تبليغاتX
خط خطی های دلم ...


خط خطی های دلم ...

عشق هرگز نمی میرد ...

نمی خواهم فعلا به هیچی فکر کنم به هیچ چیز ...

 

می خواهم باشم ٬ زندگی کنم ٬ آروم و بی دقدقه ٬ خبرهای بد را بهم ندید ٬ تحملش را ندارم ...

 

فعلا فقط به هیچ فکر می کنم ٬   ! خسته ام ... خسته ام

 

                                                                     ولم کنید ...

به قول دوستی : پ.ن : به پست قبلی توجه کنید ٬ چرت و پرت می گم ٬ نه؟

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 22:26 توسط یک پسر|

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها ماندن

همه ی آرزوها با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

 

واسه پیدا کردن تن به دل صحرا می دم

آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم

توی هفت آسمون تو تک ستاره ی منی

بخدا ناز دو چشماتو به دنیا نمی دم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

 

مثل اینکه مرداد ماه برای من خیلی ماه احساسی شدیده ٬ هنوز یادم نرفته پارسال و یک سال پیش که چه اتفاقاتی برام رخ داد ٬ پارسال از ترک کردن عشقم مثل سگ پشیمون شدم و دوباره درخواستم را برای بازگشتش براش نوشتم ٬ دو سال پیش هم که هیچ ارتباطی بینمون توی تابستون نبود توی مرداد ماه یه خبری ازش گرفتم که باعث شد روی عشقش بمونم ٬ حالا امسال سومین مردادیه که دارم پشت سر می گذارم ٬ هیچ چیز توی ذهنم نیست که امسال چه خواهد شد ٬ فعلا در حال کار کردنم ٬ وقت ندارم حتی خودم را در آینه نگاه کنم ٬ سر کچلم مو درآورده و داره موهاش رشد می کنه ٬ شاید دوباره موهامو بلند کردم و دوباره فشن بازی رو شروع کردم ٬ نمی دونم ٬ ولی می دونم خیلی خستم ٬ از آمدهای روزگارمون دلم گرفته ٬ نمی دونم ٬ شاید قسمت من همینه نمی دونم ولی اینو خوب می دونم ٬ که من همیشه یه آدم تنها بودم ٬ تنها میان این ۱۵ میلیون تهرانی که شاید تعداد خیلی کمیشون عشق واقعی رو حس کنن٬ مرده ام و تنها مانده ام ٬ این بدن فقط یک مرده ی متحرکه ٬ شاید روزی برای خودم کسی شدم ٬ ولی اون روزو خدا نیاره که عزیزترینم کنارم نباشه ...

من مرده ام

 

فعلا همین

 

چیزه دیگری نمی توانم بگویم ...

 

 

اینم برای تو ... کاش برگردی ... برگرد

+ خواهشا من حوصله ی ناامید شدن دوباره رو ندارم ... از آشنایان تقاضا دارم چون باید بدونن من خیلی آدم عصبی هستم ٬ خواهشا چیزی نگید عصبی بشم ٬ این روزها همه عصبی ام می کنن ٬ شما نکنین !

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 20:21 توسط یک پسر| |

 

خونه به دوش شهر من

بیا بریم از این دیار

منو ببر به شهر عشق

ببر به سوی شهر یار

کوچه به کوچه میرویم

اما چرا عوض شده

هوای کوی عاشقی

چرا مثل قفس شده ؟

 

بیاد حاک شهر عشق

سرا پا من  نفس شدم

گمگشته ی دیار دل

تو راه پیش و پس شدم

ما از همه عاشق تریم

ما از همه بالا تریم

موقع پرواز که بشه

ما تا ستاره می پریم

 

خونه به دوش ...

 

+ جدیدترین آهنگ فریدون آسرایی به سبک ترنس که با آهنگ فوق العاده زیبا ساخته و فراتر از سبک ایرانی ساخته شده است ... ( البت از نظر من )

+ حیف که خطهای ایران و سرعتش اجازه ی آپلود سریع رو به من نمی داد مگر نه حتما برای دانلود آپلود میکردم ...


آهنگ های مختلف امروز برای من همون همدم همیشگی من رو به یادم میارن با این تفاوت که دیگه نمی خواد همدمم باشه ... نمی دونم ٬ شاید زود قضاوت می  کنم ٬ شاید می خواد همدم باشه فعلا شرایطش براش جور نشده ...

عادت کرده ام درباره ی هر کسی که می خوام نظر بدم اول به اون فکر کنم ٬ خودمو بذارم جاش ٬ شاید اون لحظه و اون برهه ی ( البته اگر برهه رو درست نوشته باشم ) زمانی شرایطش جور نبوده باشه ٬ اینو عادت کردم ٬ شاید به قول نیلوفر دارم یواش یواش بزرگ می شم ٬ هنوز چیزی از کار کردن توی بوفه ی دانشگاه نگذشته که حدود روزی ۱۳ ساعت کار می کنم و حتما برای منی که تا دیروز می خوردم و می خوابیدم خیلی مشکله ٬ خیلی مشکله ... دلیل آپم امروز این چرت و پرتایی که نوشتم نبودن ٬ چیزهای دیگه ای بودن ...

دلایل زیادی که باعث شد امروز بنویسم ٬ خیلی عادت داشتم بنویسم ٬ ولی دلم پره ٬ خیلی دلم پره

 

خیلی دلم پره

 

                             خیلی دلیل داشتم واسه ی آپ کردن ولی حالا ...

نمی تونم بنویسم

 

                                  انگار این یه عادت شده

 

واقعا ! شاید یه عادت شده ولی ... : کلمه ی عشق حک شده ی روی میز نشونم داد که هنوز عشق نمرده ٬ خیلی بهش فکر می کنم ٬ که شاید اون کسی که فقط یه کلمه ی رو به سختی روی میز پلاستیکی حک کرده چی کشیده ٬ شایدم یه شعاره فقط ... نمی دونم ولی منم روی میز دیگه این رو حک کردم که شاید خیلی حرف توش خوابیده باشه :

 

                             هیچ شانه ای برای گریه نداشتم ! هیچ وقت ...

 

هیچ کس درکم نمی کند ٬ می دانم

این طبیعت انسانیت است ولی با دلم چه کنم

 

+ کاش گریه می کردی تا گریه می کردم ٬ مثل دفعه ی پیش همراهم ... خودت می دانی برای تو نوشتم

 

فقط ...  روحت بزرگ است  ولی ... خواهرت هم مثل خودت اون هم ولی ...

 

خوبه که دوباره به یاد و سر زبانها افتاده ام ولی دیگر دوست ندارم ...

 

                                                   چون فراموش شدنم رو باور کرده بودم...

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 19:44 توسط یک پسر| |


Design By : Night Skin