد نصیبش تنها یه نگاه سرد نذار تنها بمونم همیشه با گریه هام تو رو خدا بیا و یک کاری بکن برام دل دیوونه ی منو کسی نمی تونه ببینه که شده در به درو دل دیوونه ی منو کسی نمی تونه ببینه زد به سیم آخرو
یادمه وقتی بهش می گفتم که .... ولش کنید می نویسم تا کمی آرام شوم : دوستت دارم و تا ابد منتظر تماست می مانم منتظر زنگت منظر صدایی که عاشقم کرد منتظر صدایت خواهم ماند منتظر حضورت منتظر لبخندی که هیچ وقت از یادم نمی رود بیا منتظرت هستم




| Design By : Night Skin |

