تبليغاتX
خط خطی های دلم ...


خط خطی های دلم ...

عشق هرگز نمی میرد ...

 + نمی تونستم پست رو پاک نکنم ! شرمنده ....

 

گل آفتابگردان رو به نور می چرخید وآدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک یره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان کاشف معدن صبح است. و با سیاهی نسبت ندارد. این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت.

 

 او به من گفت: " وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد،مطمئن  است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد؛ اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد. آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند.

 

او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه ی زندگی اش را وقف نور می کند. در نور به دنیا می آید و در نور می میرد.

 

نور می خورد و نور می زاید. دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. او با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان می میرد؛ بدون خدا، انسان."

 

آفتابگردان گفت: " روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر "تویی" نمی ماند. و گفت: من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله هایت  راچگونه پر می کنی؟"

 

 آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند. زیرا که او در آفتاب غرق شده بود.

 

جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت: " نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را  به یاد خدا خواهد انداخت؟"

 

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم... " 


در جزیره ای زیبا تمام حواس جمع بودند و زندگی می کردند:  شادی ،غم، غرور ، ثروت، عشق و .........

روزی خبر رسید که جزیره به زودی به زیر آب خواهد رفت.   همه ساکنین  جزیره  قایق هایشان را آماده کردند و جزیره را  ترک گفتند . اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ،  چون او عاشق جزیره بود .

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت،عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او   گفت: ((آیا می توانم با تو همسفر شوم؟))  ثروت گفت:((نه، من مقدار زیادی طلا و نقره حمل می کنم و   جایی برای تو ندارم.)) پس عشق از غرور که با یک کشتی زیبا راهی مکان امنی بود   کمک خواست.

غرور گفت:((نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس وکثیف شده وقایق زیبای مرا کثیف خواهد کرد. غم در نزدیکی عشق بود،پس به او گفت: ((اجازه بده تا من با تو بیایم.)) غم با صدایی حزن آلود گفت:

 (( آه من،من در سوگم و نیز به تنهایی دارم. )) عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدرغرق خوشی وهیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد وعشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: ((بیا عشق ،من تو را خواهم برد.)) عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی نپرسید با کی همراه می شود ؟!؟؟؟؟؟ وقتی به خشکی رسیدند، هر که به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داد چقدر برگردنش حق دارد . عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای بر روی شن ها بود ،رفت و از او پرسید: ((او که بود؟))

  علم پاسخ داد:((زمان))

  عشق گفت:((چرا به من کمک کرد؟))

  علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:

  (( زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.............))

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:4 توسط یک پسر| |


Design By : Night Skin