خط خطی های دلم ...
عشق هرگز نمی میرد ...
وقتی دور و برت و نگاه کردی و ببینی هیچ کس نیست که تو رو واسه ی خودت بخواد تازه می فهمی من چی می گم ... خسته ام خیلی ! وقتی به پشت سرم نگاه می کنم می بینم چی بودم و چی شدم ! کی بودم و به کجا رسیدم ... آره من دیگه اون بچه ی قبلی نیستم که بتونه راحت عاشق بشه و تا مرز دیوونگی پیش بره ... حالا دیگه اون بچه دیگه عاشق نمی شه ولی خوب می دونه که اون موقع هم عاشق نبوده ... در واقع هیچ وقت عاشق نبوده و مثل تموم کسایی که فکر می کنن عاشقن و اصلا عشقی وجود نداره ! اصلا عشقی وجود نداره و وجود نداره ... خدا می دونه که عشقی وجود نداره ! و تنها عشقی که وجود داره عشق خداست به بندش ... نه هیچ عشق دیگه ای ! چون اصلا وجود نداره ! بذار راحت تر بگم ... عشقی وجود نداره ولی یه چیز وجود داره که اونم اسمش عادته ولی ما برای اینکه بیشتر بهش پر و بال بدیم اسمش رو گذاشتیم عشق ... ولی در واقع همون عادت هستش که ما اسمش رو گذاشتیم عشق عشقی وجود نداره و این فقط یه عادت قشنگه که اسمش رو به دروغ گذاشتیم عشق ! حالا من موندم و یه گذشته ی نچندان دور و تلخ و شیرین ! هنوز یادم نرفته که چطور دیوونه بودم و عادت کرده بودم به یه صدای قشنگ و یه عکس یادگار مونده از کسی که همیشه بهش عادت داشتم ... آآآآآآخ ! آخ که چقدر تلخ بود اون روزا ... تلخ و شیرین ... شیرین و تلخ ! دیگه حتی این فکرم هم جایی نمی ره که بخوام بنویسم ... دیگه دستام رمق نوشتن ندارن ! همون دستایی که تند و تند روی کیبورد می خورد و ... آآآآآآآآآآآخ و آآآآآآآآآآآآآخ که چقدر بی کس بودم و بی کسم ! یه موقع بود که آهنگی گوش می کردم و می شنیدم که می گفت آخه غریبی بی کسی اندازه داره آخه دل منم خدایی داره ... حالا می فهمم که غریبی بی کسی اندازه نداره ولی هنوزم دل منم خدایی داره خدایی که اون بالاست و من ازش خجالت می کشم ... خدایی که اون بالاست و من خجالت می کشم جلوش وایسم و باهاش حرف بزنم ! می دونم خدام خیلی بزرگه ولی این منم که روم نمی شه خداجون خودت می دونی توی دلم چی می گذره ... خسته ام ... خیلی این جمله ای که دستام دیگه از بر شده نوشتنش رو چون عادت کرده به اون آآآآآآآآآآخ دلم تھران و عابران عبوس / با چھره ای کھ انگار یخ بھ دندان می جوند / تو را خیره می شوند ... اینجا زندگی مرد و برایش فاتحه هم خواندند حال ما اینجاییم ... داد می زنیم فریاد می زنیم ... خودمونو به این در و اون در می زنیم ولی همه می گن ما هیچ کاره ایم !!! می خندم بهشون ... میگن دیگه نمی شه کاری کرد تموم شده ... مسخرشون می کنم یه دفعه بغز گلومو می گیره ... نمی دونم چی بگم !!! شاید می خوام گریه کنم ولی اشکی باقی نمونده ... تموم اشکهام سر عاشق بودنم خشک شده ... حالا من موندم یه موجود پر از نفرت ... هنوز بغز تو گلومه ولی خوب ... کی اهمیت می ده !!! نه؟ آره کی اهمیت میده ؟؟؟ شاید خدا ... شاید که نه حتما ... خدا بغز ما رو می بینه ... اهمیت می ده ولی ... صبرش زیاده ... خیلی زیاد که بعضی اوقات ما از صبر زیاد خدا ناراحت می شیمو ... نمی خوام کفر بگم چون خدا رو دوست دارم ٬ چون اونه که نذاشته من از نفرت سرشار بشم ... صبح ها که از خواب بلند می شم مشتم گره کردست ... نمی دونم از چی ناراحتم !!! شایدم بدونم و نخوام واسه تو بگم ... اصلا به تو چه !!! آره بخند ٬ بخند به حال من که روانی شدم ... پر از نفرت ولی هنوز پر نشده ٬ هنوزم جایی دارم برای دوست داشتن ولی خیلی کم ٬ ولی حتی اون خیلی کم هم خیلی زیاده ٬ می دونی چرا ؟ چون خدامه ٬ حالا می فهمم ... نه جای مهبت کم نیست ٬ من ظرف نفرتم رو پر کردم و فکر می کنم پر از نفرتم ٬ الآن فقط خدا ولم کن ٬ آره ... اکثرا حزیون می گم و می نویسم ٬ دست به قلمم خوبه ٬ هر چند از گاهی دست به قلم می شم ولی خوب می نویسم ٬ جوریکه بعد از خوندش تعجب می کنم ... اینو من نوشتم؟ آخ ... خستم مثل همیشه ولی اینبار جایی دگر ... نمی دونم دلیل نوشتن این مطلب چی بود و چی توش نوشتم ... ولی خوب می دونم دلم گفت بنویس و نوشتم !!! اونم اینجا ... خسته ام مثل همیشه ولی برای برادر و خواهرام ... آره تک پسر خونم من و یه خواهر ولی اینجا ایرانه ٬ اینجا یه جنبش هست که قبل از چند هفته ی پیش همه ی این آدمها به خون هم تشنه بودم ولی وقتی مچبند دست هم رو نگاه می کردن می شدن عاشق همدیگه ... دلم گرفته !!! آخه می دونی چرا ... حدود ۲۵ روزی هست که پدر با پسر ٬ همسایه با همسایه ... دوست با دوست ٬ زن با شوهر ... !!! و خیلی نسبتای دیگه بدجوری زدن به تیپ و تاپ هم !!! بدجوری ٬ جوریکه مثل من و فلانی به خون هم تشنن ! وقتی خبر بدی از هم میشنون خوشحال میشن انگار شلنگ آب سرد توی چیزشونه !!! آره فکر نکن من بی ادبم نه ولی اینا واقعیته !!! دوست نداری نخون ... خیالی نیست خطاب من به اون کسیه که فکر می کنه این کاراش درسته !!! شاید بعد از اینکه از عرش به فرش افتاد حرفای منو بفهمه !!! خسته ام ... خسته ... خسته از اون دلی که واسه سلام دادن به پدرش دلش خون می شه ... وای بر من !!! این شکافو حس می کنید ؟؟؟ این یک شکاف گندست ... خیلی خیلی گنده(منظورم بزرگه ) بخند ... امروز اینجا قیمت نخندیدن قیمت جونته !!! پس بخند برادر و خواهر من امروز ما دیگر ما نیست !!! حالا برو فکر کن مطلبمو واسه کی نوشتم ... و واسه چی ... فقطم بدون دلم بدجوری خون شده تمام .... کککککککککککککککککککک( به سبک بیسیم چیا ) بغض سنگینی توی گلومه ... می خوام آزادانه گریه کنم ... بالاخره تنهاییمو یه روز جمعه ای پیدا کردم ... صدای آهنگ زیاده ! حال میده ولی حالمو عوض نمی کنه ٬ آهنگ غمگینی که صداش بلند و گریمو در میاره ... آروم آروم اشکم از چشمام پایین میاد ... آروم آروم ٬ آهنگای غمگین شده دردو دل ... بذارین آهنگی که اشکم رو در میاره رو بنویسم شاید فهمیدین چی می گم : چیه دلم گرفتی واسه چی داری گریه می کنی چیه دلم شکستی؟ واسه کی داری گریه می کنی؟ چیه دلم غریبی ؟ چی دیدی داری گریه می کنی ؟ آره می بینید ؟ اینه حرف دله من ! گریمو در میاره ٬ چی بگم ؟ آرومم خیلی آروم ! ولی گریه می کنم ٬ خسه شدم بخدا خیلی خسته شدم ... اینه آرزوی من : یه روز کاملا شاد و با آرامش ! ولی کو ؟ کجاست ؟ با کی ؟ کجا ؟ خسته شدم بخدا ... از چی بگم آخه ! مگه چیزی هم مونده توی این وبلاگ که دیگه نگفته باشم ؟ مگه چیزی مونده که به کسی نگفته باشم؟ مگه چیزی مونده آخه ؟ دارم تلف می شم بخدا ... حرف دل زیاد دارم ولی همش تکراریه ! خدا می دونه چی می کشم ! غمگینم آره خیلی غمگینم ... اینقدر غمگین که دارم میمیرم ... انگار واقعا کسی از من خوشش نمیاد ... چی بگم از کجا بگم ؟ دوباره دلم گرفته ... خیلی بده بخدا ! خدایا کسی رو غم نده ... دلي دارم پر از درد و پر از غم آه منم ٬ منم کسی که هنوز از آخرین باری که گریه کردم چیزی نگذشته است ٬ می دانم خیلی تنهایم و خیلی نادان ٬ باز می خندم ٬ باز می گریم ٬ باز برای لحظه های ماندگاریم آرزوی با او بودن را دارم ٬ وای خدایا چقدر سخت شده است که بدون یارم زندگی کم ٬ چندوقتی بود که از یادش بیرون آمده بودم ٬ ولی نمی دانم چه شد که دوباره گویی آتش عشقش را به جانم کشید ٬ خیلی وقت می شه که اینجا سر نزده است ٬ خیلی وقته ٬ دلم خیلی برایش تنگ است ٬ نمی دانم چرا کسی مرا باور ندارد ٬ روزهایی که اینجا فریاد می زدم در حال نابودیم بالاخره انگار تعبیر شد ٬ هنوز از کنکوری که دادم چیزی نمی گذرد٬ خودم را که نمی توانم گول بزنم ٬ می دانم شاید حتی مجاز به انتخاب رشته هم نشوم ٬ آنقدر که این امتحان کوفتی را بد دادم ٬ اه ٬ چرا باید در این کشور خراب شده همه چیز همین کنکور مسخره ای باشه که شانس داشته باشی بهترین مقام ها رو می تونی بیاری ٬نه می دانم ٬ دوباره دارم به خودم هم دروغ می گویم ٬ دروغ و دروغ و دروغ ... خسته شدم ٬ از بس که نالیدم ٬ چرا هیچ وقت خوشی هایم به سراغم نمی آیند ٬ شاید عدنان راست می گفت ٬ باید زندگی کنم ٬ زندگی کنم ٬ آروم و بی دغدغه ٬ و به قول عدی بدون عشق ٬ نمی دانم برای چه به من گفت بدون عشقم زندگی کنم ٬ او که می دانست عاشقی چیست ٬ نمی دانم ٬ دلم مرا به سویی می کشاند که خلاف حرف همه ی اطرافیانم است ٬ شاید عشق مثل کشک باشه ٬ ولی آشو باید با کشک خورد ولی ٬ عشق من حتی آشش را بدون کشک می خورد ... آه ٬ هنوز آهنگ های رضا صادقی و بعضی از یگانه و بعضی از چاووشی زندگی را برایم می سازند ٬ آری ٬ نرو ... چه کلمه ای است ٬ یکی از بزرگترین حسرتهای دنیا ٬ یکی از بزرگترین حسرتهای دنیا ٬ شاید هم بزرگترینش ... یا به قولی هیچ وقت تمام حسرت های دنیا یکجا جمع نمی شوند مگر در سه کلمه : او دوستم ندارد ... آه چقدر بچه بازی در میاورم ٬ می دانم ٬ من نمی خواهم بدون عشق بزرگ شوم ٬ شاید خیلی بزرگتر از همه باشم ٬ از همه خیلی بزرگتر ... آه ٬ موهایی که بعد از چندین ماه دست نخوردن بلند شده بود به یک باره با ماشین موزر پدر به سرای نیستی مهاجرت کرد ٬ آری موهای گلت شده ای که الآن حتی یک تار از آنها بر سرم نیستند تا وقتی که باد می آید باد زیرش برود و کلی حال کنم به قول خودمون ... الآن از آن همه مو شاید یک میلی متر باقی است که چیزی با کچلی تمام فاصله ندارد ٬ خیلی ها می گویند مثل خارجی ها شده ای ولی چه فایده ؟ من هنوز فیلم های عاشقانه رو دوست دارم ٬ خیره به آسمان نگاه می کنم ٬ کج به مونیتور خیره می شوم ٬ و دستانم ٬ تند و تند روی کیبورد ضربه می زند تا دوباره چرندیاتم را تند و تند روی صفحه ی مونیتور بیبینم ٬ هنوز وقتی می نویسم می خوانم ٬ تمام نوشته ای را که نوشتم ٬ بعضی اوقات هم نوشته ی بدی از آب در نمی آید ٬ شاید مثل یک مقاله یا نامه ی عاشقانه یا یک حسرت نامه ... که من نام حسرت نامه رو خیلی دوست دارم . دوست ندارم عامیانه بنویسم چون هر روز عامیانه حرف می زنیم ٬ با خودم می گویم شاید با کمی دستوری نوشتن شاید کمی حالت ادبی به خودش بگیرد ولی هنوز دلم می گیرد وقتی می نویسم ... بعضی اوقات با خودم می گویم کاش می شد از زندگیم یک فیلم ساخته شود ٬ آنوقت است که شاید همه که پای تلویزیون می نشینند و فیلم های عاشقانه و خالی بندی های هندی اون هم با سانسور زیاد پخش می شه و می شینن گریه می کنن... . البته فقط من نیستم که دوست دارم فیلم زندگیم ساخته شود ٬ شاید از ۶ میلیارد و خورده ای نفر که روی زمین هستند تعداد بسیاری بخواهند که فیلم زندگیشان ساخته شود تا همه را به گریه بیندازد ٬ من بحث هنری نمی کنم ولی فکرش بکنید ٬ یه ارشیو چند میلیاردی فیلم که زندگی این مردمان غریبه ی خاکی را به تصویر می کشد ٬ سخت است ولی ... تصورش را می گویم ولی اگر می شد چقدر خوب بود ٬ آنوقت بود که شاید به فیلم زندگی خودمان می خندیدیم که بابا ما پیش دیگران شاهیم ٬ ولی چقدر خوب می شد فیلم زندگیمان ساخته میشد ٬ آه ... من خیلی غم کشیدم توی زندگیم ولی ممکنه به پای خیلی از آدمهای روی زمین نرسد ٬ خدا رو شکر می گویم ٬ کاش زندگی را با همه ی خوبی و بدیش می فهمیدیم ٬ کاش می فهمیدیم ٬ زندگی روی دو سکه است٬ سعی کنیم سکه را طوری به هوا پرتاب کنیم که آنطرفی که دلمان می خواهد برایمان به زمین بیفتد ٬ کاش تقدیر همه خوشبختی و خوشی بود ... خستگی هایم پایانی ندارد کاش غم سامانه ای داشت کاش این درد درمانه ای داشت مرا از لحظه ی پایان نترسان که دیگر خاطرات رفتند از یاد آخ چرا من به این غم گرفتار آمدم خدایا گنه کردم یا که پاداش و عذاب است گناهم چه بود؟ من فقط عاشق بودم ! خدایا؟ روزهایی که به امید محبتت زندگی می کردم گویا رو به پایان است آخر چرا مگر چه گناهی کردم ؟ مگر برای لحظه ای که زندگی را می خواستم میان دو دیدار تقسیم کنم چه اتفاقی افتاد؟ مگر سهراب راست نگفت؟ تا شقایق هست زندگی باید کرد ! شاید آن روز که سهراب نوشت: تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از دل پر درد گل یاس نداشت... باید اینطور نوشت: هر گلی باشی چه شقایق چه پیچک و یاس زندگی اجباریست... زندگی در گرو خاطره هاست.. خاطره در گرو فاصله هاست..... فاصله تلخترین خاطره هاست من از درد دلم می نالم چه کنم این درد را نیست درمانی عاشقی چیست ؟که باور کردنش برای معشوقه مشکل است؟ گل نازم تو با من مهربون باش واسه چشمام گل رنگین کمون باش اسیر باد و بارونم شب و روز گل این باغ بی نام و نشون باش من عاشقی دل خونم شکسته ای محزونم پناه این دل بی آشیون باش دلم تنگه ٬ تو با من مهربون باش گل ناز آسمون بی ستارس مثه ابرا ٬ دل من پاره پاره س دوباره عطر تو پیچیده در باغ نفس امشب برام عمر دوبارس من عاشقی دل خونم شکسته ای محزونم پناه این دل بی آشیون باش دلم تنگه٬ تو با من مهربون باش گل نازم بگو بارون بباره که چشماتو به یاده من میاره تماشای تو زیر عطر بارون چه با من می کنه امشب دوباره شب و تنهایی و ماه و ستاره من عاشقی دلخونم شکسته ای محزونم پناه این دل بی آشیون باش دلم تنگه ٬ تو با من مهربون باش آه گل ناز ٬ گل ناز ٬ گل ناز دست خواهش کودکانه ام قد می کشد تا ساقه ات با گل گفتم ابر چرا می گرید ماتم زده نیست بر کجا می گرید گل گفت اگر راست همی باید گفت بر عمر من و عهد شما می گرید پرسید: «به نظرت اون مَردی که تو این روز ِ آفتابی و آتشین داره از بالای دره میپّره, به سوی نور ِ رویایی صعود میکنه یا به پایین ِ درهها سقوط؟ تا همین الان نمیدونم چرا اینارو در جوابش نگفتم و سکوت کردم آری ما غنچه ی یک خوابیم. - غنچه ی خواب ؟ آیا می شکفیم ؟ - یک روزی ، بی جنبش برگ . - اینجا؟؟ -نی ، در دره ی مرگ! - تاریکی ، تنهاییی. - نی ، خلوت زیبایی. - به تماشا چی کسی می آید ، چه کسی ما را می بوید؟ - ... - و به بادی پرپر ... ؟ - ... - و فرودی دیگر؟ - ... درافسانه ها آمده ، روزی که خداوند جهان را آفرید ، فرشتگان مقرب را به بار گاه خود فرا خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند . یکی از فرشتگان به پروردگار گفت : خداوندا ، آن را در زیر زمین مدفون کن . فرشته دیگری گفت : آن را در زیر دریاها قرار بده . و سومی گفت : راز زندگی را در کوهها قرار بده . ولی خداوند فرمود : اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم ، فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند ، در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد . در این هنگام یکی از فرشتگان گفت : فهمیدم کجا ، ای خدای مهربان ، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده ، زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند . و خداوند این فکر را پسندید . هنوز گریه برایم مقدس است ... اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته ميمانند، ميشکنن بعد از روزهای متمادی باز هم همدیگر را خواهیم دید ؟؟؟؟ ... امروز می خواهم حرف دلم را بنویسم ، حرف دلی را که برای کسی است که ... دارم. شاید خیلی وقتها می خواهیم خیلی چیزهایی را که به ذهنمان می آید را بنویسم و همیشه به جای نوشتن فقط می نویسیم ... . آری فقط سه نقطه و یه نقطه باز هم سر خط ، و آن سر خط هم با یک سه نقطه ی دیگر پایان می یابد و خیلی ساده از کنارش می گذریم ولی من دیگر نمی خواهم خیلی ساده از کنار این سه نقطه ها گذر کنم ، این بار می خواهم خودم را در این سه نقطه ها (...) فقط خلاصه کنیم ! ... همیشه وقتی نمی توانیم حرف دل را بزنیم از همین سه نقطه ها می گذاریم ! چرا ؟ چرا حرف دلمان را نمی زنیم ، بهمدیگر نمی گوییم دوستت دارم ؟ ها ؟ هنوز هم گریه برایم مقدس است ... گریه برای لحظه های پایانی عمر و بعد از مرگ نیست ، انسان با اشک زنده است ... بازهم سه نقطه و دیگر چیزی نمی گوییم؟ چرا ؟ نمی دانم ، چرا ما نمی توانیم حرف دل را راحت و آسوده بزنیم ... همیشه این سه نقطه ها را می گذاریم و از حقیقت فرار می کنیم ... حقیقت دوست داشتن و دوست نداشتن نیست ٬ حقیقت عشق است ٬ فقط عشق ٬ تنها عشق است که انسان را به احساس پرنده شدن می رساند... هنوز هم گریه برایم مقدس است ... وقتی اشک می ریزم ٬ همیشه معنیش این نیست که از چیزی یا کسی ناراحتیم ٬ ممکن است برای دلتنگی باشد یا برای زندگی که از دستش دادیم ٬ یا برای کسی که از میان ما رفته ... فکر کنیم ٬ سعی کنیم برای همدیگر ارزش قائل باشیم ٬ قبل از اینکه بر پیکره ی بی جان همدیگر گریه کنیم ٬ من خوب می دانم با یک گل بهار نمی شود ولی حتی یک گل نیز نشانه ای از بهار است ٬ درسته ؟؟؟ بدجوری دلم گرفته و منتطر دیدنت هستم ... باز هم سه نقطه که این بار خودم در آن می گنجم ... بیا ! ... نگاهم هنوز به جاده است ... به گفته ی دوستی این انتظارهاست که شیرین است ... من آن نی خشکم بر لبهای ناپیدایی که قصه ی فراق را مدام در من می دمد و خاطره ای از روزگار وصل خویش از عمق دور و مجهول درون خاموشم آشنا و شور انگیز سر بر می دارد و جان سردو غمگینم را گرم و شاد در آغوش می فشرد هر لحظه پیکی از غیب می رسد و پیغامی از دوست می رساند. (شریعتی) عشــــــ ق ما به هم مثل ِ بازي شطـــــ رنج است با اين تفاوت كه اگر يك مهره را -بي هـــ وا- جابجــــا كنيم هر دو كيــــ ش ومــــ ات خواهيم شد... « مژگان ضحاکی » روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود . پیرمردی با با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی ها نشسته بود . مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ای از آن چشم بر نمی داشت . زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید . قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه ، پیرمرد از جا برخواست ، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت : متوجه شدم که تو عاشق این گل ها شده ای . آنها را را برای همسرم خریده بودم و اکنون یقین دارم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال خواهد شد. دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آنسوی خیابان روفت و کنار درورودی نشست . قصه نیستم، که بگویی... نغمه نیستم، که بخوانی... صدا نیستم، که بشنوی... یا چیزی چنان که ببینی... یا چیزی چنان که بدانی ... من درد مشترکم.. مرا فریاد کن... من همان عشقم وقتی وارد وبلاگ پسری کوچکی شدم که به دنبال دوست دختر ۱۴ ساله که همسن خودش می گشت ته دلم غنج می رفت که برایش دوستی پیدا کنم اخه این پیغام رو گذاشته بود : من همایونم و خیلی تنهام.دنبال یه دختر خانم 14 ساله و خوشگل واسه دوستیم.و میخوام که هرکی باهام دوست میشه،واسه همیشه باهام باشه.این عکسمه و اینم آیدیمه:... اگه خواستی ادم کن و آف بزار. خیلی برام جالب بود که یه بچه با تمام احساسات پاکش و صادقانه داره دنبال دوست دختری می گردی که همسن خودش باشه ٬ مخصوصا این جملش که گفته : می خوام که هرکی باهام دوست میشه واسه همیشه باهام باشه ... آخ که چقدر دنیای پاکی دارن و نمی دونن با دو دستشان دارن نابودش می کنند ... خدایا به بزرگیش رحم کن که اونم واسه همیشه با کسی که واسه همیشه باهاش می مونه ٬ بمونه ... آهان یادم اوومد واسه چی می خواستم آپ کنم ٬ امروز روزی بود که بعد از چندین وقت طولانی نتونسته بودم با آرامش بیام و آپ کنم ... می خواستم بعد از یه مدت خیلی خیلی طولانی یه آپ خیلی خیلی ویژّه داشته باشم ... ولی انگار نمی شه ... نمی شه برای کسی که می خوام بنویسم ... او نمی آید ... کاش یه بار هم که شده با خودمون فکری کنیم ... وفاداری یعنی چه ؟ معنی متن قرمز رنگ بالا چیه ؟ یه کمی فکر کنیم ٬ یعنی چی ؟؟ یعنی چی که وفادار بمونیم مگه با بی وفایی چه اتفاقی می افته ؟ دل کسی می شکنه ؟ نابود می شه؟ تنها می شه ؟ غصه می خوره ؟؟؟؟ هزارتا سوال دیگه ؟؟؟ از خودمون بپرسیم ... چه اتفاقی برای اون طرفی که بهش بی وفایی شده می افته ؟ بخدا نابود می شه ! من تجربش نکردم ولی می دونم چون کسی که بهش بی وفایی می شه اگه عاشق باشه توی عاشقی نابود می شه ... می شه مطمئن باشد ... بخدا نابود می شه ... برای عشقم می نویسم ::::: دوستت دارم .... نزدیک آی بام را برافکن ٬ و بتاب ٬ که خرمن تیرگی اینجاست. بشتاب ٬ درها را بشکن ٬ وهم را دو نیمه کن ٬ که منم هسته ی این بار سیاه. اندوه مرا بچین ٬ که رسیده است. دیری است ٬ که خویش را رنجانده ایم ٬ و روزن آشتی بسته است. مرا بدان سو بر ٬ به صخره ی برتر من رسان ٬ که جدا مانده ام . به سر چشمه ی « ناب » هایم بردی ٬ نگین آرامش گم کردم ٬ و گریه سر دادم. فرسوده ی راهم ٬ چادری کو میان شعله و باد ٬ دور از همهمه ی خوابستان ؟ و مباداا ترس آشفته شود ٬ که آبشخور جاندار من است. و مبادا غم فرو ریز ٬ که بلند آسمانه ی زیبای من است. صدا بزن ٬ تا هستی بپاخیزد ٬ گل رنگ بازد ٬ پرنده هوای فراموشی کند. ترا دیدم ٬ از تنگنای زمان جستم ٬ ترا دیدم ٬ شور عدم در من گرفت. و بیندیش ٬ که سودایی مرگم . کنار تو ٬ زنبق سیرابم. دوست من ٬ هستی ترس انگیز است. به صخره ی من ریز ٬ مرا در خود بسای ٬ که پوشیده از خزه ی نامم. بروی ٬ که تری تو ٬ چهره ی خواب اندود مرا خوش است. غوغای چشم و ستاره فرو نشست ٬ بمان ٬ تا شنوده ی آسمان ها شویم. بدرآ ٬ بی خدایی مرا بیگن ٬ محراب بی آغازم شو. نزدیک آی ٬ تا من سراسر « من » شوم. «سهراب» یعنی بیا پیش من که من با تو دوباره زندگیم را پیدا خواهم کرد ... دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم قد تموم آدما قد تموم عاشقا دل بردی و پنهون شدی از من چرا ای بی وفا از من چرا از من چرا عاشق شدم عاشق شدم از چشم من پنهون نشو تنها شدم تنها شدم تنها نرو تنها نرو پرمیکشی تا آسمون من خسته بی بال و پر روزی که برگردی دگر از من نمی بینی اثر دوستت دارم دوستت دارم فریدون نگاه ساکت باران به روي صورتم دزدانه ميلغزد ولي باران نمي داند که من دريايي از دردم به ظاهر گر چه مي خندم ولي اندر سکوتي تلخ مي گريم نگاهم هنوز به جاده است ... بودند کسانی که کمکمان می کردند کمک ! درد عاشقی کشت مرا می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم... ( دکتر علی شریعتي)
از پس شیشه عینک ، استاد ، سرزنش وار مرا مینگرد. يه مرداب براي بدست اوردن يه نيلوفر سالها ميخوابه تا ارامش نيلوفر بهم نخوره پس اگه کسي رودوست داري براي داشتنش حتي شده سالها صبر کن
زيباترين عكسها در اتاقهاي تاريك ظاهر ميشن ! پس هر وقت تو قسمت تاريك زندگيت واقع شدي .. بدون كه خدا مي خواد 1 تصوير زيبا ازت بسازه
عشق يعني قطره قطره آب شدن... در وفــور اشـک يـار گـــريان شـــدن عشق يعني بر دلي چيره شدن... دست از جان شستن و مـجنون شـــدن عشق يعني در حضور باران طوفان شدن... در کنار قاصدک رقصيدن و پرپر شدن عشق يعني در عميق قلب يار ساکن شدن... بر دامان وي افتادن و بي جان شدن عشق يعني در پي باد رفتن و راهي شدن... از فراز کوه ها بگذشتن و پيدا شدن
معلم گفت{الف}گفتم او.معلم گفت{ب}گفتم با او.معلم گفت{پ}گفتم پیش او.معلم گفت{ج}خواستم بگویم جدایی گفت نگو
فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست
افسوس... آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد ... براي آن چه از دست رفته آه ميكشيم غروب شد وافتابگردان به دنبال خورشيد ميگشت ناگهان ستاره ي چشمک زدوافتابگردان او را نگاه نکرد. اري گلها خيانت نمي کنند
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سكوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترك من و توست كه گاهي نمي توانيم در چشمهاي يكد يگــرنگــــاه كنيم
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
سخت است که گویم نداشتن دوستمان ولی باز می گوییم دوستتان داریم دوستت دارم تا پای جان حامد . .. . .. . هر فرد در زندگی فقط یک عشق واقعی خواهد داشت و تا آخر عمر آن عشق با او همراه است و از او جدا نخواهد شد... توی مترو نشسته بودم که دخترک فال فروش با حالتی خاص می خواست فال بفروشه ٬ ناخودآگاه دستم توی جیبم رفت و یه اسکناس بیرون آوردم و بهش دادم اونم بسته فالش رو نگه داشت و منم با نیت یکی برداشتم و می دونستم اگه به فال حافظ اعتقاد نداشته باشی هیچ وقت درست در نمیاد ٬ به خاطر همین با یک نیت دست بردم توی پاکت دیدم که نوشته بود : طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق که در این دام گه حادیه چون افتدام من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد درین دیر خراب آبادم غصه و غم های تو پایانی نیست زیرا چنان عاشق هدف و طالب مراد خودهستی که انگار دنیا به آخر رسیده ٬ ادامه ی مبارزه و تلاش برای خوشبختی برهتر از سرزنش کردن روزگار است ٬ کمی عسبانی و بد خلقی که این خود سبب بیماری است ٬ آرامش خود را حفظ نما تازندگی تو به سلامت ادامه ژیدا کند.... آخ یکی نیست به من بگه چرا این جوری ؟ خدایا ٬ خدایا ٬ چرا این جوری ٬ مثل اینکه لسان الغیب هم می دونست من دارم چی می کشم ٬ آره من طالب مراد خودم هستم جوری که انگار دنیا به آخر رسیده ٬ آخ ٬چرا خدایا؟ من هم می خواهم بنویسم : ای دو سه تا کوچه زما دور تر نغمه ی تو از همه پر شورتر کاش که این فاصله را کم کنیم محنت این قافله را کم کنیم کاش که همسایه ی ما می شدی مایه ی آسایه ی ما می شدی این شعر رو می دونم آغاسی برای امام زمان گفته ٬ چون عشقش امام زمان بوده ٬ آخ ٬ من هم واسه ی عشقم می نویسم ٬ کاش که همسایه ی ما می شدی ... اون که هرچی ابره دنیا خونه داره تو چشاش اون که ناچاره بخنده اما گریست خنده هاش اون که تو شهرش غریبه با یه عالم آشناست هیچ کدوم باور نکردن غربت تلخ صداش اون منم اون منم اون منم بغزمو تو گلوم می شکنم اون که خیلی قصه داره رو لبای بی صداش مونده فریادش تو سینه در نمیاد از لباش پرده ی دنیا کتابه با یه عالم گفتنی هر کدام از غصه هاشو هر کدوم از قصه هاش اون منم اون منم اون منم بغزمو تو گلوم می شکنم می خواهم بنویسم که چقدر دلتنگم برای کسی که ... دوستش دارم و می خوام زندگیم رو به پاش بذارم ... خوب می دونم دیگه که از عشق دور بودن چه معنایی رو داره ٬ آخ که کاشکی می شد یه زندگی نو رو آغاز کنم ٬ می دونم قبولی توی دانشگاه خیلی دور از دسترس نیست ٬ حتی واسه قبولی پیش از موعدم توی عمران - راه تهران مرکز هنوز وقت مونده که بخوام زندگی کنم ٬ زندگی می کنم در انتظار کسی می مونم که بیشتر از جونم دوستش دارم ٬ فقط می خواستم بهش بگم که چطوری شدی که خودت هم باورت نمی شه ٬ فکر نمی کنم دوست داشتن کسی باور نکردنی باشه ٬ دوستت دارم ٬ چون جون و نفسمی ٬ اگه تو نباشی من هم نیستم مطمئن باش ... می نویسم باز برایت : واسه رسیدن به تو دیگه چی کار کنم ؟ آخه چقدر خودم رو جلوی تو خار کنم ؟ آخه چند بار دیگه می خوای دلمو بشکنی ؟ توی خوابم نمی بینم که تو مال منی طفلی دلم چقدر نشست پای تو گریه کرد آخر چی شد نصیبش تنها یه نگاه سرد نذار تنها بمونم همیشه با گریه هام تو رو خدا بیا و یک کاری بکن برام دل دیوونه ی منو کسی نمی تونه ببینه که شده در به درو دل دیوونه ی منو کسی نمی تونه ببینه زد به سیم آخرو
یادمه وقتی بهش می گفتم که .... ولش کنید می نویسم تا کمی آرام شوم : دوستت دارم و تا ابد منتظر تماست می مانم منتظر زنگت منظر صدایی که عاشقم کرد منتظر صدایت خواهم ماند منتظر حضورت منتظر لبخندی که هیچ وقت از یادم نمی رود بیا منتظرت هستم می نویسم صادقانه تا بماند جاودانه یه روز دوباره صدایت می کنم تا بشنوی صدایم را غم می بارد لیکن صدایم می خوانندت با شادی می خواهم ببینم صورت زیبایت را حال آنکه همان لبخند زیبا روی لبانت باشد و من هم صادقانه در چشمانت نگه کنم و صادقانه گویم دوستت دارم و تو هم باز لبخندی نثار این دل غمبار کنی و باز در چشمانت کنم نگه که بینی چطور عاشقانه می پرستمت می نویسم باز: از پشت شیشه ی عینک استاد سرزنشوار مرا می نگرد می داند که چه ها در دل من می گذرد می کند گفته ی خود را تکرار بچه ها عشق گناه است گناه امروز لحظه ی حاضر غیاب نا خودآگاه وقتی که مبصر اسم مرا می خواند با صدای بلند می گویم غایب بچه ها می خندند حق دارند لیکن آن ها نمی دانند جسم من آنجاست و خودم جای دگر آن روز كه چشمان تو در من نگريست خلقي به هزار ديده بر من بگريست هرروز هزاربار در عشق توام مي بايد مرد و مي بايد زيست در هجرانم قرار مي بايد ونيست! آسايش جان زار مي بايد و نيست! سرمايه روزگار مي بايد و نيست! يعني كه وصال يار مي بايد ونيست! با زمین خیلی غریبم با هوای تو صمیمی دیده بودمت هزار بار تو یه رویای قدیمی به نگاه چشم گریون یه فرشته رو زمینی چشامو به روت می بندم تا که اشکامو نبینی با تو فریاد یه عمرو می کشم تا اوج باور دلای آبی همیشه می مونن بی یارو یاور از کجا باید شروع کرد قصه ی عشق و دوباره تا همه بغزای عالم سر عاشقی نباره نباره غربت آرزوهامون دل طاقتو شکونده نگو توو شهر حقیقت واسه ما جایی نمونده نگو دیره واسه گفتن سهمم از دنیا همینه که توو تنهایی شبهام کسی اشکامو نبینه کسی اشکامو نبینه از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره تا همه بغزای عالم سر عاشقی نباره
آخ که چقدر همیشه زود دیر میشه امروز شروع کردم ٬ چون می دانستم که برای شروع کردن باید از جایی شروع کرد ٬ برای شروع کردن دوباره ی زندگی ٬ چند روزی هست که بد جوری تغییر کردم ٬ نه به خاطر چیزهایی که فکرشون رو می کنیم ٬ بلکه فقط بخاطر اینکه می خواستم توی زندگیم یه آدم موفق و خوشبخت باشم ٬ برای اینکه همه دوستم بدارند و کسی برایم دل نسوزاند ٬ نه اینکه به کمک کسی نیاز نداشته باشم بلکه : دوست ندارم کسی به من ترحم کند چون که حالا من یه آدم ناراحت و غمگین بودم ٬ گذشتم از آن روزها تا باشد که از من هم بگذرند و ببخشند مرا ... خدا برای تو می نویسم تا بدانی ... جمله ی آشنایی است برایم ٬ ولش کنید ٬ می نویسم خدا تا بدانم چقدر این روزها تو را از یاد برده بودم و فکر می کردم که خیلی تنهام ٬ آخ که چقدر احمق بودم ٬ خدا تو همیشه بر سرم ناظری و هیچ وقت مرا از یاد نبرده بود و من ... هه ٬ فکر می کردم مرا از یاد برده ای ٬ ببخش مرا خدایا چون تو را از یاد برده بودم و فکر می کردم خودم هستم که زندگی را می سازم ٬ آری می نویسم برای تمام کسانی که می دانستند من در اشتباهم و من را آگاه کردند ٬ حال هر کدام با طریقی خاص و مخصوص به خود ٬ پدر با دعوا ٬ مادر با گفتگو ٬ دوستانم با قهر ٬ و عشقم با تشر ٬ آخ که چقدر احمق بودم ٬ راست می گفتند که باید از خدا بخواهم نه از بنده ی خدا ... می گویند که خدا هر چه بخواهد به آدم عطا می کند ولی من اعتقاد دیگری نیز دارم که آدم هر چه بخواهد و برایش تلاش کند خدا به او عطا می کند . گذشتم و می گذرم تا باشد گذرند از گناهانم ... با من غریبگی نکن با من که درگیر تو ام چشمات رو از من برندار من مات تصویر تو ام
می خوام دوباره از عشق بنویسم از دوست داشتن می خوام زنده بمانم و برسم به تمام چیزهایی که آرزویشان را دارم
سلام به صبح ٬ سلام به شب ٬ سلام به بخت ٬ سلام به عشق ٬ سلام به دوست سلامم را قبول کنید می خواهم دوباره آشتی کنم با تمام چیزهایی که به راحتی از دستشان دادم می خوام دوباره زنده بمانم و زندگی کنم با عشق و با معرفت با تمام وجود فریاد می زنم دوستتان دارم و می خواهم که زندگی کنم
شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتی من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی اما خبر نداشتی رفتی و توی قلبم یادت رو جا گذاشتی رو تموم حرفات یکدفعه پا گذاشتی یکدفعه پا گذاشتی بی تو کدوم ستاره پا رو شبم بذاره ابر کدوم آسمون رو تشنگیم بباره بی تو چی مونده با من جز یه صدای خسته جز یه نگاه خاموش جز یه دل شکسته جز یه دل شکسته بال و پرم بودی خبر نداشتی تاج سرم بودی خبر نداشتی سایه به سایه هر طرف که بودم همسفرم بودی خبر نداشتی حرف پریدنی بود بال سفر نداشتم گفتی رها شو اما من دیگه پر نداشتم کوه غمو رو شونم دیدیو بر نداشتی من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی اما خبر نداشتی تقدیم به بهترینم فرانک عزیز تا بعد که یه آپ خوب دیگه داشته باشم خداحافظ کمکم کنید با همه ی شماهایم کمکم کنید برگردم به راحتی Every thing and nothing امروز می خوام واقعا حرف دل رو بنویسم ، می خوام اون چیزی که توی دلمه بنویسم ، خوب یادمه که دوست می داشتم هر کس و چیزی را بدون دلیل و بدون دغدغه ، خوب یادم هست که همه را دوست می داشتم ، دشمن برایم معنایی نداشت ، زندگی را می گذراندیم براحتی و الآن توی منجلابی گیر کرده ایم که خودمان هم نمی دانیم چه وضعیتی داریم ، به راحتی همدیگر را گول می زنیم و نمیدانیم که در حال حال گول زدن خودمانیم ، می خوام حرف دلم رو بنویسم تا راحت بشم بعد از مدتی که عین یه بغز سنگین ، عین یه غده ی سرطانی بدخیم ، عین جزام ، عین چیزهایی که از آن فرار می کنیم و نمی دانیم که داریم ، راحت شوم ، از تمام چیزهایی که به من آویزان هستند راحت شوم و حرکت کنم ، از درجا زدن خسته شدم و می خوام بگم ، شاید بعد از نوشتن این مطلب بخوان وبلاگم را ببندند ، شاید بخوان وبلاگم رو فیلتر کنم چون چیزهایی که می خوام بنویسم ممکنه به دهن خیلی ها تلخ بیاد و بر ضد منافعشون باشه 1- قسمت اول : می خوام بنویسم که : چرا هر چی آدم خوب و با خدا و مومن و مذهبی و با دین و ایمونه باید ریش داشه باشه ؟ ها ؟ چرا آدمهایی که موهایشون را فشن (Fashion) می کنن و خط ریش نازک می کنن ، خط ریش بلند می کنن ، ریشهای زینتی می ذارن ، ابرو بر میدارن ، لباسهای بگ و رپ می پوشن ، کفشهای اجق وجق جون پسند می پوشن آدمهای کافر و بی خدا و آشغالین ، چرا یکی نیست که بیاد و بگه که خیلی از این افرادی که به اصطلاح آدمهای کافر و بی خدایین ممکنه که ایمون و دینشون خیلی قوی تر از اون کسایی باشه چهره ی کریهی که برای خودشون ساختن پشت اون ریش مخفی می کنن ، هر کسی که می خواد توی نهاد دولتی ایران به اصطلاح اسلامی که فقط از اسلامی بودنش به زور چادر سر کردن دخترای جون و نپوشیدن لباسهای دلخواهشون و کتک زدن کسایی که می خوان انتقاد کنن و پسرایی که لباس های به اصطلاح غربی می پوشن و موهاشون به گفته ی آقایون غربی است رو می دونن ، با ریش کارهاشون رو پیش ببرند ، الآن توی این نظامی که به اصطلاح اسلامیه و فقط گفتم حجاب رو می خوان اسلامی کنن ، توی همون نهاد دولتی که از شهرداری ها گرفته و انواع و اقسام نهادها تا وقتی که رشوه ندی کارت پیش نمی ره ، فقط مشکل اون دسته از جونهان که می خوان رو مد باشن مشکلن ، نه به خدا نه ، خیلی چیزها دیگه پشت سر این جور کارهاست ، تهاجم فرهنگی و این جور چیزها ( با پوزش از آقایون ) همش کشکه ، همش . چرا پسرایی که موهاشو فشن می کنه یا شلوار بگ می پوشه آدمهای بی شخصیتین ولی کسایی که یه من ریش رو صورتشونه آدمهای با شخصیتی هستن ، ها ؟ چرا پدر من که به قول خودش یه آدم انقلابی و توی این نظام و این طرز تفکر بزرگ شده با دیدن موهای فشن پسرش می گه این پسر من نیست ؟ ها ؟ می خوام دلیل این رو بدونم ، چرا هیچ وقت حق تصمیم گیری نداریم چه توی جامعه چه توی خانواده ، به خدا این مملکت اسلامی نیست ، اسلام خیلی آسون تر از اینهاست ، به خدا این اسلام پیغمبرمون نیست ، به خدا این عدالت علی نیست ، علی ( ع ) گفته که با زمونه پیش برید نه اینکه توی سال 2007 یا بذار جمهوری ایرانیش رو بگم 1386 هجری شمسی باید مثل 1400 سال پیش عمل کنیم ، شبها شیطان ها و فرشتگان مرگ میان رو زمین ، شب جایی نرید تا صدمه ی جنیان به شما وارد نشه ، شب جایی نمونید ، پیش خانوادتون باشید تا در آرامش و صفا باشید ، نه گذشت اون زمون به خدا گذشت ، اسلام واقعی با گذشت زمان ممکن نیست تغییر کنه ، اصلش حد اقل تغییری نداره اون فرع یا فروعش هست که تغییر داره ، خدا کنه امام زمان بیاد و اسلام واقعی رو برامون بیاره تا ببینیم که تا به حالا چی بر ما گذشته ؟ 2- قسمت دوم : می خوام بگم که هیچ وقت کسی رو فراموش نکردم ، هیچ وقت نخواستم که کسی رو فراموش کنم ، تمام کسانی رو که دوست داشتم و دوست می دارم ، خوب می دانم که الآن تنهایم و بی کس ، امروز روز مرد هستش و روز پدر ، می خوام بگم مثل قسمت اول پدری که دم از مردونگی و سخاوت و پدر بودن می زد با دیدن موی پسرش اون رو گذاشت کنار تا مثل همیشه تنهاتر از تنها بشم ، خیلی وقته که دیگه کابوس نمی بینم ، شبها بالشتم دیگه از اشک خیس نمی شه تا بوی گندش رو همه بخوان هس کنن ، دیگه مثل قدیما از شدت گریه به خاطر عشقم به کما نمی رم ، غش نمی کنم و خیلی سخت به خواب نمی رم ، یه حس جدیدی در من به وجود اوومده با هر حرکتی ناراحت نمی شم و با هر دلقک بازی هم خوشحال نمی شم ، نرمال شدم خیلی خوب شدم ، خودم که این رو حس می کنم ، درسته که 4 تا تجدیدی برای بچه ی درسخونی که تا دو سال پیش معدلش بالای 19 بود یکمی سنگین و غیر قابل درکه ولی من درکش کردم ، نیلوفر همیشه می گفت : حامد بزرگ شو ، حس بچگی را دوست داشتم ولی حالا دیگه نه ، گویی بزرگ شدم ، گویی از تمام اون دلبستگی ها رها شدم ، قلبی توی سینه ندارم ، یعنی دیگه اصلا حسش نمی کنم ، با دیدن دخترا دیگه نمی خوام به سمتشون برم و چشم تو چشم نگاهشون کنم تا بخوام توی دلم بهشون بخندم ، نمی دونم واسه ی چی می خندیدم ، نمی دونم دلیلش چی بود ، می خواستم از بالا به همه چیز نگاه کنم ، می خواستم دنیا رو مال خودم کنم ، می خواستم که توی این روز پدر یک پست متفاوت داشته باشم ولی نشد ، حیف ، از همین جا روز پدر رو به تمامیه پدران جهان و پدر تویی که داری این مطلب رو می خونی تبریک می گم ، آره می گم ، روز مرد رو هم به تمامی مردای واقعی جهان تبریک می گم ، بازم می گم مردای واقعی جهان ، چون علی یه جوون مرد بود نه یه نامرد ، اینقدر نامردی دیدم که از هر چی مرد و نامرده می خوام دوری کنم ، چون فاصله ی بین مردی و نامردی فقط دو حرفه فقط دو حرف ، می دونم زنهایی هستند که در عین حال جنسیتشون که مونثند ولی واقعا مردن ، مردانگی دارن ، به اونها هم تبریک می گم ، خوب یادمه که می خواستم از بالا به هر کسی نگاه کنم ، ولی حالا یاد گرفتم ، حداقل بعد از شنیدن صدای زیبا و گیرای نصرا... متقالچی که در حال خوندن یک مطلب از مارکز بود نظرم به شبکه ی پنج تهران جذب شد ، که گفت : آدمها وقتی اجازه دارند که به یکدیگر از بالا نگاه کنند که دست یاری به سمت دیگری دراز کرده باشند ، وقتی چیزهایی شنیدم که خوشم آمد به یاد سخنان دیگرش افتادم که : زندگی آنچه زیسته ایم نیست ، بلکه چیزی است که به یاد می آوریم تا روایتش کنیم ، این سخن در من خیلی اثر کرده بود ولی یادم رفته بود ، وقتی صدای متقالچی دوباره در سرم پیچید و شنیدم که می گوید : هیچ لحظه ای را برای گفتن کلماتی همچون ; دوستت دارم ، ببخش و متاسفم را از دست نده ، یاد این قطعه از گرنویل کلاسیر افتادم که می گفت : بسیارند خوبی هایی که روزی قصد انجامشان را داری ، و منتظر تا روز مناسب فرا رسد . اما تنها فرصتی که یقینا از آن توست همین لحظه است ، همین لحظه باید ، ترنم تحسین و همدردی را به زبان جاری سازی. همین لحظه است که باید سخاوت پیشه کنی . از لغزش دوستی سهل انگار درگذری، و دربرابر دیگران قدری بیشتر ایثار کنی ، امروز روزی است که باید شریفترین اندوخته های قلب و روحت را ابراز داری ، تا دست کم ، آنی را که دیر زمانی است به تاخیر انداخته ای ، به انجام رسانی ; و موهبت خداداد خود را برای ارتقای برخی همراهان کم نصیب به کار گیری. امروز قادری که حیاتت را پرشکوه و در خور بنهی . این لحظه از آن توست ، تا بدانگونه که می خواهی معمار آن باشی. 3- قسمت سوم : می خواهم بگویم که : ببخشید مرا . هر چه کردم و هر گناهی که مرتکب شدم و هر ظلمی که به هر کدام از شما روا داشتم . ببخش مرا فرانک شما هم مثل کلاسیر از لغزش دوستتان بگذرید ، از لغزشم بگذرید ، درست است سهل انگارم یا هر چیز دیگری بگذرید ، خواهش می کنم ... من بیشتر از هر کسی می گویم به شما توهین کردم و شخصیتتان را زیر سوال بردم ، همین جا و در عین دیدار تمام بازدیدکنندگانم می گویم ، متاسفام و خواهش می کنم که مرا ببخشید ... Excuse ME فریاد می زنم که بهتون احتیاج دارم ببخشید من رو خواهش می کنم فردا برایت می شوم یک شعر ! ناخواسته من بر لبت آیم جاری شوم در لحظه هایت و.. حست کنم ! وزنی دگر یابم ! فردا مرا ده بار می خوانی ! واژه به واژه ، مصرع و حرفم از اشک چشمت خوب می دانم... که سطر های سینه ات هستم چیزی شبیه بارش باران ... یا التهاب زخمی از احساس ..! چیزی ... نمیدانم چه می گویی ... بر حس خوب شاخه ای از یاس ؟؟ چیزی شبیـه آیـنه هستـم با متنی از تصویر تو سرشار !! با من بیا تا سطر دیگر و ... یک بیت از بغض دلت بردار ! فردا برایت می شوم یک شعر با من بیـا تا قافـیه باشیـم با من بیا یک بار دیگر هم با هم ، فقط یک ثانیه ! باشیم فردا مرا یک بار لمسم کن ... بر دفترت بنویس نبضم را آهنگ و وزنی هم نمی خواهد تنها تو عاشق می شوی فردا ! فردا برایت می شوم یک شعر ... ! در روح من شاعر(!) تو می مانی فردا ولی ... ! ، دیگر ببخش امشب ... یک مرده را در بیت پایانی !

نمي دانم غم دل كي شود كم
شكايت مي كنم از غم چو مجنون
دلي دارم پر از درد و پر از خون
غم عشقي كه بيچاره كند دل
دل ما همچو كِشتي مانده در گِل
بهاري بودم و خوشحال و خندان
ولي افسوس غم اُفتاد بر جان
شب و روزم گذ شته از حكايت
دگر چيزي نمانده جز شكايت
همه از درد و غم نالان و بي هوش
وجود من زغم گشته فراموش
كلام آخرم اي دوست اين است
كه تا غم هست دنيايم چنين است




جوابی ندادم و فقط به عکس ِ آبی و مشکی و اون مَرد خیره شدم.
تو دلم گفتم «قانون میگه سقوط, خیال میگه صعود, اما من میگم گاهی سقوط یه جور صعود به سوی نوره, نوری که ازین هم طلائیتره. همین که این مَرد جرأتِ پریدن رو پیدا کرده یعنی راهِ رسیدن به نور رو یافته و این خودش همون چیزیه که من و تو نداریمش, یا بهتره بگم "کم داریمش". میدونی چیه؟! من فکر میکنم اون پایین یه دریاست, یه آبی ِ بیانتهای آروم, ولی میدونم که تو طبق ِ معمول کوه و صخرههای خاکستری که یه جسد روشون بینفس افتاده میبینی»
شاید, شاید اشتباه فکر میکردم

باز می خواند که چه ها در دل من میگذرد .
میکند گفته ی خود را دنبال
بچه ها عشق گناه است ، گناه
وای اگر بر دل نا خواسته ای ، لشگر عشق بتازد بی گاه .
مبصر امروز جدا اسم مرا میخواند ، بی خبر داد کشیدم غایب .
بچه ها جمله به من خندیدند ، لیکن آنان نمی دانستند
که من آنجایم و دل جای دگر ،
دل آنان در پی درس و کتاب ، دل من در پی سودای دگر


![]()



.jpg)






| Design By : Night Skin |


