تبليغاتX
خط خطی های دلم ...


خط خطی های دلم ...

عشق هرگز نمی میرد ...

 

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها

تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگا

یه شبی درخت به برگ گفت کاش بمونی در کنارم

آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم

وقتی برگ درخت رو می دید داره از غصه می میره

با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره

با دلی خورد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم

ای خدا کاری بکن که تا بهار همینج باشم

برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت

غافل از اینکه یه گوشه باد همه حرفاشو می شنفت

باد اوومد با خنده ای گفت آخه این حرفا کدومه

با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه

یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون

سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون

ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید

تا که باد رفت پیش بارون ٬ بارونم قصه رو فهمید

بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه

تا که اثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه

ولی بارون هم مثل باد توی این بازی شکست خورد

به جایی رسید که بارون آرزوش این بود که می مرد

برگ نیفتاد و نیفتاد ٬ آخه این خواست خدا بود

هر کی زندگیشو باخته ٬ دلش از خدا جدا بود

 

دلش از خدا جدا بود ...

 

پ.ن : مثل من ...

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 19:14 توسط یک پسر| |

انگار  قرار نیست  روزی این غصه هایم به پایان برسد ٬ تنهایی هایم ٬ درد و رنجم ٬ موهای سپیدم ٬ هیچ وقت هیچ چیز را نداشتم ٬ برای دیگران بودم٬ برای اطرافیانم بودم ٬ آرام وبی سر و صدا مردم ٬ آری مرا کشتند ٬ مرا کشتند همانهایی که برایم دل می سوزاندند ٬ فکر می کردند با ترشی انداختنم سالم نگاهم می دارند ٬ از مادرم گله دارم ٬ هیچ وقت پدرم را حلال نخواهم کرد ٬ دیگر خسته شده ام ٬ شاید کاری را که باید پارسال می کردم را بزودی انجام دهم ٬ آری شاید از این زندگی رفتم ٬ فرار کردم ٬ با پاهای خودم ٬ نه با پاهای اطرافیانم ٬ با فکر و اندیشه ی خودم ٬ خسته ام ٬ چشمانم باز نمی ماند ٬ آرام آرام بسته می شود ٬ خسته ام خیلی خسته ٬ هیج کس نیست مرا یاری کند ٬ آرام آرام زندگی را نابود خواهم کرد ٬ عقده زیاد دارم ٬ شاید از تصورم هم خارج شده باشد ٬ جوری که با اعداد دیگر نمی توانم شمارشش کنم ٬ شبها آرام نمی خوابم ٬ تمام شدم ٬ چشمانم دیگر سویی ندارد ٬ موهای سپیدم بخدا ارثی نیست ٬ از هیچ کسی به ارث نبردم ٬ خونم زود به جوش می آید ٬ خسته ام از این زندگی که بدتر از زهر مار است ٬ خدایا می شنوی ٬ منم حامد ... رفیق لحظه های تنهاییم می دانم همیشه در فراموشیت هستم ٬ مرا دریاب ...

 

خدایا مرا دریاب ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:48 توسط یک پسر| |

I OPEN MY EYES

I KEEP MY SAW

 

 

 

 

RING MY BELLS

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:24 توسط یک پسر| |


Design By : Night Skin