هیشه آدمها وقتی به دنیا میان خیلی خیلی کوجولوئن و همیشه اکثرا گریه می کنن ... ولی کسایی که دو رو اطرافشونن فقط می خندن و خوشحالن که به قول خودشون بازم نسلشون بقا پیدا می کنه و یه فرزند دیگه توشون متولد شده ... خسته ام خیلی از تمام آدمهایی که آدم رو فقط برای خودشون می خوان و اهمیتی نمی دن که ما چه احساسی داریم ! آره
یه روز اوومدم و یه روز دیگه باید برمو هیچ چاره ی دیگه ای هم نداریم ! امروز که من مرز 19 سالگی رو تموم کردم و 20 سالم شد ، آره به همین سادگی ... اونروزی که پامو توی این دنیای کثافت گذاشتم هیچ کس امید به زنده بودنم نداشت و فکر نمی کرد اون بچه ی مریض امروز20 سالش بشه و راه بره و به فکرای بزرگ توی کلش اهمیت بده ... می دونم همونجوری که اوومدم هم باید برم آروم و بی سر و صدا ... اونجوری که هیچ کس حتی فکرش رو نمی کنه ، حتی فکرش رو نمی کنه قراره بمیرم ... امروز حس عجیبی دارم اصلا خوشحال نیستم بلکه شاید ناراحت ترهم هستم که من دارم امروز 20 ساله می شم نمی دونم
چرا اصلا خوشحال نیستم ... شاید قراره بمیرم نمی دونم واقعا نمی دونم ... شاید
تولدم مبارک اونم شاید
+ یه حسی غریبی دارم که می گه : از همه چیز پشیمون می شم حتی از زنده بودن
+ خدا جون کمکم نمی کنی ؟ من فقط تورو دارما ...