تبليغاتX
خط خطی های دلم ...


خط خطی های دلم ...

عشق هرگز نمی میرد ...

به جاي دسته گلي كه فردا در قبرم نثار مي كني امروز با شاخه گلي كوچك يادم كن. به جاي سيله اشكي كه فردا برمزارم ميريزي امروز با تبسمي شادم كن به جاي اون متن هاي تسليت كه فردا برام مي نويسي امروز با يك پيغام كوچك خوشحالم كن من امروز به تو نيازم دارم نه فردا

 

 

 

انا لله و انا الیه راجعون

همه از اویم و به سوی او باز خواهیم گشت

خیلی وقتها این جمله ها را می شنویم و در بعضی وقتها هم آن را حس می کنیم ٬ آری این جمله ی مرگ انسانهاست ٬ انسانهایی که دوستشان داریم یا در کنارشان زندگی می کنیم ٬ ...

اکثر آدمها ( از جمله خودم ) فکر می کنند که مرگ برای همسایه است ٬ ولی هیچ کس فکر نمی کند که روزی مرگ به سراغ او می آید ٬ راست می گویند که ایرانیها مرده پرستند ٬ واقعا راست می گویند ٬ تا وقتی که فردی در میان ما زنده است و زندگی می کند همه و همه احساسی نه چندان به تفاوتی به او دارند ولی وقتی که  میمیرد یا فوت می کند ٬ همه به سر و صورت خود می کوبند و طلب بازگشت او را دارند ولی حیف که دیگر بازگشتی در کار نیست ٬ خیلی وقتها به این فکر می کنم : روزی که بمیرم چه بر سرم خواهند آورد ٬ آیا نزدیک ترین دوستان ٬ دوست داشتنی ترین نزدیکان و ... حتی برایم اشکی می ریزند یا خیر ؟؟؟ یا فقط به بیان خاطره هایی که با من دارند می پردازند و یا اینکه شب اول قبرم را چگونه سپری خواهم کرد ٬ با داشتن نزدیکانی بر بالای گورم یا تنهای تنها ... مثل تمام زندگی ام؟

آری شوهر خاله ام فوت کرد ٬ گویی هنوز زنده است٬ من که هنوز باورم نمی شود که او فوت کرده ٬ حتی وقتی که بر روی قبرش ایستادم و فاتحه ای برایش خواندم ٬ هنوز به خدا باورم نمی شود !!!

او روزی از ما سالمتر بود!

هنوز پوریا باورش نمی شود که پدرش فوت کرده ٬ سه روز بود که بغز گلویم را آزار می داد ٬ بالاخره ترکید و راحتم کرد ٬ کسی که مانند عموهایم دوستش داشتم از میان ما رفت ؟؟؟ از او فقط خاطره هایی برای ما مانده ٬ ما هم روزی خواهیم رفت ٬ برای بازماندگانمان چه خواهیم گذاشت ؟؟؟

بازهم خوش به حال او که آدمی خوش مشرب و خنده رویی بود ٬ همه او را دوست داشتند ولی ما را چه کسی دوست خواهد داشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

تو را به خدا کمی فکر کنیم ...

 


خواب تلخ

 

 

مرغ مهتاب

می خواند.

ابری در اتاقم می گرید.

گل های چشم پشیمانی می شکفد.

در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد.

مغرب جان می کند٬

می میرد.

گیاه نارنجی خورشید

در مرداب اتاقم می روید کم کم

بیدارم

نپنداریدم در خواب

سایه ی شاخه ای بکشسته

آهسته خوابم کرد.

اکنون دارم می شنوم

آهنگ مرغ مهتاب

و گل ها ی چشم پشیمانی را پرپر می کنم.

 

 

 

به گفته ی فرزندانش او همه را حلال کرده است ٬ کمی فکر کنیم ٬ پدر و مادرانمان که قدرشان را نمی دانیم ما را حلال می کنند ؟

 

من که پشیمانم از رفتارم با پدر و مادرم ٬ شما هم کمی فکر کنید ...

نکند روزی دیر شود و ما به دنبالی خوابی از آنان باشیم تا برایمان دیده شوند ...

 

حسرت

 

چیزی است که از آن می ترسم

دنیا خیلی بی وفاست به خدا...

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 10:32 توسط یک پسر| |

معناي انتظار يک لحظه بايست ديوانه شدن به خاطرت کافي نيست يک لحظه بايست و يک جمله بگو تکليف دلي که عاشقش کردي چیست؟

 

دیروز بد جوری دلم گرفته بود ٬ خیلی گرفته ٬ اینقدر که داشتم دیوونه می شدم ٬ نمی دونم باید چی کار می کردم ٬ داشتم برای مرگ آماده می شدم ٬ از همه جا گذشتم ٬ از همه چیز گذشتم و بازم یه چیزی توی دنیا منو نگه داشته بود ٬ اونم ... عشقم بود

 

هنوز داشت دستش رو به سمت من دراز می کرد٬ آخرم دستم رو گرفت ٬ نذاشت راحت بشم ٬ گویی خدا گفته که انسان برای تحمل همین دردا به دنیا میاد ٬ به خدا دارم خسته می شم ٬ از رفتارهای اطرافیانم ٬ پدرم و ...

نمی دونم چرا هر چی بیچارگی داره یواش یواش رو سر من خراب می شه

 

اول : عاشقی بود : این بچارگی نبود ولی شروع تموم بیچارگی هام بود ولی خیلی برام شیرینه

دوم : تنهایی بود : انگار کنی که عاشقی بدون تنهایی هیچ معنی و مفهومی نداره و هر کسی که عاشقه اگه تنها نباشه انگار واقعا عاشق نیست

سوم : درگیری هام با اطرافیانم بخصوص پدرم بود ٬ خیلی رفتارشون باهام بده ولی من تحمل می کنم

 

چهارم : یکی از بدترین شب های زندگیم که دیشب بود ٬٬٬٬٬ بخاطر این چندتا ویرگول گذاشتم که خیلی باید روش فکر کنم ٬

آره دیشب بدجوری دلم گرفته بود ٬ خیلی وقت بود با عشقم مفصل حرف نزده بودم ٬ طبق عادت هر شبه منتظر زنگش می خواستم بمونم که یدفعه به سرم زد بهش زنگ بزن اگه  بتونه بر داره باهاش حرفم بزن ٬ زنگ زدم ولی ...

 

خیلی دلم گرفته ٬ این جا ننوشتم که کسی بخونه ٬ فقط نوشتم تا کمی آروم بشم ٬ شاید عشقم هم بخونه

 

 

خدایا کمکم کن ٬ خدایا خودت از این گرفتاری جدید جفتمون رو نجات بده ٬ خواهش می کنم

 

 

 

گفت : عاشقي مرد ، بيا به يادش لحظه اي سکوت کنيم . گفتم : اگر بخواهيم براي عاشقان سکوت کنيم ، بايد عمري را ساکت باشيم ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 10:39 توسط یک پسر| |


Design By : Night Skin