تبليغاتX
خط خطی های دلم ...


خط خطی های دلم ...

عشق هرگز نمی میرد ...

 

 

از هجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب:

مرده ای را جان به رگ ها ریخت ٬

پا شد از جا در میان سایه و روشن ٬

بانگ زد بر من : مرا پنداشتی مرده

و به خاک روزهای رفته بسپرده ؟

لیک پندار تو بیهوده است :

پیکر من مرگ را از خویش می راند.

سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلود است.

من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم.

شادی اترا با عذاب آلوده می سازم.

با خیالت می دهم پیوند تصویری

که قرارت را کند در رنگ خود نابود.

درد را با لذت آمیزد ٬

در تپش هایت فرو ریزد.

نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود .

 

 

 

مرده لب بر بسته بود.

چشم می لغزید بر یک طرح شوم.

می تراوید از تن من درد .

نغمه می آورد بر مغزم هجوم.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:58 توسط یک پسر| |

آروم آروم پیر شدم ٬ خیلی آروم ٬ نه ... من دیگر گریه نمی کنم ٬ گویی دلم از سنگ شده ٬ هیچ وقت به این سنگ دلی نبودم ٬ شاید از خودم خجالت بکشم که من دیگر چرا ؟ مگر من نازسا به کسانی که بی احساس بودند ٬ نمی گفتم؟ آه شاید این هم سرنوشتی است که باید بدان می رسیدم ٬ هنوز چند وقتی نشده که دوباره چت می کنم ٬ دوستان زیادی پیدا کردم ٬ انگار از اول اینجا را برای خودم ساخته بودم ٬ آه دیگر توانی در من نیست ... خسته ام خیلی خسته ام ٬ می خواهم جدا شوم ٬ هنوز تله کابین نمک آبرود را فراموش نکرده ام ٬ از بالا به پایین نگاه کردن خیلی آسان است ولی وای به روزی که قرار باشد از پایین به بالا نگاه کنیم ٬ مطمئن باشید هرکسی که فکر می کند این کار را تا به حال انجام نداده است و هیچ وقت هم قرار نیست از پایین به بالا نگاه کند ٬ این اتفاق برایش خواهد افتاد ٬ به بدترین حالت ممکنه هم برایش خواهد افتاد ٬ آری برایش اتفاق خواهد افتاد تا یادش بماند که چه چیزی را فراموش کرده ٬ او خدا را فراموش کرده ٬ مثل من که قبلا فقط از پایین به بالا نگاه می کردم ٬ به وحشتناکی سرم گیج می خورد از بدبختی هایی که این زمونه برایم درست کرده است ... خسته ام ... خیلی خسته ام ... چشمهایم .... چشمهایم را به زور باز نگه داشته ام و دوباره انگشتانم تند و تند بر روی کیبورد ضربه های آرامی می زند تا دوباره چرت و پرتهای همیشگی ام روی صفحه نمایش داده شود ... خیلی خسته ام ... خیلی ...

دگیر اهمیتی نمی دهم که کسی مرا دوست ندارد ٬ من هم دگیر کسی را دوست نخواهم داشت ٬ مطمئن باشید که دیگر کسی را دوست نخواهم داشت ٬ سخت است ولی می گویم ٬ دوست داشتن در من مرد ٬ خیلی سخت بود ولی خودم کشتمش ٬ خیلی ساده ٬ فقط گفتم : کسی مرا دوست ندارد چرا باید کسی را دوست داشته باشم ٬ دیگر فقط من مانده ام  و خدایم در این سرای نیستی ٬ سرایی که حتی من که هیچ چیز از آن را ندارم به آن دل بسته ام ٬ با اینکه می دانم شاید دقایقی بعد حتی نباشم که بخواهد انگشتانم بی بدیل روی کیبورد بخورد و چرت و پرتهایم نمایان شود... یادم است که خدا چگونه هوایم را داشت ٬ اوست که فقط مرا دوست می دارد ٬ پس خدایا ٬ خداجونم من هم فقط تو را دوست خواهم داشت ...

 

می دونم برات عجیبه این همه اسرار و خواهش

این همه خواستن دستت بدون حتی نوازش

می دونم که خنده داره واسه تو گریه و دردم

می گذری و از من میری  اما باز من بر می گردم

می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم

پیش همه ی بدی هات چجوری بازم صبورم

می دونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم

دور میشی منو نبینی اما باز من برمی گردم

می دونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم

وقتی نیستی هم یه جور با خیالت رازی می شم

می دونی واسه چی از تو بد می بینم و می خندم

تو نبین گریه هام هر دو چشمامو می بندم

چاره جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام

می میرم اگه نباشی بی تو  من بدجوری تنهام

می دونم یه روز می فهمی روزی که دنیا رو گشتی

من چه جوری تو رو خواستم تو چجور ازم گذشتی

 

من چجوری تو رو خواستم تو چجور ازم گذشتی

...........................................................................................................

امیدوارم که دروغ باشه که تو منو دوست نداری

شاید عدنان راست می گفت که برایش مثل روز روشن است که تو مرا دوست نداری

حامد

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:35 توسط یک پسر| |


Design By : Night Skin