تبليغاتX
خط خطی های دلم ...


خط خطی های دلم ...

عشق هرگز نمی میرد ...

پسرک رو بروی شیشه ی رفلکس فرهنگسرا در حال شکلک در آوردن است بدون اینکه بداند دخترکی بدون خجالت  او را نظاره می کند ...

 

دوست داشتم بنویسم

ولی

نمی دانستم

باید

چه بنویسم

دوست دارم

بنویسم که شادم

احساس خوبی است

ولی

کاش

همه خوشحال بودند

به معنی واقعی و نه فقط لبخند !!!

 

+ تبریک بابت دو روز بزرگ برای پرشین ها ( ایرانیان ) و شیعیان

اول امروز پنج شنبه روز بزرگ کوروش کبیر

دوم فردا روز بزرگ مرد شیعیان ایران زمین حضرت امام رضا ( ع )

 

این دو روز را به همه ی پرشین ها و شیعیان تبریک عرض می کنم ...

امیدوارم دعای امام رضا بدرقه ی راه کوروش وارمان گردد ! آمیــــــن ای خدای جهانیان

 

+ به یاد همگی هستم فقط بخاطر نبود نت در محل سکونتم در قزوین نمی توانم زیاد آنلاین شوم

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 12:45 توسط یک پسر| |

سارا هشت ساله بود كه از صحبت پدرو مادرش فهميد كه برادر كوچكش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي اوندارند. پدر به تازگي كارش را ازدست داده بود و نمي‌توانست هزينه‌ي جراحي پرخرج برادرش رابپردازد.

 سارا شنيد كه پدر به آهستگي به مادر گفت: فقط معجزه مي‌تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست. سكه‌ها را روي تخت ريخت و آن‌ها را شمرد . فقط پنج دلار بود.
 سپس به آهستگي از در عقب خارج شد  چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت
. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا  داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود. بالاخره سارا حوصله‌اش سررفت و سكه‌ها را محكم روي پيشخوان ريخت
.
 داروساز با تعجب پرسيد: چي مي‌خواهي عزيزم؟

 دخترك توضيح داد كه برادر كوچكش چيزي تو سرش رفته و بابام میگه كه فقط معجزه مي‌تونه او را نجات دهد. من هم مي‌خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟

 داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولي ما اين‌جا معجزه نمي‌فروشيم. چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت: شما رو به خدا برادرم خيلي مريضه و بابام پول نداره و اين همه‌ي پول منه. من از كجا مي‌تونم معجزه بخرم؟

 مردي كه در گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت از دخترك پرسيد: چقدر پول داري؟ دخترك پول‌‌ها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب! فكر كنم اين پول براي خريد  معجزه كافي باشد. سپس به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي‌خواهم برادر و والدينت را ببينم، فكر كنم معجزه برادرت پيش من باشه. آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود..

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكرم، نجات پسرم يك معجزه واقعي بود، مي‌خواهم بدانم بابت
 هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم؟

 دكتر لبخندي زد و گفت: فقط پنج دلار!!!!

 


پستای قبلی رو پاک نمی کنم ...

 

یادمه یه روزی اینجا خیلی رونق داشت

 

بازم می نویسم

مطمئن باش

 

چون

باز هم

زندگـــ ـی جریان داره

+ دانشگاه رویه ی زندگیم رو عوض کرد ... :)

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 17:57 توسط یک پسر| |

تھران و عابران عبوس / با چھره ای کھ انگار یخ بھ دندان می جوند / تو را خیره می شوند ... اینجا زندگی مرد و برایش فاتحه هم خواندند

 

حال ما اینجاییم ... داد می زنیم فریاد می زنیم ... خودمونو به این در و اون در می زنیم ولی همه می گن ما هیچ کاره ایم !!! می خندم بهشون ... میگن دیگه نمی شه کاری کرد تموم شده ... مسخرشون می کنم

یه دفعه بغز گلومو می گیره ... نمی دونم چی بگم !!! شاید می خوام گریه کنم ولی اشکی باقی نمونده ... تموم اشکهام سر عاشق بودنم خشک شده ... حالا من موندم یه موجود پر از نفرت ... هنوز بغز تو گلومه ولی خوب ... کی اهمیت می ده !!! نه؟ آره کی اهمیت میده ؟؟؟ شاید خدا ... شاید که نه حتما ... خدا بغز ما رو می بینه ... اهمیت می ده ولی ... صبرش زیاده ... خیلی زیاد که بعضی اوقات ما از صبر زیاد خدا ناراحت می شیمو ... نمی خوام کفر بگم چون خدا رو دوست دارم ٬ چون اونه که نذاشته من از نفرت سرشار بشم ...

صبح ها که از خواب بلند می شم مشتم گره کردست ... نمی دونم از چی ناراحتم !!! شایدم بدونم و نخوام واسه تو بگم ... اصلا به تو چه !!! آره بخند ٬ بخند به حال من که روانی شدم ... پر از نفرت ولی هنوز پر نشده ٬ هنوزم جایی دارم برای دوست داشتن ولی خیلی کم ٬ ولی حتی اون خیلی کم هم خیلی زیاده ٬ می دونی چرا ؟ چون خدامه ٬ حالا می فهمم ... نه جای مهبت کم نیست ٬ من ظرف نفرتم رو پر کردم و فکر می کنم پر از نفرتم ٬ الآن فقط خدا

ولم کن ٬ آره ... اکثرا حزیون می گم و می نویسم ٬ دست به قلمم خوبه ٬ هر چند از گاهی دست به قلم می شم ولی خوب می نویسم ٬ جوریکه بعد از خوندش تعجب می کنم ... اینو من نوشتم؟

آخ ... خستم مثل همیشه ولی اینبار جایی دگر ...

نمی دونم دلیل نوشتن این مطلب چی بود و چی توش نوشتم ... ولی خوب می دونم دلم گفت بنویس و نوشتم !!! اونم اینجا ...

خسته ام مثل همیشه ولی برای برادر و خواهرام ... آره تک پسر خونم من و یه خواهر ولی اینجا ایرانه ٬ اینجا یه جنبش هست که قبل از چند هفته ی پیش همه ی این آدمها به  خون هم تشنه بودم ولی وقتی مچبند دست هم رو نگاه می کردن می شدن عاشق همدیگه ...

دلم گرفته !!! آخه می دونی چرا ... حدود ۲۵ روزی هست که پدر با پسر ٬ همسایه با همسایه ... دوست با دوست ٬ زن با شوهر ... !!! و خیلی نسبتای دیگه بدجوری زدن به تیپ و تاپ هم !!! بدجوری ٬ جوریکه مثل من و فلانی به خون هم تشنن ! وقتی خبر بدی از هم میشنون خوشحال میشن انگار شلنگ آب سرد توی چیزشونه !!! آره فکر نکن من بی ادبم نه ولی اینا واقعیته !!! دوست نداری نخون ... خیالی نیست

خطاب من به اون کسیه که فکر می کنه این کاراش درسته !!! شاید بعد از اینکه از عرش به فرش افتاد حرفای منو بفهمه !!! خسته ام ...

خسته ...

خسته از اون دلی که واسه سلام دادن به پدرش دلش خون می شه ... وای بر من  !!! این شکافو حس می کنید ؟؟؟

این یک شکاف گندست ... خیلی خیلی گنده(منظورم بزرگه )

بخند ... امروز اینجا قیمت نخندیدن قیمت جونته !!! پس بخند برادر و خواهر من

امروز ما دیگر ما نیست !!!

حالا برو فکر کن مطلبمو واسه کی نوشتم ... و واسه چی ...

فقطم بدون دلم بدجوری خون شده

تمام .... کککککککککککککککککککک( به سبک بیسیم چیا )

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 16:54 توسط یک پسر| |

اینجا همه چیز طعم زحر می ده

 

هنوز هم اینجا همه چیز طعم زحر میده

بوی خیانت

ولی

یادت هست ؟

یادم هست

وقتی پی آوار گذشته

دویدی و سنگی

به سوی

سر بی بالینم

پرتاب کردی

هیچ نگفتم

و فقط

خندیدم

پ.ن: دنیا ارزش اونو نداره که بخاطر بدی هاش حتی فکر کنیم

بگذر تا بگذرد

ولی انسان باش

نه آدم

چون آدم خطایی کرد که از انسانیتش نبود

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 15:26 توسط یک پسر| |

بزرگترین مشکل من می دونی چیه ؟

بزرگترین مشکل من رو بزرگترین کسایی که می گن دوستم دارن برام رقم می زنن ...

تنهایی رو ...

تف به این زندگی مسخره ...

خیلی برام سخته که هر روز بخوام با این کثافتا سر و کار داشته باشم ! دیگه بریدم وحشتناک بردیم !

امشب این کامپیوتر رو هم جمع می کنم که بزرگترین دلیل و سرگرمی ام رو هم از دست بدم ببینم با این مسخره بازی ها پدرم راحت می شه ...

تف به قبر پدرت زندگی که اینجوری منو درگیر خود کثافتت کردی ... بریدم به خدا دیگه بریدم ...

نصیحت رو دوست ندارم ولم کنید ! شاید خودکشی کردم ...

فقط اینو خوب می دونم که ظرف منم دیگه پر شد ...

به قول دوستی اسمم خط خورد ...

 

 

هر جا صدایی خسته بود ...

هر جا دلی شکسته بود ...

هر جا لب جاده کسی به انتظار نشسته بود...

هر جا کسی نفس نداشت ...

مهلت پیش و پس نداشت

هر جا پرنده ای لونه به جا قفس نداشت

 

به یاد من باش ...

 

+ دیگه هیچ چیز توی این زندگی کثافت برام اهمیتی نداره ... هیچ چیز ... حتی این وبلاگ که زندگی و خاطراتش رو اینجا جا می گذارم !

 

+ می دونم دلم اینجا جا می مونه !

تعطیل شد برای همیشه ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 19:12 توسط یک پسر| |

از کجا آمده بود؟

به کجا میرفت؟

تنها دو جاپا دیده می شد .

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود ...

این روزا خیلی می خندم ولی خنده هایی مداوم نیست ! خیلی خوش می گذره ولی می دونم همش دوباره از دماغم در میاد ٬ ولی چه می شه کرد ... دیشب که باید می زدیم توی سرمون و گریه می کردیم و عزاداری میکردیم شاید یکی از خوش ترین شبای عمرم بود ... به عمرم اینقدر نخندیده بودم !

بیخیل این روزا اصلا حالم خوب نیست ! بعضی اوقات می خوام گریه کنم ولی اصلا نمی تونم ... نمی دونم چرا ولی خیلی عصبیم ! چیزی شبیه سگ ... بخدا بعضی اوقات خودم هم از دست خودم زورم میاد . نمی دونم شاید اینا همش برمی گرده به اطرافیانم ... بدجوری دلم ازشون گرفته ٬ حوصله ی کمتر کسی رو دارم ٬ بابام که این مدت اصلا برام پدری نکرده ٬ نمی دونم دیگه چی بگم بهش ٬ همش بهم گیرای مسخره می ده و می خواد باهام دعوا کنه ٬ منم که اینقدر توی این مدت که سنم بیشتر شده تجربم زیاد شده که گزگ دستش نمی دم ! خسته شدم بخدا ٬ رفقایی که زیاد رو حرفاشون نیستن ٬ و تنها می ذارن آدمو وقتی بهشون احتیاج داریم ... اینروزها طرفدار زیاد پیدا کردم ٬ توی هیئت دخترا زیاد می لولن ولی حیف دیگه از دخترا زده شدم ٬ البته حیف برای اونا ( بخدا این حرفها رو بخاطر کلاس نمی زنم حرف دلمه کسی که منو می شناسه اینو خوب می دونه ) خوب با دیگران ارتباط برقرار می کنم و توی زمان کمی باهاشون وحشتناک صمیمی می شم و کلا زندگیم بد نمی گذره ولی خداییش نمی دونم چرا یه غم بزرگ توی دلمه که بیرون نمی ره ٬ شاید به خاطر همون دختری بود که منو گذاشت و رفت و بعدا فهمیدم یه خیانتکار بیشتر نبوده ... خداییش مادرم دیگه بیش از حد نگرانمه ٬ چند روز پیش تصادف بدی داشتم شاید بی اعتمادی پدر مادرمم رو هم به خودم بیشتر کردم ٬ نمی دونم چمه ولی یه جورایی بدجوری دلم گرفته ٬ خسته شدم بخدا ... از زندگی نه ٬ بلکه از این غم دلم خسته شدم ٬ نمی دونمم منشاش کجاست ٬ شاید نبود اون کسی دیگه ای که جدیدا دوسش دارم و نیست ! شاید ...

زیاد توجه به حرفام نکنید ! شاید این وبلاگو که همش حس بدی داره بستم ! نمی دونم ...

آره زیاد به حرفام توجه نکنین

این روزا زیاد حزیون می گم ( خداییش نمی دونم هزیون رو اینجوری می نویسن یا اینجوری : حزیون )

 

این ترانه رو قبلا گفته بودم و می خواستم آهنگشو بسازم ... فعلا از مود آهنگسازی و خوانندگی بیرون اوومدم شاید بعدا ساختمش ! می ترسیدم بذارمش رو وب ازم بدزدنش ولی الآن ترسی ندارم چون اینو از دلم گفتم و هیچ کس  جز خودم نمی تونه تفسیرش کنه آخه : یه عمر خاطره ی تاریکه ! البت آهنگشم ساختم ولی با کامپیوتر که سبکش ترنس بود ولی آخرم نشد روش صدامو میکس کنم ٬ ۱۲ بیته زیاد نیس !

این چه رسم روزگاره عاشقا تنها می مونن
واسه درک عاشقیشون جون به لب تا صبح می خونن

چشمون سیاهم امشب تا به صبح به راه و جادست
واسه دیدن دوباره پر از اشک بی تاب و طاقت

خسته ازراه و جاده ٬ دیگه از تو خبری نیست
تو تموم بی کسی هام دیگه از تو اثری نیست

دم به دم به زیر بارون می خونم واسه نگاهت
روتو از من برنگردون می میرم بی روی ماهت

اون روزو به زیر بارون بیارش به یاد و خاطر
واسه من صدایی مونده همنفس با شعر و شاعر

توی پارک به روی نیمکت می شینم آروم و ساکت
خیره خیره توی رویا ٬ توی فکر و توی یادت

همه چیز واسم تمومه ٬ زندگی خراب و راکد
می زنم دلو به دریا یه مرگ آروم و ساکت

ولی نه بازم صدایی آشنا و بی قراره
می گه برگرد ٬ بیا پیش من ٬ عزیزم بازم دوباره

آخه اون صدای نازت ٬ شک و تردید تو دل من
هست و نیست چیزی به یادت از من و روزای با من

کاش می شد بازم دوباره بیای و با من بمونی
به خدا عشقی نمونده توی این عصر ویرونی

عشق من ٬ چرا دوباره واسه تو بازم سئواله
واسه چی مگه دوباره عاشقی جرم و گناهه؟

چرا هیچ کس باور نداره تو این زمونه عاشقی رو
واسه من هیچی نذاشتن جز یه تنهایی و بی کسی رو

 

این روزا خیلی حالم بهتره ! دارم یواش یواش بهتر می شدم به امید خدا و به لطفش ... یه قطعه از شعر شاسوسای سهراب رو هم واسه حسن ختام می ذارم ... دارم به زندگی امیدوار میشم ... این روزا دعام کنید !

 

 

کنار مشتی خاک

در دوردست خودم ٬ تنها ٬ نشسته ام .

برگ ها روی احساسم می لغزد.

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 16:56 توسط یک پسر| |

                        ye rooz oomadam ye rooz dige ham bayad beram
 
هیشه آدمها وقتی به دنیا میان خیلی خیلی کوجولوئن و همیشه اکثرا گریه می کنن ... ولی کسایی که دو رو اطرافشونن فقط می خندن و خوشحالن که به قول خودشون بازم نسلشون بقا پیدا می کنه و یه فرزند دیگه توشون متولد شده ... خسته ام خیلی از تمام آدمهایی که آدم رو فقط برای خودشون می خوان و اهمیتی نمی دن که ما چه احساسی داریم ! آره
 
 
یه روز اوومدم و یه روز دیگه باید برمو هیچ چاره ی دیگه ای هم نداریم ! امروز که من مرز 19 سالگی رو تموم کردم و 20 سالم شد ، آره به همین سادگی ... اونروزی که پامو توی این دنیای کثافت گذاشتم هیچ کس امید به زنده بودنم نداشت و فکر نمی کرد اون بچه ی مریض امروز20 سالش بشه و راه بره و به فکرای بزرگ توی کلش اهمیت بده ... می دونم همونجوری که اوومدم هم باید برم آروم و بی سر و صدا ... اونجوری که هیچ کس حتی فکرش رو نمی کنه ، حتی فکرش رو نمی کنه قراره بمیرم ... امروز حس عجیبی دارم اصلا خوشحال نیستم بلکه شاید ناراحت ترهم هستم که من دارم امروز 20 ساله می شم نمی دونم
 
چرا اصلا خوشحال نیستم ... شاید قراره بمیرم نمی دونم واقعا نمی دونم ... شاید
 
 
تولدم مبارک اونم شاید
 
 
+ یه حسی غریبی دارم که می گه : از همه چیز پشیمون می شم حتی از زنده بودن
 
+ خدا جون کمکم نمی کنی ؟ من فقط تورو دارما ...
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 20:9 توسط یک پسر| |

خسته شدم از بس که اینجا نوشتم ! دیگه دارم تلف می شم ؟ می فهمید ؟

 

برم بمیرم شاید اینجوری خیلیها از دستم راحت بشن !

 

تحمل این روزگار کثافو ندارم ... باورت می شه ؟

 

آره این من یه پسر خوب که امروز فحش می ده ...

 

تف به قبر پدرت ...

خسته شدم از این زندگی ...

 

+ دیشب یلدا بود و من هم یلدایی ... سرد و بی کس

+ دارم دیوونه می شم بخدا ...تحملی برام نمونده ... باور کن ... باور کن ! هیچی برام نمونده دیگه

 + این روزا همه می خوان یه جورایی بهم ضربه بزنن ولی باید هواسمو جمع کنم رو هوا که هر کی هر کاری دلش خواست بکنه ... اهمیتی ندارم

+ تف به رفاقتای امروزی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 15:51 توسط یک پسر|

 

تف به قبر پدرت ! خسته شدم دیگه ازت ! کثافت دست از سرم بردار ! نمی خوام دیگه ببینمت می فهمی ! نمی خوام صداتو بشنوم ! باورت می شه ! ۱۹ سال از تو حرومم شده ! دیگه چی می خوای از من ! زندگی کثافت دست از سرم بردار ...

 

آره منم یه پسر تنها و بیچاره که این دنیا واسش جهنمه ! خدامو دوست دارم ٬ باورش دارم ! می فهمه منو ولی هیچ وقت کسی رو که می خواستم بهم نداد ! البته شکرش که نداد بهم ...

 

تف به این زندگی مسخره ! دارم تلف می شم ... می خوام بگم کثافت دست از سرم بردار ... ولم کن می فهمی ! بابا می خوام زندگی کنم و اونجوری که می خوام باشم ! چرا جلومو می گیری؟ نمی خوام اونجوری که تو می خوای پیشت ببرم ! می فهمی؟ می خوام خودم باشم ...

 

به این نوشته های بالا زیاد توجه نکنین ! خیلی پریشونم ! تازه فهمیدم کسی رو که سه سال از زندگیمو حروم کرد یه کثافت بیشتر نبوده ! داشتم زندگیمو و آبرومو بخاطر اینکه می خواستم دستش رو ٬ رو کنم از دستم می دادم ... بهتر که تموم شده ! شاید این وبلاگ رو حذف کردم ! چون اینجا برای اون می نوشتم ولی اهمیتی نداره که باورش داشته باشم یا نه ! اینجا برای اون کثافت می نوشتم کسی که خودشو مریم مقدس جا می زد حالا معلوم شده که یه کثافت بیشتر نبوده ! آخ خدا جون دیگه نمی خوام اسمش رو اینجا بیارم ! چه برسه به اینکه مطالبم رو هم بخوام بخاطر اون کثافت اینجا بنویسم ! ول کنید ... خسته شدم از دستتون ...

خداجون نمی خوام گناه کنم ! اینو حد اقل تو دیگه می دونی که نمی خوام گناه کنم ! چون به تو ایمان دارم و ازت می ترسم ... می دونی که بعضی اوقات شرمم می شه جلوت وایسمو باهات صحبت کنم ! چون بعضی روزها خیلی کثیف می شم ! خودت می دونی نیاز به گفتن نیست ! خدا جون از خودت فقط میخوام .... نجاتم بده

+ از همه ی کسایی که میان اینجا و به من لطف دارن معذرت می خوام بخاطر این پست ... شاید بفهمید که چقدر مشکل دارم ... همین و بس ...

+ خدا جون آبرومو نبر ! دوست ندارم همه بفهمن اون پسره معصومی که می شناسن تبدیل به یه آشغال شده ... معصومیتم رو بهم برگدون خدا جون ...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 13:31 توسط یک پسر| |

از این به پس این وبلاگ تعلق خواهد داشت به تمام خاطرات و دلنوشته های من ! سعی می کنم که دیگر کمتر از غم دلم بنویسم ولی وقتی که غم داشته باشم حتما می نویسم تا کمی آروم بشم ! راستی سعی می کنم که دیگر در زندگی ام کمتر غمم رو به یاد بیارم تا بتوانم زندگی را بهتر به پیش ببرم ....

 

راستی نظرتون رو راجع به عکسم که توی وب گذاشتم بگید ! که اگه بده حتما برش دارم ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 17:19 توسط یک پسر|

 

به کدام دلخوشی امید داشته باشم ؟ به کدام دلخوشی ... هر روز چند نفر میان و واسم کامنت می ذارن که امید داشته باشم ٬ زندگی کنم ٬ خوشحال باشم ٬ با کدام دلخوشی خوشحال باشم ؟ زندگی که همش شده غم و غصه و ... دیگه چیزی ندارم بگم ...

آی کسی که خودتو به اسم یه دوست معرفی کردی ؟ چی از من و زندگی من می دونی ؟ پسری که تولدش هم با نا امیدی بود ... من کسی بودم که می خواستم کسی را برای خودم داشته باشم ولی هیچ کس نبود ... حالا هم از همه کس بریدم ! نمی دونم آیا واقعا کسی هست که بتونه کمکم کنه یا نه ؟ از چی بنویسم آخه ! احساس غمم را چجوری بیان کنم ! آهنگای جدید محسن چاووشی اشک رو فقط برام هدیه آورده ! خسته ام ... بخدا خسته شدم از بس که این زندگی برام ملال آور شده ... کسی نیست که واقعا یارم باشه .. من : یه آدم تنها و بی کس که زندگیش برای هیچ کسی ارزشی نداره ! آیندش رو نمی بینه ٬ دیگه خسته شده ... اشکش دیگه خشکه خشکه یه چیزی شبیه نابودی به چشمش ! نمی دونم ... شاید از این خستگی ها دیگه خسته شدم :

 

من دیگه از خستگی هام هم خسته شدم ... یه آدم پر از غم ... خدایا شکرت ولی چرا باید یه آدم ۱۹ ساله اینقدر سختی بکشه ... یعنی دیگه کسی هست که بتونه به من کمک کنه خداجون ! می دونم هیچ کس نیست ! هیچ کس نیست جز تو ... خداجون من امیدم به تو رو هیچ وقت از دست نمی دم خداجون اینو خودت هم بهتر می دونی که همه چیزم واسه ی توئه ... دیگه خسته شدم از بس که زندگیمو بهدر دادم !

خدایا بی اختیار تایپ می کنم می دونی که چه حسه گندی دارم ... خسته شدم از بس که به دیوار اتاقی تاریک خیره شدم  و موقع خواب سقف رو نگاه کردم ! خیلی وقته گریه نکردم ولی دیگه نمی تونم ! بغز سنگینی گلویم را گرفته ... خیلی سنگین ... دیگه نمی تونم بنویسم ... همین و بس

 

چیزه دیگه ای ندارم بگم ! جز اینکه اینروزها هر روز غمگین تر از روز قبلم ...

 

پ.ن : می دونم که دارم دیوونه می شم ... یه حس گند دارم :

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 16:15 توسط یک پسر|

كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟ دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 15:52 توسط یک پسر|

پس از مرگم بيا زيبا نگارم بيا با جمع دوستان بر مزارم سرت خم کن ببوس سنگ مزارم که من در زيره خاک چشم انتظارم

 

 

نمی دونم ! از دلم بنویسم یا آشوب هایی که توی این دل صاحب مرده ام هستش  ٬ خیلی خسته ام از دنیا و آدماش ٬ از بی معرفتی این زمونه و زمان و مردمش که دیگه اعصابم رو خورد می کنه ٬ دیگه از گناه هم خسته شدم ٬ یه جوری می شه گفت واقعا به معنای واقعی به ته خط رسیدم ٬ وقتی خبر مرگ پسر ۲۳ ساله ای که تازه نامزد کرده بود و به گفته ی اطرافیانش خیلی پسر خوبی بود و چگونگی مرگش رو شنیدم خیلی ناراحت شدم ٬ انگار که خودم مردم ٬ خسته شدم از این زندگی ٬ خسته از مردمانی که هر روز به یاد پول از خونه بیرون میان و به یاد پول به خونشون بر می گردن ٬ می گن ایرانیها احساس دارن ولی ندارن ٬ می گفتن ایرانیها معرفت دارن ولی ندارن ٬ می گفتن ایرانیها خونگرمن ولی از خونسردیشون خسته شدم ٬ همه به فکر خودشونن ٬ پدرها به فکر پول در آوردن ٬ دخترها به فکر آینده و شوهر و دوست پسری که شاید بگیردشون و کلاسی که براش بذارن ٬ پسرها هر دقیقه به فکر دوست دختر و داغون کردن روحیه ی دخترها و ... ( که بهتره نگم که چه جنسی داریم ) و مادرها هم هر روز به فکر آرایش جدید و جوون موندن ٬ انسانیت از بین رفته ٬ بخدا از بین رفته ٬ بچه های کوچیک دیگه معصومیت ندارن ٬ اینو می شه از فیلمهایی که از توی موبایلاشون پیدا می شه دید ٬ فیلمهای ضد اخلاقی که شاید اولین بار که نگاه کردم فقط ۱۷ سالم بود ٬ ( که البته ۱۰۰ ٪ کار اشتباهی بود ) ولی حالا می بینیم که شده نقل بچه های ۷ تا ۱۱ ساله ٬ دختر بازی رفته توی خون بچه های امروز ٬ به دین فکر می کردم ٬ چقدر منزوی شده دین توی جامعه ی ما٬ حتی آدمهای مذهبی هم به ظاهر دین دارن ٬ باطنا خیلی بدتر ازبی دین ها ٬ کسایی که یه من ریش می ذارن و می خوان وام های کلون بگیرن ٬ خسته ام بخدا خسته ام ...

دور و اطرافم ٬ به قول آهنگ بهرام ٬ تفریح سالم جوونا سیگاری ٬ .... از روی بیکاریه (!) ٬ الآن نقل دور هم نشینی های پسرها فقط شده دخترها و کارهاشون و ... (و بازم بهتره که نگم که چه جنسی داریم ) و برعکسش هم صادقه ٬ نقل همنشینی دخترها شده چجوری اسکل کردن پسرها که البته ۹۰ ٪ دخترها بجای اینکه پسرها رو اسکل کنن خودشون اسکل شدن٬ خسته شدم دیگه از گناه ...

 

مرگ پسر ۲۳ ساله ای که تازه اول زندگیشو عشق و حالش بوده قلبم رو بدجوری به درد میاره  و از یه طرف دیگه خدا داره بهمون می گه که شاید بعدی تو باشی ٬ فکر نکن تا پیرسنیت نگهت می دارم تا بتونی گناهایی که توی جوونیت کردی رو بتونی پاک کنی ٬ شاید توی جوونیت بردمت ٬ شاید دیگه گناه های کوچیک و بزرگ رو بذارم کنار ٬ همه ی اطرافیانم شاید دست بذارن روی قرآن و قسم بخورن که من بچه ی پاک و معصومی بودم و خیلی بچه ی خوبی بودم ٬ ولی خودم می دونم که چیکار کردم ٬ آی کسایی که نوشته های من براتون مهمه و ممکنه بخونیدشون ٬ بخدا فرصت کمه ٬ من دیگه قلبم به درد اوومده که یه جوون ۲۳ ساله بین چرخهای یه تریلیه لعنتی مرده باشه ٬ خدایا ٬ خدا جونم ٬ منو چجوری می خوای ببری ٬ بغز داره دیوونم می کنه ٬ اعصابم به هم ریخته ٬ بچه ها یه کم به مرگتون که حقه فکر کنید ٬ خدا می خواد مارو چجوری ببره ٬ آیا اون پسر ۲۳ ساله ای که بین چرخهای تریلی مرد و تازه نامزد کرده بود و از تدریسش توی دانشگاه هوانیروز بر می گشت فکرش رو می کرد شاید ساعت ۱۱ صبح جمعه مرگش رو جلوی چشماش ببینه ٬ اینقدر وضعیت خرابی داشته که فقط ۵ دقیقه  بعد از تصادف مرده ٬ یا بهتر بگم فوت کرده ٬ خداجون ما چجوری قراره بمیریم !؟؟؟؟؟؟؟ خدا ما چجوری قراره بمیریم !

 

این وبلاگ شاید دیگه به عشق نپردازه ... ولی عاشقه صاحبش ٬ عاشق ٬ شاید مثل دفعه ی پیش و این دفعه فقط به نوشتن درد و دلام و تنهاییهام بسنده کنم ٬ ولی می خوام دیگه سمت گناه نرم ٬ یعنی بهتره که نرم! ... وای خدا دیوونه دارم می شم ٬ می خوام جلوی بغزمو بگیرم ولی نمی تونم !

ببخش منو

 

یک روز رسد خوشی به اندازه کوه ٬ یک روز رسد غمی به اندازه دشت ٬
افسانه زندگی چنین است گلم ٬ در سایه کوه باید از دشت گذشت . . .

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 12:3 توسط یک پسر| |

هیشکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته

هیشکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته

هیشکی نمی مونه تا با من توی راهم هم سفر شه

آخه می ترسه که با من ٬ با دل من در به در شه

هیشکی نمی دونه که چشمام چرا همیشه خیسه خیسه

چرا هیشکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه

هیشکی نمی دونه که قلبم تا حالا چند دفعه شکسته

هیشکی نمی دونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته

 

آخه تو کلبه ی سوت و کورو تاریک  قلبم  خورشید که جا نمی شه

می دونم اگر تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمی شه

 


آری تمام شد ٬ با تمام غمهایم  ٬ با تمام آرزوهایم ٬ شاید اینجا هم تمام شود ٬ با تمام چیزهایی که برای کسی می نوشتم که روزی دوستم داشت ...

 

+ می بندم انیجا رو چون دیگه دلخوشی ندارم که بخوام بمونم اینجا ٬ شاید اینترنت رو فراموش کردم ٬ شاید خودم را هم فراموش کنم ٬ شاید این پایان زندگی من بود و خودم نمی دانستم ٬ خسته ام ٬ خیلی خسته ام که چرا هیچ وقت آنگونه کی می خواستم پیش نرفت ٬ خسته ام ٬ دیگه اپ نمی کنم ٬ همیشه دوستش داشتم ولی کاش اون هم آنقدر که دوستش داشتم دوستم می داشت ٬ چوب خطم مثل اینکه دیگه پر شده ٬ آفتاب بدجوری می تابه ٬ از پنجره ی طبقه ی ششم ساختمونمون دارم پایین رو نگاه می کنم ٬ اگه بپرم چیزی از من باقی می مونه یا نه ؟ نمی دونم. خسته ام وحشتناک خسته ام از این روزها ٬ شاید تاوان عاشقی این بود که هیچ دانشگاهی قبول نشم ٬ شاید این جزای کارم بوده ٬ خدایا تو عشق رو در وجود من گذاشتی ٬ از خودت مشورت کردم ٬ ولی به حرفت عمل نکردم ٬ خودت گفتی ادامه بده ولی با دوری از گناه ٬ ولی من گناه را ترک نکردم ٬ تو هم مرا مجازات کردی ٬ شکرت خدایا ٬ من می دانم خیلی بد بودم ٬ ولی تو همیشه تا آنجایی که یادم هست هوای بدهایت را هم داشتی ٬ ایرادی درت نیست ٬ هر چه که تو بخواهی ! صبر می کنم تا بهترین را برایم آماده سازی ! بخودت عوض خواهم شد ٬ به اشک چشمانم تمام شدم ولی دوباره متولد خواهم شد ! به کمکت خدایا!

 

هر چه که تو بخواهی راضی ام ٬ چون رضایت در آن است ! فقط یک دعا دارم برایت ٬ خدایا خوشبختش کن ! این آخرین تقاضای من از توست !

 

راضی ام به رضایت !

 

 

پ.ن : نظرات رو باز گذاشتم که هر کس هر فحشی که دلش می خواهد به من بدهد ....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 13:24 توسط یک پسر| |

انگار  قرار نیست  روزی این غصه هایم به پایان برسد ٬ تنهایی هایم ٬ درد و رنجم ٬ موهای سپیدم ٬ هیچ وقت هیچ چیز را نداشتم ٬ برای دیگران بودم٬ برای اطرافیانم بودم ٬ آرام وبی سر و صدا مردم ٬ آری مرا کشتند ٬ مرا کشتند همانهایی که برایم دل می سوزاندند ٬ فکر می کردند با ترشی انداختنم سالم نگاهم می دارند ٬ از مادرم گله دارم ٬ هیچ وقت پدرم را حلال نخواهم کرد ٬ دیگر خسته شده ام ٬ شاید کاری را که باید پارسال می کردم را بزودی انجام دهم ٬ آری شاید از این زندگی رفتم ٬ فرار کردم ٬ با پاهای خودم ٬ نه با پاهای اطرافیانم ٬ با فکر و اندیشه ی خودم ٬ خسته ام ٬ چشمانم باز نمی ماند ٬ آرام آرام بسته می شود ٬ خسته ام خیلی خسته ٬ هیج کس نیست مرا یاری کند ٬ آرام آرام زندگی را نابود خواهم کرد ٬ عقده زیاد دارم ٬ شاید از تصورم هم خارج شده باشد ٬ جوری که با اعداد دیگر نمی توانم شمارشش کنم ٬ شبها آرام نمی خوابم ٬ تمام شدم ٬ چشمانم دیگر سویی ندارد ٬ موهای سپیدم بخدا ارثی نیست ٬ از هیچ کسی به ارث نبردم ٬ خونم زود به جوش می آید ٬ خسته ام از این زندگی که بدتر از زهر مار است ٬ خدایا می شنوی ٬ منم حامد ... رفیق لحظه های تنهاییم می دانم همیشه در فراموشیت هستم ٬ مرا دریاب ...

 

خدایا مرا دریاب ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:48 توسط یک پسر| |

بدلیل دور شدن از موضوع اصلی وبلاگ این پست حذف گردید ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:38 توسط یک پسر| |

 

در قمار زندگي عاقبت ما باختيم بسکه تکخال محبت بر زمين انداختيم

 

كاش قلبم درد پنهاني نداشت چهره ام هرگز پريشاني نداشت كاش مي شد دفتر تقدير عشق حرفي از يك روز باراني نداشت كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت

 

اي نشسته در خيال من فراموشم مکن با فراموشي و تنهايي هم آغوشم مکن زندگاني مي کنم چون شعله با خود سوختن زنده ام با سوز و ساز خويش خاموشم مکن

 

اه ساکت باران به روي صورتم دزدانه ميلغزد ولي باران نمي داند که من دريايي از دردم به ظاهر گر چه مي خندم ولي اندر سکوتي تلخ مي گريم

 

 

يادمان باشد زنگ تفريح دنيا هميشگي نيست زنگ بعد حساب داريم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:20 توسط یک پسر|

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 13:44 توسط یک پسر|

امروز دوباره شروع کردم به نوشتن ! به نوشتن در اینجا ! جایی که وجودش فقط بخاطر وجود فرانکه ٬ کسی که همه ی زندگی منه ! آره ٬ می دونم ظلم کردم ولی بخدا باید خودش اینو بدونه که هر کاری کردم فقط بخاطر خودش بوده ٬ من می نویسم اینجا بازهم برای زندگی ٬ باز هم برای او ٬ شاید روزی دوباره برگشت ٬ شاید ٬ نمی دونم ٬ نمی دونم منو می بخشه یا نه ؟ شاید نبخشه ولی کاش می دونست که هر چی توی زندگی دارم فقط بخاطر اونه ٬ هرچی که می خواهم داشته باشم فقط بخاطر اونه ٬ هر چی روزام می گذره فقط بخاطر اونه ٬ کاش می شد دوباره بود با من٬ کاش می توانستم که زندگی را میان دو دیدار تقسیم کنم ٬ کاش به پیشم برگردد ٬ کاش ٬ کاش ٬ کاش ٬ ...

 

می نویسم برای او اینجا تا باشد برایم زندگی دوباره ٬ کاش می دانست چقدر دوستش دارم ٬ کاش می دانست که کسی جای او را در زندگیم نخواهد گرفت ٬ او اولین دختری بود که وارد زندگی ام شد و آخرین اونها هم خواهد بود ٬ خود خدا می دونه که از تمام وجودم دوستش دارم ...

 

آخه خون شدی تو رگ هام

می میرم اگه نباشی

بدون تو من خیلی تنهام

 

آری کاش می دانست که بجز او هیچ چیز مهمی در زندگی ام نیست ٬ آرزوی آخرم اوست ٬ کاش می دانست همیشه در قلبم می ماند ٬ کاش می دانست که من بخاطر او و برای او زندگی خواهم کرد ٬ کاش دوباره بشه که کنار هم باشیم ٬ خوب می دانم که تقاضای بی خودی ندارم ٬ بخدا دوستش دارم ٬ آری من دوستش دارم و او کاش می دانست که چقدر وسعت این آرزو زیاد است ٬ به وسعت دنیایم ٬ به وسعت عشقی که پیش رو دارم ٬ من او را دوست دارم ٬ کاش می دانست که بی او ٬ من یعنی مرگ ٬ یعنی هیچ ٬ یعنی پوچ یعنی تقاضای یه آرزو ٬ آری

 

منو درگیر خودت کن

کاش می دانست که بی او یعنی مرگ ٬ زندگی بی او برایم اهمیتی ندارد ٬ کاش می دانست که همه ی عمرم را به امید او طی خواهم کرد ٬ به امید آن روز که دوباره با هم باشیم ٬ کاش می توانستم که دنیا را مال خود کنم ٬ تا با کاغذ کادویی آن را بپیچم و تقدیم تو کنم که بدانی دنیای من تویی !

 

بخدا فرانک دنیای من تویی !

 

 

 

بخدا رفتنت همه چیزمو با خودش برد !

 

کمکم کن

 

برای لحظه ی دیدار

 

کمکم کن !

 

من از آرزوی تو پورم

از گریه ی تو پورم

می دانی

بخدا می دانی

که

دوستت دارم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 20:15 توسط یک پسر| |

به جاي دسته گلي كه فردا در قبرم نثار مي كني امروز با شاخه گلي كوچك يادم كن. به جاي سيله اشكي كه فردا برمزارم ميريزي امروز با تبسمي شادم كن به جاي اون متن هاي تسليت كه فردا برام مي نويسي امروز با يك پيغام كوچك خوشحالم كن من امروز به تو نيازم دارم نه فردا

 

 

 

انا لله و انا الیه راجعون

همه از اویم و به سوی او باز خواهیم گشت

خیلی وقتها این جمله ها را می شنویم و در بعضی وقتها هم آن را حس می کنیم ٬ آری این جمله ی مرگ انسانهاست ٬ انسانهایی که دوستشان داریم یا در کنارشان زندگی می کنیم ٬ ...

اکثر آدمها ( از جمله خودم ) فکر می کنند که مرگ برای همسایه است ٬ ولی هیچ کس فکر نمی کند که روزی مرگ به سراغ او می آید ٬ راست می گویند که ایرانیها مرده پرستند ٬ واقعا راست می گویند ٬ تا وقتی که فردی در میان ما زنده است و زندگی می کند همه و همه احساسی نه چندان به تفاوتی به او دارند ولی وقتی که  میمیرد یا فوت می کند ٬ همه به سر و صورت خود می کوبند و طلب بازگشت او را دارند ولی حیف که دیگر بازگشتی در کار نیست ٬ خیلی وقتها به این فکر می کنم : روزی که بمیرم چه بر سرم خواهند آورد ٬ آیا نزدیک ترین دوستان ٬ دوست داشتنی ترین نزدیکان و ... حتی برایم اشکی می ریزند یا خیر ؟؟؟ یا فقط به بیان خاطره هایی که با من دارند می پردازند و یا اینکه شب اول قبرم را چگونه سپری خواهم کرد ٬ با داشتن نزدیکانی بر بالای گورم یا تنهای تنها ... مثل تمام زندگی ام؟

آری شوهر خاله ام فوت کرد ٬ گویی هنوز زنده است٬ من که هنوز باورم نمی شود که او فوت کرده ٬ حتی وقتی که بر روی قبرش ایستادم و فاتحه ای برایش خواندم ٬ هنوز به خدا باورم نمی شود !!!

او روزی از ما سالمتر بود!

هنوز پوریا باورش نمی شود که پدرش فوت کرده ٬ سه روز بود که بغز گلویم را آزار می داد ٬ بالاخره ترکید و راحتم کرد ٬ کسی که مانند عموهایم دوستش داشتم از میان ما رفت ؟؟؟ از او فقط خاطره هایی برای ما مانده ٬ ما هم روزی خواهیم رفت ٬ برای بازماندگانمان چه خواهیم گذاشت ؟؟؟

بازهم خوش به حال او که آدمی خوش مشرب و خنده رویی بود ٬ همه او را دوست داشتند ولی ما را چه کسی دوست خواهد داشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

تو را به خدا کمی فکر کنیم ...

 


خواب تلخ

 

 

مرغ مهتاب

می خواند.

ابری در اتاقم می گرید.

گل های چشم پشیمانی می شکفد.

در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد.

مغرب جان می کند٬

می میرد.

گیاه نارنجی خورشید

در مرداب اتاقم می روید کم کم

بیدارم

نپنداریدم در خواب

سایه ی شاخه ای بکشسته

آهسته خوابم کرد.

اکنون دارم می شنوم

آهنگ مرغ مهتاب

و گل ها ی چشم پشیمانی را پرپر می کنم.

 

 

 

به گفته ی فرزندانش او همه را حلال کرده است ٬ کمی فکر کنیم ٬ پدر و مادرانمان که قدرشان را نمی دانیم ما را حلال می کنند ؟

 

من که پشیمانم از رفتارم با پدر و مادرم ٬ شما هم کمی فکر کنید ...

نکند روزی دیر شود و ما به دنبالی خوابی از آنان باشیم تا برایمان دیده شوند ...

 

حسرت

 

چیزی است که از آن می ترسم

دنیا خیلی بی وفاست به خدا...

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 10:32 توسط یک پسر| |

معناي انتظار يک لحظه بايست ديوانه شدن به خاطرت کافي نيست يک لحظه بايست و يک جمله بگو تکليف دلي که عاشقش کردي چیست؟

 

دیروز بد جوری دلم گرفته بود ٬ خیلی گرفته ٬ اینقدر که داشتم دیوونه می شدم ٬ نمی دونم باید چی کار می کردم ٬ داشتم برای مرگ آماده می شدم ٬ از همه جا گذشتم ٬ از همه چیز گذشتم و بازم یه چیزی توی دنیا منو نگه داشته بود ٬ اونم ... عشقم بود

 

هنوز داشت دستش رو به سمت من دراز می کرد٬ آخرم دستم رو گرفت ٬ نذاشت راحت بشم ٬ گویی خدا گفته که انسان برای تحمل همین دردا به دنیا میاد ٬ به خدا دارم خسته می شم ٬ از رفتارهای اطرافیانم ٬ پدرم و ...

نمی دونم چرا هر چی بیچارگی داره یواش یواش رو سر من خراب می شه

 

اول : عاشقی بود : این بچارگی نبود ولی شروع تموم بیچارگی هام بود ولی خیلی برام شیرینه

دوم : تنهایی بود : انگار کنی که عاشقی بدون تنهایی هیچ معنی و مفهومی نداره و هر کسی که عاشقه اگه تنها نباشه انگار واقعا عاشق نیست

سوم : درگیری هام با اطرافیانم بخصوص پدرم بود ٬ خیلی رفتارشون باهام بده ولی من تحمل می کنم

 

چهارم : یکی از بدترین شب های زندگیم که دیشب بود ٬٬٬٬٬ بخاطر این چندتا ویرگول گذاشتم که خیلی باید روش فکر کنم ٬

آره دیشب بدجوری دلم گرفته بود ٬ خیلی وقت بود با عشقم مفصل حرف نزده بودم ٬ طبق عادت هر شبه منتظر زنگش می خواستم بمونم که یدفعه به سرم زد بهش زنگ بزن اگه  بتونه بر داره باهاش حرفم بزن ٬ زنگ زدم ولی ...

 

خیلی دلم گرفته ٬ این جا ننوشتم که کسی بخونه ٬ فقط نوشتم تا کمی آروم بشم ٬ شاید عشقم هم بخونه

 

 

خدایا کمکم کن ٬ خدایا خودت از این گرفتاری جدید جفتمون رو نجات بده ٬ خواهش می کنم

 

 

 

گفت : عاشقي مرد ، بيا به يادش لحظه اي سکوت کنيم . گفتم : اگر بخواهيم براي عاشقان سکوت کنيم ، بايد عمري را ساکت باشيم ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 10:39 توسط یک پسر| |

 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ......

 

 

نظر من اینه :

 

زندگی یه جاده ی تنگ و باریک و درازه که شیبش جوریکه اگر از وسط جاده منحرف بشی و هواست نباشه حتما از یکی از دو طرف جاده به بیرون پرتاب می شی ... حالا فکرش رو بکن اگه این جاده را بری و بری و بری ( که البته اکثرا طی می کنن )  بعد به یه میدون برسی که ادامش فقط یه دوراهیه و قبل از اینکه به میدون رسیده باشی تابلوی راهنما رو دیده باشی که روش نوشته :

 

میدون   :       سمت راست جاده ی عشق              سمت چپ جاده ی هوس

 

بعد که میرسی به میدون یادت بره چه خبر بوده و چی شده ؟؟؟ آره همه ی آدمها توی این وضع دچار یه میدون با سه راه ... راهی که اوومدن و دوراهی ادامه ی راه ... جاده ای که اوومدن هموار و راحت بوده توی میدون یه جاده هست که خیلی ناهموار و راهش سخته و سر بالایی ولی در عوض یه راه هستش خیلی هموار راحت و سر پایینی ... همه فکر می کنن اون جاده ای که سر پایینی و راحت و آسودست درسته ولی اکثرا یادشون می ره تابلوی راهنما نوشته بود هوس ... این عده می رن توی هوس اشتباه و خودشون هم نمی دوننن ... می رن تا آخر جاده و می گن که راه درسته و بازهم می رن ... یه عده هم هست که به طور کلی تابلو یادشون می ره و تا آخر عمرشون توی می دون می چرخن و همیشه فکر می کنن راه درسته و ادامه می دن بازهم می چرخن بدون اینکه حتی فکر کنن که ممکنه راهی که میرن تکراری باشه و تا آخر عمرشون این راه رو ادامه می دن

 

 

اما : یه عده هستن که جاده عشق رو پی می گیرن تابلو یادشون نرفته ... جاده ی سخت و ناهموار و سر بالایی ... همه این راه رو می گیرن و ادامه  می دهن بدون اینکه بدونن چه اتفاقی در انتظارشونه ٬ اتفاقاتی مثل تنهایی بی کسی و غم و درد اون عده می رن با اینکه تعدادشون زیاد نیست می رن ولی این جاده ای هستش که ادامه داره اونم تا بی نهایت ٬ وای به کسی که توی راهش فرعی ها رو بگیره و بره بدون اینکه بدونه تمام فرعی ها به جاده ی سرازیری هوس منتهی می شه

 

 ۷ دی ماه سال ۶۸ روزی بود که خیلی فکر می کردن بچه ای که توی بیمارستان بدنیا اوومده هیچ وقت زنده نمی مونه

 

ولی اونا نمی دونستن که ۷ عدد مقدسی و خوش شانسی زیادی میاره

 

زنده موند اون کودکی که هیچ کس امید به زنده بودنش نداشت و با خوش شانسی زیادش

 

۷ مقدسه آره خیلی خیلی مقدس ۷ عدد آسمونهاست عدد زیبایی ولی

 

من متولد هفتمم ولی ...

ولش کنید من می خوام از خودم بنویسم بعد از این همه مدت که ننوشته بودم می نویسم از فردا که روزی که هیجدهمین سالگرد منه ... سالگرد کسی که کاش هیچ وقت به دنیا نیومده بود کاش هیچ وقت از خستگی هایش هم خسته نمی شد ... کاش و هزار کاش دیگر که توی ذهنش داره شلنگ تخته می اندازه

این دی ماه سومین باریکه دارم امتحانات نهایی سال سوم دبیرستان رو می دم هه هه هه خیلی خرم می دونم که درس نمی شه خوند

 

اینم ول کنید

دلم گرفته از آدم هايي که مي گن دوسِتت دارم اما معني شو نمي دونن از آدم هاييکه مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن از اونايي که زير بارون برات مي ميرن وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره

 

 

این چندمین باریکه داشتم به عکس عشقم نگاه می کردم توی چشماش یه چیزیکه هنوزم فراموشش نمی کنم ٬ می خوام زندگی کنم ٬ می خوام زندگی کنم

اول می خواستم خیلی چیزها  بنویسم ولی یادم رفت که چه می خواستم بگویم ٬ یادم رفت که زندگی را چه جوری دارم نابود می کنم اوونم بدست خودم با کمک اطرافیانم

 

خسته شدم از این همه بی قراری ٬ هه بابام فکر می کنم مواد مصرف می کنم ٬ کراک ٬ اکس ٬ یا هر کوفت زهر مار دیگه ای که از تلویزیون مسخره ی ما دربارش صحبت شده و علایمش ٬ فکر می کنه اینا رو مصرف می کنم و بخاطر اینکه خیلی بی قرارم ٬ خیلی بی قراری میکنم ٬ اگر عشقم می دونست که چه روزهاو ساعت ها و دقیقه ها و لحظه هایی رو دارم دونه به دونه می شمرم تا اونو دوباره ببینم این همه بهانه واسه نیومدنش جور نمی کرد ٬ پول و وقت ٬ کاش خدایا آنقدر بی نیاز بودم که براش هر چقدر پول می خواست می فرستادم ٬ کاش ... نه یاد گرفتم که حسرت چیزهایی رو که ندارم و از دست دادم نخورم و به آینده امیدوار باشم ٬ هستم و می دونم که با صبر به همه جا می رسم ٬ با صبر و  تلاش به همه جا خواهم رسید ٬ دیگر خسته شدم که تند تند انگشتانم روی کیبورد می خوره و همه ی اطرافیانم فکر می کنن که من یه مخ کامپیوترم ... هه اینو گفتم یکم حال و هواتون عوض شده ٬ بچه  ها برام دعا کنید که این امتحانایی که این بار برای بار سوم هستش که می دمشون موفق باشم و  دیپلمم رو با ۶ ماه تاخیر بالاخره بگیرم و قالش رو بکنم .

 

راستش خیلی سختی توی دنیای من وجود داره که دارم ازشون دیوونه می شم ولی با پشت کارم که از خودم سراغ دارم می خوام همه چیز را که می خوام بدست بیارم .... آخ بچه ها کاش می دونستین الآن چه حسی دارم ٬ پسرا می دونن من چه حسی دارم وقتی ۱۸ سالتون تموم می شه و می تونین برین و گواهینامه ثبت نام کنید خیلی خوشحالید ولی حالا من یه مشکل دارم که از ۸۱ هزار تومنی که باید جور کنم واسه گواهینامه هیچیشو ندارم ٬ می دونم که اگه اراده کنم می تونم بدستش بیارم ٬ مثل تموم چیزهایی که قبلا اراده کردم و بدستشون آوردم ... نگران نیستم ولی دارم به آرزوی ۱۲ سالم که رانندگی هستش فکر می کنم ٬ قبلا رانندگی کردم زیاد ولی وقتی به آدم می چسبه که هیچ اضطرابی نداشته باشه ٬ هیچ اضطرابی که ممکنه پلیس الآن جلومو بگیره و ماشین رو بخوابونه نداشته باشم ... آخ کی می شه که پاکت گواهینامم رو از کارمند پست بگیرم و بزنم توی خیابونا و هی ویراژ بدم ٬ با جنبه ی کمی که من  دارم حتما روز اول ماشین رو می خوابونن .... اه خسته شدم اینقدر چرت و پرت گفتم

 

 بچه ها روزای خوشی رو پشت سر نمی ذارم این سومین باریکه این متن رو تغییر میدم تا متن دلخواهم بشه ٬ نمی دونم شلغم کیه که برام یه کامنت بد گذاشته نه بد به منظور ضد اخلاقی بدجوری توی فکر فرو برده من رو ...نمی دونم ازش خواهش می کنم اگه دوباره به وبم اوومد منظورش رو خیلی صاف و پوس کنده بهم بگم

 

در آخر هم از همه ی شماها ممنون که اوومدین و وبلاگ رو خوندین راستی

 

به قول عشقم می نویسم

 

خدایا می نویسم تا تو بخوانی :

 

خیلی دوست دارم و معجزه هات رو به چشم می بینم

 

خدایا شکرت

خدایا ازت می خوام عشقم رو سالم و سرحال نگه داری و شاد باشه تا منم شاد باشم

 

خدایا ازت می خوام توی تمام مراحل زندگیم بهم کمک کنی

 

 

 

 

 

کمک

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 17:21 توسط یک پسر| |

پیشاپیش از لطف تمام استقلالی هایی که به وب من سر زدن و من رو به فحش خواهر-مادر و پدر کشیدن تشکر می کنم و بهشون تبریک می گم بخاطر ادب بالایی که داشتن ... حالا من نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای با اسم و آدرس من براشون چرت و پرت و اراجیف نوشته بوده ولی باید این گونه به من حمله می کردن و من رو مورد لطف خود قرار می دادن

 

واقعا واسه ی استقلال متاسفم که یه همچین طرفدارانی رو داره و واسه پرسپولیس هم متاسف میشم  که اگر همچین طرفدارانی داشته باشه ٬ با شرم و خجالت اعلام می کنم که من نفرتم از هرچی آدم مذخرفه اعلام می کنم و کاره کسی رو که با اسم و آدرس بنده به نوشتن اراجیف پرداخته محکوم می کنم

 

در ضمن برای استقلالیهایی که من رو مورد لطف و مهربانی خود قرار دادند می گم که آیا این یه وبلاگ فوتبالی و صرفا پرسپولیسی که شما من رو مورد حمله قرار دادید؟

نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 22:4 توسط یک پسر|

به دلیل تعمیرات اساسی تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد ...

 

می خوام یه وبلاگ زنده درست کنم ... یه وبلاگی که هر کسی میاد توش جز شادی و عشق چیزی نبینه

راستی پستای قبلیمم پاک نکردم فعلا گذاشتمشون توی عدم نمایش ، می دونم که هر کدومشون یه خاطرس

 

پس فعلا بابای تا بعد ببینم چی پیش میاد و چی کار می کنم

 

راستی عزیزان حتما نظر بدید و راهنماییم کنید که چی جوری بسازمش که همه لذت ببرند ؟

 

ممنون از تمامی کسانی که به من لطف دارن ... دلم برای همتون تنگ می شه مخصوصا فرانک عشقم

 

 

 

SEE YOU LATER

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 19:59 توسط یک پسر| |

می خوام بنویسم برای تنها کسی که بعد از مدتها دوباره قلبم را به تپش وا داشت بعد از دو ماه که خاموش بودم و در خودم می لولیدم و به خودم فکر میکردم تا اینکه یک شب ...

ولش کن می خواستم آپ کنم تا یادم بمونه که فردا تنها روزیه که می تونم دوباره از خدا بگیرمش ٬ دوباره به زندگیم برگردم و زندگی رو مثل یه بچه که تازه متولد شده دوباره شروع کنم ...

شروع می کن امشب برای فردا که روز خوبی است برایم خوشحال از خواب بلند خواهم شد تا اینکه مطمئن بشم دوباره با او خواهم بود... خدایا فردا را برایم همانچه هست گردان همانچه که می خواهم و می خواهمش ٬ او را می گویم دوباره به من برش گردان ...

 

فرانک جان تولدت مبارک

تولت مبارک

 

تولدت یادم بود مثل تولد خودم آخه

 

 

تولدت رو مثل تولد خودم یادمه

 

مثل خودم

 

مثل خودت

 

ستاره شب های تنهایی

 

 

تولدت مبارک تا یادم باشه تو هم رفتی توی ۱۸ سال

 

حالا تو هم مثل من ۱۸ شدی

 

با همون غرور خاص ۱۸ ساله ها

 

که من به خاطر تو می شکنمش و می گم :

دوستت دارم و بازم می گم :

تولدت مبارک

 

 

HAPPY YOUR

 

 

BIRTHDAY

 

 

تولدت مبارک

نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 20:8 توسط یک پسر| |


Design By : Night Skin