خط خطی های دلم ...
عشق هرگز نمی میرد ...
آموخته ام لبخند ارزان ترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید. آموخته ام آنچه امروز در دست دارم ، ممکن است آرزوی فرداهایم باشد. آموخته ام که هیچ روزی از امروز با ارزشتر نیست. آری ٬ یک هفته ای کرمانشاه بودم و جایی برای آپ کردن نبود ٬ اگر هم کافی نت می رفتم آنقدر فرصت نبود که بخوام آپ کنم ٬ فقط چک می کردم و نظرات تایید نشده رو تایید می کردم و به وبلاگ های دوستان سری می زدم ٬ کاش هیچ وقت اون روزا تموم نمی شد ... جای همتون خالی خیلی خوش گذشت ٬ مخصوصا که دو تا بچه ی کوچیک بین جمع یازده نفرمون جایی واسه خودشون باز کرده بودن و دل همه رو برده بودن ٬ پوریا ( کوچیکترین پسرخالم ) که یک سال ازم کوچیک تره توبه کرده بود و شروع کرده بود به نماز خوندن ٬ خیلی حال کردم نه ببخشید خیلی کیف کردم ٬ چون هر چی باشه پسرخالمه و مثل داداش ٬ به هر حال خوش گذشت ٬ از ول گردی توی خیابونهای کرمانشاه گرفته تا رفتن به استادیوم و دیدن بازی تیمی که خیلی دوستش دارم ٬ بله درست فهمیدید پرسپولیس رو میگم ٬ گرچه اصلا خوب بازی نکرد ولی کرمانشاهی ها از جمله پوریا خیلی خوشحال بودن که از پرسپولیس یه تساوی گرفتن و خیلی با خودشون حال می کردن ٬ منم زیاد ناراحت نشدم ٬ خوب دوست نداشتم ناراحتی کسایی رو که دوستشون دارم ببینم ٬ ولی خیلی حال داد ٬ گرجه اصلا امکاناتی نداشت ورزشگاه که بلیتشم مثل آزادی تهران بود ولی کلا خوب بود ... اصلا یادم رفته بود واسه ی چی می خواستم آپ کنم ٬ آره ... درست روز چهارشنبه بود که فرانک انتظارم رو پایان داد ولی ... حیف که یه انتظار دیگه رو شروع کرد ٬ اون شب خیلی خوشحال بودم ولی ... حیف که زیاد طول نکشید ٬ عیبی نداره می دونم ممکنه مشکلی براش پیش اوومده بوده ٬ درکش می کنم ٬ اون مثل خودم مشکل زیاد داره ولی هیچ وقت نا امید نمی شه ٬ شاید که نه ٬ حتما امیدوار بودن رو از فرانک یاد گرفتم ٬ با اینکه ازم کوچیک تر بود ولی خیلی چیزها مثل گذشت و امید رو فقط اون بود که به من یاد داد ٬ به هر حال خیلی دوستش دارم ٬ خدا شاهده هیچ کس توی زندگیم نمی تونه جای اون رو بگیره ٬ هیچ کس ٬ بازم منتظرش می مونم تا اینکه یه روزی بالاخره بتونم مثل قبلا باهاش باشم و غمخوار و یاورم باشه ٬ خدا اون روز رو سریعتر برسون ... الهی آمین راستی یه چیزی یادم رفت بگم ٬ : خدا خیلی دوست دارم ٬ واقعا معجزه هات رو به چشم می بینم ای نزدیک در نهفته ترین باغ ها ٬ دستم میوه چید. و اینک ٬ شاخه ی نزدیک ! از سر انگشتم پروا مکن. بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست ٬ عطش آشنایی است. درخشش میوه ! درخشان تر. وسوسه ی چیدن در فراموشی دستم پوسید. دورترین آب ریزش خود را به راهم فشاند. پنهان ترین سنگ سایه اش را به پایم ریخت. و من ٬ شاخه ی نزدیک! از آب گذشتم ٬ از سایه بدر رفتم ٬ رفتم ٬ غرورم را بر ستیغ عقاب - آشیان شکستم و اینک ٬ در خمیدگی فروتنی ٬ به پای تو مانده ام. خم شو ٬ شاخه ی نزدیک ! موفق و پیروز باشید با امید به زندگی ... حامد اگر تمام شب برا ي از دست دادن خورشيد گريه کني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد بچه که بودم فقط تا 10 بلد بودم بشمارم .دنیا 10تا بیشتر نبود.از بابا 10تا بستنی می خواستم.مامان رو 10 تا بیشتر دوست نداشتم.ولی حالا نمی دونم که ته دنیا کجاست .اخر دوست داشتن چقدره.فقط اینو می دونم که به اندازه ی 10 تای بچگیم دوستت دارم فرانک جان 
| Design By : Night Skin |


