تبليغاتX
خط خطی های دلم ...


خط خطی های دلم ...

عشق هرگز نمی میرد ...

وقتی دور و برت و نگاه کردی و ببینی هیچ کس نیست که تو رو واسه ی خودت بخواد تازه می فهمی من چی می گم ... خسته ام خیلی ! وقتی به پشت سرم نگاه می کنم می بینم چی بودم و چی شدم ! کی بودم و به کجا رسیدم ...

آره من دیگه اون بچه ی قبلی نیستم که بتونه راحت عاشق بشه و تا مرز دیوونگی پیش بره ... حالا دیگه اون بچه دیگه عاشق نمی شه ولی خوب می دونه که اون موقع هم عاشق نبوده ... در واقع هیچ وقت عاشق نبوده و مثل تموم کسایی که فکر می کنن عاشقن و اصلا عشقی وجود نداره ! اصلا عشقی وجود نداره و وجود نداره ... خدا می دونه که عشقی وجود نداره ! و تنها عشقی که وجود داره عشق خداست به بندش ... نه هیچ عشق دیگه ای ! چون اصلا وجود نداره !

بذار راحت تر بگم ... عشقی وجود نداره ولی یه چیز وجود داره که اونم اسمش عادته ولی ما برای اینکه بیشتر بهش پر و بال بدیم اسمش رو گذاشتیم عشق ... ولی در واقع همون عادت هستش که ما اسمش رو گذاشتیم عشق

عشقی وجود نداره و این فقط یه عادت قشنگه که اسمش رو به دروغ گذاشتیم عشق !

حالا من موندم و یه گذشته ی نچندان دور و تلخ و شیرین ! هنوز یادم نرفته که چطور دیوونه بودم و عادت کرده بودم به یه صدای قشنگ و یه عکس یادگار مونده از کسی که همیشه بهش عادت داشتم ... آآآآآآخ !

آخ که چقدر تلخ بود اون روزا ... تلخ و شیرین ... شیرین و تلخ ! دیگه حتی این فکرم هم جایی نمی ره که بخوام بنویسم ... دیگه دستام رمق نوشتن ندارن ! همون دستایی که تند و تند روی کیبورد می خورد و ...

آآآآآآآآآآآخ و آآآآآآآآآآآآآخ که چقدر بی کس بودم و بی کسم !

یه موقع بود که آهنگی گوش می کردم و می شنیدم که می گفت آخه غریبی بی کسی اندازه داره آخه دل منم خدایی داره ...  حالا می فهمم که غریبی بی کسی اندازه نداره ولی هنوزم دل منم خدایی داره

خدایی که اون بالاست و من ازش خجالت می کشم ... خدایی که اون بالاست و من خجالت می کشم جلوش وایسم و باهاش حرف بزنم ! می دونم خدام خیلی بزرگه ولی این منم که روم نمی شه

خداجون خودت می دونی توی دلم چی می گذره ...

 

خسته ام ... خیلی

این جمله ای که دستام دیگه از بر شده نوشتنش رو چون عادت کرده به اون

آآآآآآآآآآخ دلم

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:54 توسط یک پسر| |


Design By : Night Skin