تبليغاتX
خط خطی های دلم ...


خط خطی های دلم ...

عشق هرگز نمی میرد ...

پرسید: «به نظرت اون مَردی که تو این روز ِ آفتابی و آتشین داره از بالای دره می‌پّره, به سوی نور ِ رویایی صعود میکنه یا به پایین ِ دره‌ها سقوط؟
جوابی ندادم و فقط به عکس ِ آبی و مشکی و اون مَرد خیره شدم.
تو دلم گفتم «قانون میگه سقوط, خیال میگه صعود, اما من میگم گاهی سقوط یه جور صعود به سوی نوره, نوری که ازین هم طلائی‌تره. همین که این مَرد جرأتِ پریدن رو پیدا کرده یعنی راهِ رسیدن به نور رو یافته و این خودش همون چیزیه که من و تو نداریمش, یا بهتره بگم "کم داریمش". میدونی چیه؟! من فکر میکنم اون پایین یه دریاست, یه آبی ِ بی‌انتهای آروم, ولی میدونم که تو طبق ِ معمول کوه و صخره‌های خاکستری که یه جسد روشون بی‌نفس افتاده میبینی»

تا همین الان نمیدونم چرا اینارو در جوابش نگفتم و سکوت کردم
شاید, شاید اشتباه فکر می‌کردم

 

آری ما غنچه ی یک خوابیم.

- غنچه ی خواب ؟ آیا می شکفیم ؟

- یک روزی ، بی جنبش برگ .

- اینجا؟؟

-نی ، در دره ی مرگ!

- تاریکی ، تنهاییی.

- نی ، خلوت زیبایی.

- به تماشا چی کسی می آید ، چه کسی ما را می بوید؟

- ...

- و به بادی پرپر ... ؟

- ...

- و فرودی دیگر؟

- ...

 

 

درافسانه ها آمده ، روزی که خداوند جهان را آفرید ، فرشتگان مقرب را به بار گاه  خود فرا خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند .

یکی از فرشتگان به پروردگار گفت :

خداوندا ، آن را در زیر زمین مدفون کن .

فرشته دیگری گفت :

آن را در زیر دریاها قرار بده .

و سومی گفت :

راز زندگی را در کوهها قرار بده .

ولی خداوند فرمود :

اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم ، فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند ، در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد .

در این هنگام یکی از فرشتگان گفت :

فهمیدم کجا ، ای خدای مهربان ، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده ، زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند .

و خداوند این فکر را پسندید .

 

 

 

 

هنوز گریه برایم مقدس است ...

اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند، مي‌شکنن

 

بعد از روزهای متمادی باز هم همدیگر را خواهیم دید ؟؟؟؟ ...

 

امروز می خواهم حرف دلم را بنویسم ، حرف دلی را که برای کسی است که ... دارم. شاید خیلی وقتها می خواهیم خیلی چیزهایی را که به ذهنمان می آید را بنویسم و همیشه به جای نوشتن فقط می نویسیم ... . آری فقط سه نقطه و یه نقطه باز هم سر خط ، و آن سر خط هم با یک سه  نقطه ی دیگر پایان می یابد و خیلی ساده از کنارش می گذریم ولی من دیگر نمی خواهم خیلی ساده از کنار این سه نقطه ها گذر کنم ، این بار می خواهم خودم را در این سه نقطه ها (...) فقط خلاصه کنیم !

 

...

 

همیشه وقتی نمی توانیم حرف دل را بزنیم از همین سه نقطه ها می گذاریم ! چرا ؟ چرا حرف دلمان را نمی زنیم ، بهمدیگر نمی گوییم دوستت دارم ؟ ها ؟ هنوز هم گریه برایم مقدس است ... گریه برای لحظه های پایانی عمر و بعد از مرگ نیست ، انسان با اشک زنده است ... بازهم سه نقطه و دیگر چیزی نمی گوییم؟ چرا ؟ نمی دانم ، چرا ما نمی توانیم حرف دل را راحت و آسوده بزنیم ... همیشه این سه نقطه ها را می گذاریم و از حقیقت فرار می کنیم ... حقیقت دوست داشتن و دوست نداشتن نیست ٬ حقیقت عشق است ٬ فقط عشق ٬ تنها عشق است که انسان را به احساس پرنده شدن می رساند...

 

هنوز هم گریه برایم مقدس است ...

وقتی اشک می ریزم ٬ همیشه  معنیش این نیست که از چیزی یا کسی ناراحتیم ٬ ممکن است برای دلتنگی باشد یا برای زندگی که از دستش دادیم ٬ یا برای کسی که از میان ما رفته ... فکر کنیم ٬ سعی کنیم برای همدیگر ارزش قائل باشیم ٬ قبل از اینکه بر پیکره ی بی جان همدیگر گریه کنیم ٬ من خوب می دانم با یک گل بهار نمی شود ولی حتی  یک گل نیز نشانه ای از بهار است ٬ درسته ؟؟؟

 

بدجوری دلم گرفته و  منتطر دیدنت هستم ... باز هم سه نقطه که این بار خودم در آن می گنجم ...

بیا ! ...

 

نگاهم هنوز به جاده است ...

 

به گفته ی دوستی این انتظارهاست که شیرین است ...

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 9:54 توسط یک پسر| |


Design By : Night Skin