تبليغاتX
خط خطی های دلم ...


خط خطی های دلم ...

عشق هرگز نمی میرد ...

وقتی دور و برت و نگاه کردی و ببینی هیچ کس نیست که تو رو واسه ی خودت بخواد تازه می فهمی من چی می گم ... خسته ام خیلی ! وقتی به پشت سرم نگاه می کنم می بینم چی بودم و چی شدم ! کی بودم و به کجا رسیدم ...

آره من دیگه اون بچه ی قبلی نیستم که بتونه راحت عاشق بشه و تا مرز دیوونگی پیش بره ... حالا دیگه اون بچه دیگه عاشق نمی شه ولی خوب می دونه که اون موقع هم عاشق نبوده ... در واقع هیچ وقت عاشق نبوده و مثل تموم کسایی که فکر می کنن عاشقن و اصلا عشقی وجود نداره ! اصلا عشقی وجود نداره و وجود نداره ... خدا می دونه که عشقی وجود نداره ! و تنها عشقی که وجود داره عشق خداست به بندش ... نه هیچ عشق دیگه ای ! چون اصلا وجود نداره !

بذار راحت تر بگم ... عشقی وجود نداره ولی یه چیز وجود داره که اونم اسمش عادته ولی ما برای اینکه بیشتر بهش پر و بال بدیم اسمش رو گذاشتیم عشق ... ولی در واقع همون عادت هستش که ما اسمش رو گذاشتیم عشق

عشقی وجود نداره و این فقط یه عادت قشنگه که اسمش رو به دروغ گذاشتیم عشق !

حالا من موندم و یه گذشته ی نچندان دور و تلخ و شیرین ! هنوز یادم نرفته که چطور دیوونه بودم و عادت کرده بودم به یه صدای قشنگ و یه عکس یادگار مونده از کسی که همیشه بهش عادت داشتم ... آآآآآآخ !

آخ که چقدر تلخ بود اون روزا ... تلخ و شیرین ... شیرین و تلخ ! دیگه حتی این فکرم هم جایی نمی ره که بخوام بنویسم ... دیگه دستام رمق نوشتن ندارن ! همون دستایی که تند و تند روی کیبورد می خورد و ...

آآآآآآآآآآآخ و آآآآآآآآآآآآآخ که چقدر بی کس بودم و بی کسم !

یه موقع بود که آهنگی گوش می کردم و می شنیدم که می گفت آخه غریبی بی کسی اندازه داره آخه دل منم خدایی داره ...  حالا می فهمم که غریبی بی کسی اندازه نداره ولی هنوزم دل منم خدایی داره

خدایی که اون بالاست و من ازش خجالت می کشم ... خدایی که اون بالاست و من خجالت می کشم جلوش وایسم و باهاش حرف بزنم ! می دونم خدام خیلی بزرگه ولی این منم که روم نمی شه

خداجون خودت می دونی توی دلم چی می گذره ...

 

خسته ام ... خیلی

این جمله ای که دستام دیگه از بر شده نوشتنش رو چون عادت کرده به اون

آآآآآآآآآآخ دلم

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:54 توسط یک پسر| |

تھران و عابران عبوس / با چھره ای کھ انگار یخ بھ دندان می جوند / تو را خیره می شوند ... اینجا زندگی مرد و برایش فاتحه هم خواندند

 

حال ما اینجاییم ... داد می زنیم فریاد می زنیم ... خودمونو به این در و اون در می زنیم ولی همه می گن ما هیچ کاره ایم !!! می خندم بهشون ... میگن دیگه نمی شه کاری کرد تموم شده ... مسخرشون می کنم

یه دفعه بغز گلومو می گیره ... نمی دونم چی بگم !!! شاید می خوام گریه کنم ولی اشکی باقی نمونده ... تموم اشکهام سر عاشق بودنم خشک شده ... حالا من موندم یه موجود پر از نفرت ... هنوز بغز تو گلومه ولی خوب ... کی اهمیت می ده !!! نه؟ آره کی اهمیت میده ؟؟؟ شاید خدا ... شاید که نه حتما ... خدا بغز ما رو می بینه ... اهمیت می ده ولی ... صبرش زیاده ... خیلی زیاد که بعضی اوقات ما از صبر زیاد خدا ناراحت می شیمو ... نمی خوام کفر بگم چون خدا رو دوست دارم ٬ چون اونه که نذاشته من از نفرت سرشار بشم ...

صبح ها که از خواب بلند می شم مشتم گره کردست ... نمی دونم از چی ناراحتم !!! شایدم بدونم و نخوام واسه تو بگم ... اصلا به تو چه !!! آره بخند ٬ بخند به حال من که روانی شدم ... پر از نفرت ولی هنوز پر نشده ٬ هنوزم جایی دارم برای دوست داشتن ولی خیلی کم ٬ ولی حتی اون خیلی کم هم خیلی زیاده ٬ می دونی چرا ؟ چون خدامه ٬ حالا می فهمم ... نه جای مهبت کم نیست ٬ من ظرف نفرتم رو پر کردم و فکر می کنم پر از نفرتم ٬ الآن فقط خدا

ولم کن ٬ آره ... اکثرا حزیون می گم و می نویسم ٬ دست به قلمم خوبه ٬ هر چند از گاهی دست به قلم می شم ولی خوب می نویسم ٬ جوریکه بعد از خوندش تعجب می کنم ... اینو من نوشتم؟

آخ ... خستم مثل همیشه ولی اینبار جایی دگر ...

نمی دونم دلیل نوشتن این مطلب چی بود و چی توش نوشتم ... ولی خوب می دونم دلم گفت بنویس و نوشتم !!! اونم اینجا ...

خسته ام مثل همیشه ولی برای برادر و خواهرام ... آره تک پسر خونم من و یه خواهر ولی اینجا ایرانه ٬ اینجا یه جنبش هست که قبل از چند هفته ی پیش همه ی این آدمها به  خون هم تشنه بودم ولی وقتی مچبند دست هم رو نگاه می کردن می شدن عاشق همدیگه ...

دلم گرفته !!! آخه می دونی چرا ... حدود ۲۵ روزی هست که پدر با پسر ٬ همسایه با همسایه ... دوست با دوست ٬ زن با شوهر ... !!! و خیلی نسبتای دیگه بدجوری زدن به تیپ و تاپ هم !!! بدجوری ٬ جوریکه مثل من و فلانی به خون هم تشنن ! وقتی خبر بدی از هم میشنون خوشحال میشن انگار شلنگ آب سرد توی چیزشونه !!! آره فکر نکن من بی ادبم نه ولی اینا واقعیته !!! دوست نداری نخون ... خیالی نیست

خطاب من به اون کسیه که فکر می کنه این کاراش درسته !!! شاید بعد از اینکه از عرش به فرش افتاد حرفای منو بفهمه !!! خسته ام ...

خسته ...

خسته از اون دلی که واسه سلام دادن به پدرش دلش خون می شه ... وای بر من  !!! این شکافو حس می کنید ؟؟؟

این یک شکاف گندست ... خیلی خیلی گنده(منظورم بزرگه )

بخند ... امروز اینجا قیمت نخندیدن قیمت جونته !!! پس بخند برادر و خواهر من

امروز ما دیگر ما نیست !!!

حالا برو فکر کن مطلبمو واسه کی نوشتم ... و واسه چی ...

فقطم بدون دلم بدجوری خون شده

تمام .... کککککککککککککککککککک( به سبک بیسیم چیا )

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 16:54 توسط یک پسر| |

اینجا همه چیز طعم زحر می ده

 

هنوز هم اینجا همه چیز طعم زحر میده

بوی خیانت

ولی

یادت هست ؟

یادم هست

وقتی پی آوار گذشته

دویدی و سنگی

به سوی

سر بی بالینم

پرتاب کردی

هیچ نگفتم

و فقط

خندیدم

پ.ن: دنیا ارزش اونو نداره که بخاطر بدی هاش حتی فکر کنیم

بگذر تا بگذرد

ولی انسان باش

نه آدم

چون آدم خطایی کرد که از انسانیتش نبود

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 15:26 توسط یک پسر| |

+ این پست رو واسه ی اون کثافت نوشته بودم ! خوشحال شدم که شناختمش ولی سه سال از عمرم رو حروم کرد ! این یه کثافت خیانت کار بود ! همین و بس ... نمی خوام بیشتر از این توضیح بدم !

 

یه ضرب المثل هست که می گه : " اگه به کسی زیاد گفتی دوسش داری و عاشقشی و هم برعکس اگه نگفتی که چقدر دوسش داری در هر دو حالت از دستش خواهی داد " + امروز اینجا ... کامپیوترم رو جمع می کنم ! چون سال ٬ سال کنکورمه ٬ دومین باره دارم کنکور می دم نمی خوام این بار شکست بخورم ٬ شاید با سخت گرفتن به خودم در این سال به هم چیز برسم ٬ و مطمئنم که می رسم ٬ چون لیاقت بهترین چیزها رو دارم  ... مجبورم ! دلم نمی خواد ولی مجبورم که این کامپیوترم رو جمع کنم تا دیگه اینترنت نیام ! آهنگای غمگین چاووشی و یگانه رو گوش ندم و ... بازی نکنم ٬ با آینده و زندگی خودم ...

+هفته ای یکبار میام و آپ می کنم و چک می کنم و نظراتتون رو تایید می کنم ! ببخشید منو بخاطر آینده ام مجبورم اینکارو بکنم ٬ خیلی دلم تنگ می شه ٬ در واقع دیوونه می شم ولی مجبورم ... دعا کنید برام

 

+ خدایا ببخش منو ... بخاطر تمام کرده هام و نکرده هام ! نیازمندم فقط به تو ...

+ هر چی با خودم کلنجار رفتم بیشتر نیام نت نشد ... کامپیوترم رو جمع کردم ولی این الآن کافی نت هستم ... نظرات تایید شد ولی آپ کردن وبلاگ میره واسه ی پنج شنبه ... نتونستم دووم بیارم ... دعا کنید برام

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 16:37 توسط یک پسر| |

کسی که هستیشو به پای وعده ها داده ...

 

این را اینبار بزرگ می نویسم :

 

 

خدایا خودت می دانی در دلم چه می گذره ...

 

 نیازی به جار زدن ندارم ...

 

خدایا تو هستی و من ... من هستم و تو ... می دانی که هیچ چیز برایم دیگر ارزشی ندارد ... خودت با منی و خودت با من ... یاری ام کنا خدایم ...

+ خسته ام  ...

کاش آسمان می دانست درد من چیست !

کاش می دانست نیاز من چیست !

کاش می دانست به یک قطره باران نیز قانعم . . .

کاش آسمان می دانست درد منی که کویر خشک و بی جانم چیست !

دلم مثل کویراز محبت وعشق خشک و بی جان است، عاشقم، ولی یک عاشق تنها !

یک عاشق بی کس!

عاشقی که معشوقش در کنارش نیست . . .

کاش دریا می دانست کویر چیست !

راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها !

دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد

 اما دریایی نیست. . .

تنها یک خواب است و بس !

 

 

+ داغونم ... خدایا کمکم کن 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 13:51 توسط یک پسر| |

 

اگه شکسته پای من

گریه نکن عصای من

هرچی شکسته بنویس

به پای گریه های من

اگه تمومه طاقتت ٬ نمونده روز راحتت

نگاه با صداقتت غنیمته برای من

آینه و شمعدون نمی خوام ٬ من لب خندون نمی خوام

هر چی که خنده ست واسه تو ٬ هر چی غمه برای من

بخند و از خنده بگو ٬ ا غم بازنده بگو

عمر بزرگوارتو تلف نکن به پای من

عشق منو میخوای چه کار ٬ عذر و بهونه کم بیار

دوست ندارم که عاقبت ٬ تو بشکنی به جای من ...

 

 

+ احتمالا از هفته ی آینده فقط یکبار آنلاین شوم و کامنت هایتان رو بخوانم و آپ کنم ! پس نگویید که به کسی سر نمی زنم یا به کسی اهمیت نمی دهم ...  با تشکر ... حامد

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 16:9 توسط یک پسر| |

بازم داری میباری  ای دل تنها

هیچی ازت نمونده ای  دل تنها

اونکه رفته دیگه رفته بر نمی گرده

بسه چشم انتظاری ای دل تنها

 

رو کی قسم می خوردی ای دل تنها

واسه ی کی می مردی ای دل تنها

بشکنه این دستاییکه نمک نداره

جواب خوبی بدیه ای دل تنها

 

ای دل تنها هیچی ازت نمونده  ای دل تنها

 

بازم داری میباری ای دل تنها

هیچی ازت نمونده ای دل تنها

اونکه رفته دیگه رفته بر نمی گرده

بسه چشم انتظاری ای دل تنها

 

رو کی قسم می خوردی ای دل تنها

واسه ی کی می مردی ای دل تنها

بشکنه این دستاییکه نمک نداره

جواب خوبی بدیه ای دل تنها

 

 

 

پیش از این
همه ابرها وآسمانهایت را
به نماز بلند می خوانده ام ای باران،
اما امروز
دوستت نمی دارم دیگر!
به از این نبود كه بر گورستانها می باریدی
تا بر زنده گان!؟
تو باریدی وبخت مرا به جانب شب راندی
چرا كه محبوبه ام تو را دوست نمی دارد.
شب ها وروزهای بسیاری ست
كه چشم به راه او به درگاه نشسته ام،
اما تو چنان عنان گسیخته به ساز سیل می زنی
كه هیچ تنابنده ای را یارای عبور از بیابانت نیست .
پیغام روانه كرده بود
كه چگونه پای در گل ولای گلگون گذارم،
اینجا خانه خود بر آب می رود

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 10:44 توسط یک پسر| |

سخته ولی می گم ! بعد از یه مدت طولانی ٬ خسته ام ٬ خیلی خسته ام ٬ بغزی سخت گلویم را گرفته ٬ تنها به سوی آن چیزی که نمی دانم در حرکتم ٬ سخت است برایم فکر کردن ٬ پاهایم دیگر از روی کلاج و تمرز سر می خورد ٬ گاز زیر پایم دوام ندارد ٬ مادرم می ترسد : " چه خبر است ؟" به هیچ می نگرم ٬ خسته از نگاه سردآلود روزهای تنهایی ٬ فرمان را فقط با کف دستانم می چرخانم ٬ خسته ام ٬ خیلی ٬  راهی را می روم که همیشه با اتوبوس به سمت شمال می رفتم ٬ هنوز لایی کشیدنم در رسالت تمامی ندارد ٬ مدرس را رد کردم ٬ هنوز به تونل نرسیده ام ٬ جردن را پیچیدم ٬ نمی دانستم به کجا میروم ٬ خسته ام ٬ مادرم می گوید کجا می روی ؟ می گویم این راه بهتر است ٬ به گاندی نرسیده ام ٬ دلم از جا کنده شده ٬خسته ام ٬ ترمزی در کار نیست ٬ آنقدر دستی کشیده ام و ترمزهای بد کرده ام که دیگر لنت باقی نمانده ٬ نمی دانم چه شد ٬ از جردن یکسره به همت رفتم ٬ مادرم فهمیده ٬ نمی دانم کجا می روم٬ ترافیکی در کار نیست ٬ گویا خیابان ها را برایم باز کرده اند ٬ خسته ام ٬ خیلی ٬ نمی فهمم که چه می کنم ٬ آروم و بی قرار ٬ کناری می ایستم ٬ مادرم دیگر موضوع رافهمیده ٬ بغزم  در حال ترکیدن است ٬ دارم دیوانه می شم ٬ تابلوی تبلیغاتی نورش اذیتم ٬ می کند ٬ سوار شدم ٬ آرام و بی قرار ٬ ماشین راه افتاد ٬ دیگر تنها بودنم را باور کرده ام ٬ چشمانم دیگر به زور باز است ٬ مادرم اشک را در چشمانم می بیند ٬ هیچ نمی گوید ٬ می داند چقدر عصبی هستم ٬ ممکن است دوباره تند شوم ٬ پای راستم خوب گاز می دهد  ٬ آنقدر خوب گاز می دهد که سرعت به یک چشم به هم زدن به ۱۰۰ میرسد ٬ دنده ی یک به دو ٬ دو به سه ٬ سه به چهار شاید کمتر از سی ثانیه تعویض می شود ٬ آروم نیستم ٬ ولی سعی می کنم آروم باشم ٬ مادرم ترسیده ٬ خدا خدا می کند زود به خانه برسیم ٬ ناراحت است ٬ ولی نمی تواند چیزی بگوید ٬ می ترسد ٬ سرعتم زیاد است ٬ لایی هایی را که می کشم خودم نمی فهمم ٬ خیلی می ترسد ٬ می ترسد چیزی بگوید سرعت را بالاتر ببرم ٬ زانتیاهای سفید و نقره ای را زیر نظر دارم ٬ هنوز هم تنهایی را با تمام وجود حس می کنم ٬ راه را اشتباه رفتم ٬ می خواستم به جاده بزنم ولی حیف مادرم هست ٬ مادرم اینجاست ٬ بالای سرم ٬ حالم به هم می خورد ٬ معده ام داغون است ٬ ترشح معده ام به حداکثر رسیده است ٬ داغ کرده ام ٬ چشمانم زوق زوق میکند ٬ خسته ام ٬ هیچ کس نیست نجاتم دهد ٬ هیچ کس نیست ٬ خدایا کجایی ؟

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 13:2 توسط یک پسر| |

  
دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است ...
 
 تمام راه به یک چیز فکر می کردم
 
 و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
 خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی
 
 
 و اسب ‚ یادت هست
سپید بود
 و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد ؟
 
 و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها
 
 
http://i34.tinypic.com/2l8zuph.jpg


 دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است
 و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
 نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند !!
 
 

 
  و فکر میکنم
 که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
 چه سیبهای قشنگی
 حیات نشئه تنهایی است
 
 
 و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال !


 


و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس...
 
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ...
 
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن..........
 


و نوشداروی اندوه ؟
 صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
 
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چای می خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟!
 
 چه قدر هم تنها !!


 

 خیال می کنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی .......
 
دچار یعنی
..........عاشق!!!!
  
 

 
و فکر کن که چه تنهاست ،
 اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.........
 
 
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
 و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست !
 
 
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
 
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
 
 
 http://www.top-greetings.com/news/7/05/illusion-0525.jpg
 
نه وصل ممکن نیست
 همیشه فاصله ای هست ..............
 
 
 
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
 
همیشه فاصله ای هست ...........................
 
 
 

 دچار باید بود
 وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
 حرام خواهد شد !
 
  و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست..
  


  و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ...
 
نه
 صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند !
 و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ....
 
  همیشه عاشق تنهاست .........................

http://i33.tinypic.com/2rzdtnk.jpg

 و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست ...
 
 و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
 
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند 
 
  
 
  و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند ..
 
 
 

  و خوب می دانند
 که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود !
 
 و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
 در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
 
  هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
 
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!
  
 http://i16.tinypic.com/4xm8o7a.jpg

حیاط روشن بود
و باد می آمد
 
اتاق خلوت پاکی است
 برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
 دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم.................

 

+ این پست رو بخاطر دلهای شما گذاشتم ! شاید مقدمه ای باشه برای تعطیل نکردن این وبلاگ

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 11:41 توسط یک پسر| |

 

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها

تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگا

یه شبی درخت به برگ گفت کاش بمونی در کنارم

آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم

وقتی برگ درخت رو می دید داره از غصه می میره

با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره

با دلی خورد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم

ای خدا کاری بکن که تا بهار همینج باشم

برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت

غافل از اینکه یه گوشه باد همه حرفاشو می شنفت

باد اوومد با خنده ای گفت آخه این حرفا کدومه

با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه

یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون

سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون

ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید

تا که باد رفت پیش بارون ٬ بارونم قصه رو فهمید

بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه

تا که اثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه

ولی بارون هم مثل باد توی این بازی شکست خورد

به جایی رسید که بارون آرزوش این بود که می مرد

برگ نیفتاد و نیفتاد ٬ آخه این خواست خدا بود

هر کی زندگیشو باخته ٬ دلش از خدا جدا بود

 

دلش از خدا جدا بود ...

 

پ.ن : مثل من ...

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 19:14 توسط یک پسر| |

I OPEN MY EYES

I KEEP MY SAW

 

 

 

 

RING MY BELLS

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 20:24 توسط یک پسر| |

دلم گرفت از این روزا

از این روزای بی نشون

از این همه دربه دری

از گردش چرخ زمون

دلم گرفت از آدما

از آدمای مهربون

از این مترسکای بد

از هم دلای هم زبون

تو هم که  بی صدا شدی

آهای خدای آسمون

آهای خدای عاشقا

تویی فقط دلخوشیمون

آره دلم خیلی پره

از غمای رنگ و وارنگ

از جمله ی دوست دارم

دروغای خیلی قشنگ

دلم گرفت از این روزا

از آدمای مهربون

از تو که با ما نبودی

از اون خدای آسمون

 

 

 

 

آی خدا دلگریم ولی احساس غم نمی کنم

                                                            چون با تو ام پیش کسی سرم رو خم نمی کنم

 

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 15:48 توسط یک پسر| |

نمی خواهم فعلا به هیچی فکر کنم به هیچ چیز ...

 

می خواهم باشم ٬ زندگی کنم ٬ آروم و بی دقدقه ٬ خبرهای بد را بهم ندید ٬ تحملش را ندارم ...

 

فعلا فقط به هیچ فکر می کنم ٬   ! خسته ام ... خسته ام

 

                                                                     ولم کنید ...

به قول دوستی : پ.ن : به پست قبلی توجه کنید ٬ چرت و پرت می گم ٬ نه؟

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 22:26 توسط یک پسر|

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها ماندن

همه ی آرزوها با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

 

واسه پیدا کردن تن به دل صحرا می دم

آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم

توی هفت آسمون تو تک ستاره ی منی

بخدا ناز دو چشماتو به دنیا نمی دم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

 

مثل اینکه مرداد ماه برای من خیلی ماه احساسی شدیده ٬ هنوز یادم نرفته پارسال و یک سال پیش که چه اتفاقاتی برام رخ داد ٬ پارسال از ترک کردن عشقم مثل سگ پشیمون شدم و دوباره درخواستم را برای بازگشتش براش نوشتم ٬ دو سال پیش هم که هیچ ارتباطی بینمون توی تابستون نبود توی مرداد ماه یه خبری ازش گرفتم که باعث شد روی عشقش بمونم ٬ حالا امسال سومین مردادیه که دارم پشت سر می گذارم ٬ هیچ چیز توی ذهنم نیست که امسال چه خواهد شد ٬ فعلا در حال کار کردنم ٬ وقت ندارم حتی خودم را در آینه نگاه کنم ٬ سر کچلم مو درآورده و داره موهاش رشد می کنه ٬ شاید دوباره موهامو بلند کردم و دوباره فشن بازی رو شروع کردم ٬ نمی دونم ٬ ولی می دونم خیلی خستم ٬ از آمدهای روزگارمون دلم گرفته ٬ نمی دونم ٬ شاید قسمت من همینه نمی دونم ولی اینو خوب می دونم ٬ که من همیشه یه آدم تنها بودم ٬ تنها میان این ۱۵ میلیون تهرانی که شاید تعداد خیلی کمیشون عشق واقعی رو حس کنن٬ مرده ام و تنها مانده ام ٬ این بدن فقط یک مرده ی متحرکه ٬ شاید روزی برای خودم کسی شدم ٬ ولی اون روزو خدا نیاره که عزیزترینم کنارم نباشه ...

من مرده ام

 

فعلا همین

 

چیزه دیگری نمی توانم بگویم ...

 

 

اینم برای تو ... کاش برگردی ... برگرد

+ خواهشا من حوصله ی ناامید شدن دوباره رو ندارم ... از آشنایان تقاضا دارم چون باید بدونن من خیلی آدم عصبی هستم ٬ خواهشا چیزی نگید عصبی بشم ٬ این روزها همه عصبی ام می کنن ٬ شما نکنین !

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 20:21 توسط یک پسر| |

 

خونه به دوش شهر من

بیا بریم از این دیار

منو ببر به شهر عشق

ببر به سوی شهر یار

کوچه به کوچه میرویم

اما چرا عوض شده

هوای کوی عاشقی

چرا مثل قفس شده ؟

 

بیاد حاک شهر عشق

سرا پا من  نفس شدم

گمگشته ی دیار دل

تو راه پیش و پس شدم

ما از همه عاشق تریم

ما از همه بالا تریم

موقع پرواز که بشه

ما تا ستاره می پریم

 

خونه به دوش ...

 

+ جدیدترین آهنگ فریدون آسرایی به سبک ترنس که با آهنگ فوق العاده زیبا ساخته و فراتر از سبک ایرانی ساخته شده است ... ( البت از نظر من )

+ حیف که خطهای ایران و سرعتش اجازه ی آپلود سریع رو به من نمی داد مگر نه حتما برای دانلود آپلود میکردم ...


آهنگ های مختلف امروز برای من همون همدم همیشگی من رو به یادم میارن با این تفاوت که دیگه نمی خواد همدمم باشه ... نمی دونم ٬ شاید زود قضاوت می  کنم ٬ شاید می خواد همدم باشه فعلا شرایطش براش جور نشده ...

عادت کرده ام درباره ی هر کسی که می خوام نظر بدم اول به اون فکر کنم ٬ خودمو بذارم جاش ٬ شاید اون لحظه و اون برهه ی ( البته اگر برهه رو درست نوشته باشم ) زمانی شرایطش جور نبوده باشه ٬ اینو عادت کردم ٬ شاید به قول نیلوفر دارم یواش یواش بزرگ می شم ٬ هنوز چیزی از کار کردن توی بوفه ی دانشگاه نگذشته که حدود روزی ۱۳ ساعت کار می کنم و حتما برای منی که تا دیروز می خوردم و می خوابیدم خیلی مشکله ٬ خیلی مشکله ... دلیل آپم امروز این چرت و پرتایی که نوشتم نبودن ٬ چیزهای دیگه ای بودن ...

دلایل زیادی که باعث شد امروز بنویسم ٬ خیلی عادت داشتم بنویسم ٬ ولی دلم پره ٬ خیلی دلم پره

 

خیلی دلم پره

 

                             خیلی دلیل داشتم واسه ی آپ کردن ولی حالا ...

نمی تونم بنویسم

 

                                  انگار این یه عادت شده

 

واقعا ! شاید یه عادت شده ولی ... : کلمه ی عشق حک شده ی روی میز نشونم داد که هنوز عشق نمرده ٬ خیلی بهش فکر می کنم ٬ که شاید اون کسی که فقط یه کلمه ی رو به سختی روی میز پلاستیکی حک کرده چی کشیده ٬ شایدم یه شعاره فقط ... نمی دونم ولی منم روی میز دیگه این رو حک کردم که شاید خیلی حرف توش خوابیده باشه :

 

                             هیچ شانه ای برای گریه نداشتم ! هیچ وقت ...

 

هیچ کس درکم نمی کند ٬ می دانم

این طبیعت انسانیت است ولی با دلم چه کنم

 

+ کاش گریه می کردی تا گریه می کردم ٬ مثل دفعه ی پیش همراهم ... خودت می دانی برای تو نوشتم

 

فقط ...  روحت بزرگ است  ولی ... خواهرت هم مثل خودت اون هم ولی ...

 

خوبه که دوباره به یاد و سر زبانها افتاده ام ولی دیگر دوست ندارم ...

 

                                                   چون فراموش شدنم رو باور کرده بودم...

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 19:44 توسط یک پسر| |

 

هر روز می گذره ٬ آروم آروم از کنار هم می گذرن ٬ خیلی سخته ٬ خیلی سخته ٬ هنوز کسی رو که عاشقش بودم رو فراموش نکردم ٬ هنوز به عکسش نگاه می کنم و توی دلم حرفهای دلمو بهش می گم ٬ هنوز که هنوزه برام یه رویای فراموش نشدنیه ٬ خیلی برام سخته ٬ خیلی سخت ٬ روزهایی که بدون همدم می گذرونم٬ هیچ کس منو نفهمید و دارم می میرم ٬ دیگه خیلی چیزها توی زندگی بی اهمیت شده اند ٬ خیلی چیزها ٬ شاید رنج آدمهای تنها دیگه به چشم نیاد ٬ توی شهری که هیچ کس به فکر هیچ کس نیست ٬ همه صبح زود از خواب بلند می شن و به سر کارهایشان می رند و خیلی دیر به خونه برمی گردن ٬ وقتی هم که برمی گردن اینقدر که خسته ان واسه خانواده وقت ندارن ٬ نمی دونم ... من کارشناس مسائل اجتماعی نیستم ٬ من یه آدم معمولیم که از این دنیا دلم گرفته !

وقتی از پشت بوم ساختمون هفت طبقمون به اطرافم نگاه می کنم خیلی دلم می گیره ٬ همیشه آرزوم بود که توی یه ارتقاع بلند عشقمو توی بغلم گرفته باشم و گرمی بدنشو حس کنم و ببینم که اونم منو دوست داره ٬ وقتی براش گریه می کنم سرمو توی بغلش میگیره و می ذاره که اشکام رو روی سینه اش بریزم ٬ وقتی دستم سرده دو دستی دستمامو بگیره و فشار بده تا از گرمای دستش دستم گرم بشه ٬ آه که گویی همه ی این عشق ها رو با سونامی به سرای نیستی فرستاده ان ٬ خسته ام خیلی خسته ام ٬ همیشه دوست داشتم به اولین کسی که عاشقش می شم بگم که ٬ من همیشه منتظر لحظه ی وصال می مونم ٬ ولی نشد ...

خیلیا هستن که میان و می گن فقط من نیستم که بدبختم ٬ اونها هم بدبختن ٬ شاید ٬ شاید هیچ کدوممنون هم بدبخت نباشیم فقط فکر می کنیم که بدبختیم ٬ نمی دانم ٬ شاید همگی تنهاییم ٬ کاش می شد تنهاییمان را با هم قسمت می کردیم ٬شاید خیلیها از این حرف من برداشت بد داشته باشن ولی کاش کمی هم به فکر انسانیت بودیم ٬ مثلا اسم ما انسانه ٬ نیاز به محبت داریم ٬ نیاز به دوست داشته شدن داریم ٬ شاید به قولی : تنهایی رازی دارد که با فهمیدن این راز مشکلات حل شود ولی نه برای من که از اول عمر تنها بودم ٬ هنوز یادم نرفته که به خاطرات مادر گوش می دادم ٬ قرار نبود به این دنیای لعنتی پای بگذارم ٬ قرار نبود زندگی کنم ٬ قرار نبود ٬ هیچ وقت قرار نبود ٬ ولی آمدم ٬ ولی آمدم ٬ ولی آمدم ٬ من با ضرب و زور نذر و نیاز و دعا و دستگاه به دنیا آمدم و زنده ماندم ٬ قرار نبود زنده بمانم ٬ شاید این سرنوشت من بود ٬ هیچ وقت قرار نبود زنده بمانم ولی ماندم ٬ از اول عمر همه از من دوری می کردن ٬ شاید دوستم داشتند ولی از  من دور می شدند ٬ بیماری پوستی و زردی و سرخک و خیلی امراض دیگه ٬ هیچ کس به دنیا آمدنم هم امید نداشت ٬ حتی پدر و مادرم ٬ ولی مادرم من را نگه داشت ٬ قرار نبود به دنیا بیایم ولی ۱۹ سال پیش صبح ساعت ۱۰ صبح روز ۷ دی ماه روزی که عددش مقدس است به دنیا آمدم ٬ آرام و بی سر صدا ٬ به دنیا آمدم ٬ تنهای تنها ... هیچ کس مرا نفهمید ٬ خیلی سخت بود که زنده بمانم ٬ آرام آرام خوب شدم ٬ بچه ی تپلی که بعد از گرفتن انواع امراض و دردها آرام آرام لاغر شد ٬ آرام آرام لاغر شد ٬ لاغر لاغر ٬ شاید دیگر هیچ کس برایم تره هم خورد نمی کرد ...

حالا ۱۹ سال از آن روزها می گذرد ٬ ۱۹ سال درد و رنج و سختی و مشکل ٬ گویی ناف من را کسی که در عمرش هم تنها بوده بریده ٬ من خیلی تنها بودم و زندگیم پر از سختی بوده ٬ نه سختی هایی که خیلی ها فکر می کنن ٬ من بزرگترین سختی را در زندگی داشتم که باعث شد در سن ۱۹ سالگی پیر بشم ٬ پیر بشم ٬ تنهایی بود ...

آرام آرام گریه ام سرازیر می شود  ٬  به آرزوهای کودکی ام که نگاه می کنم می بینم حتی آن کسی که در کودکی می دیدم هم نبودم ٬ هیچ وقت ٬ هیچ وقت ٬ آرزوهای بزرگی که حتی در مغز کوچک پسرک جا شده بودند ٬ آرزوهایی که شاید در سر هیچ بزرگی نبود ٬ نمی توانم بگویم چه بودند فقط بدانید بزرگ بودند ...

خیلی ها من را متفاوت می دانستند ٬ آری متفاوت بودم ٬ از همه ی کسانی که دور و برم بودند ٬ من از همه متفاوت تر بودم ٬ از همه تنهاتر بودم ...

 

 

دود می خیزد ز خلوتگاه من .

کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟

با درون سوخته دارم سخن.

کی به پایان می رسد افسانه ام؟

 

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر.

خویش را از ساحل افکندم در آب.

لیک از ژرفای دریا بی خبر.

 

بر تن دیوارها طرح شکست.

کس دگر رنگی در این سامان ندید.

چشم می دوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید.

 

تا بدین منز ل نهادم پای را

از درای کاروان بگسسته ام .

گرچه می سوزم از این آتش به جان٬

لیک بر این سوختن دل بسته ام.

 

تیرگی پا می کشد از بام ها :

صبح می خندد به راه شهر من .

دود می خیزد هنوز از خلوتم.

با درون سوخته دارم سخن.

 

* من هیچ وقت نتوانستم مثل خیلی از پسرها هر روز با یک دختر باشم و عاشق همه ی دخترها و هر روز دختر بازی کنم ٬ توانش را داشتم ولی نمی توانستم ... هیچ وقت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 13:2 توسط یک پسر| |

آروم آروم پیر شدم ٬ خیلی آروم ٬ نه ... من دیگر گریه نمی کنم ٬ گویی دلم از سنگ شده ٬ هیچ وقت به این سنگ دلی نبودم ٬ شاید از خودم خجالت بکشم که من دیگر چرا ؟ مگر من نازسا به کسانی که بی احساس بودند ٬ نمی گفتم؟ آه شاید این هم سرنوشتی است که باید بدان می رسیدم ٬ هنوز چند وقتی نشده که دوباره چت می کنم ٬ دوستان زیادی پیدا کردم ٬ انگار از اول اینجا را برای خودم ساخته بودم ٬ آه دیگر توانی در من نیست ... خسته ام خیلی خسته ام ٬ می خواهم جدا شوم ٬ هنوز تله کابین نمک آبرود را فراموش نکرده ام ٬ از بالا به پایین نگاه کردن خیلی آسان است ولی وای به روزی که قرار باشد از پایین به بالا نگاه کنیم ٬ مطمئن باشید هرکسی که فکر می کند این کار را تا به حال انجام نداده است و هیچ وقت هم قرار نیست از پایین به بالا نگاه کند ٬ این اتفاق برایش خواهد افتاد ٬ به بدترین حالت ممکنه هم برایش خواهد افتاد ٬ آری برایش اتفاق خواهد افتاد تا یادش بماند که چه چیزی را فراموش کرده ٬ او خدا را فراموش کرده ٬ مثل من که قبلا فقط از پایین به بالا نگاه می کردم ٬ به وحشتناکی سرم گیج می خورد از بدبختی هایی که این زمونه برایم درست کرده است ... خسته ام ... خیلی خسته ام ... چشمهایم .... چشمهایم را به زور باز نگه داشته ام و دوباره انگشتانم تند و تند بر روی کیبورد ضربه های آرامی می زند تا دوباره چرت و پرتهای همیشگی ام روی صفحه نمایش داده شود ... خیلی خسته ام ... خیلی ...

دگیر اهمیتی نمی دهم که کسی مرا دوست ندارد ٬ من هم دگیر کسی را دوست نخواهم داشت ٬ مطمئن باشید که دیگر کسی را دوست نخواهم داشت ٬ سخت است ولی می گویم ٬ دوست داشتن در من مرد ٬ خیلی سخت بود ولی خودم کشتمش ٬ خیلی ساده ٬ فقط گفتم : کسی مرا دوست ندارد چرا باید کسی را دوست داشته باشم ٬ دیگر فقط من مانده ام  و خدایم در این سرای نیستی ٬ سرایی که حتی من که هیچ چیز از آن را ندارم به آن دل بسته ام ٬ با اینکه می دانم شاید دقایقی بعد حتی نباشم که بخواهد انگشتانم بی بدیل روی کیبورد بخورد و چرت و پرتهایم نمایان شود... یادم است که خدا چگونه هوایم را داشت ٬ اوست که فقط مرا دوست می دارد ٬ پس خدایا ٬ خداجونم من هم فقط تو را دوست خواهم داشت ...

 

می دونم برات عجیبه این همه اسرار و خواهش

این همه خواستن دستت بدون حتی نوازش

می دونم که خنده داره واسه تو گریه و دردم

می گذری و از من میری  اما باز من بر می گردم

می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم

پیش همه ی بدی هات چجوری بازم صبورم

می دونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم

دور میشی منو نبینی اما باز من برمی گردم

می دونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم

وقتی نیستی هم یه جور با خیالت رازی می شم

می دونی واسه چی از تو بد می بینم و می خندم

تو نبین گریه هام هر دو چشمامو می بندم

چاره جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام

می میرم اگه نباشی بی تو  من بدجوری تنهام

می دونم یه روز می فهمی روزی که دنیا رو گشتی

من چه جوری تو رو خواستم تو چجور ازم گذشتی

 

من چجوری تو رو خواستم تو چجور ازم گذشتی

...........................................................................................................

امیدوارم که دروغ باشه که تو منو دوست نداری

شاید عدنان راست می گفت که برایش مثل روز روشن است که تو مرا دوست نداری

حامد

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:35 توسط یک پسر| |

 

من از خدامه ...

 

آری من از خدامه ... واسه ی یه لحظه

 

هنوز لحظه های تلخ جدایی اون شب از یادم نرفته ... هنوز آن لحظه ی شومی که کنار خیابان درحال کتک خوردن بودم یادم نرفته ٬ هنوز قدمهایت که با شتاب فراوان و بلند برمی داشتی تا از من فرار کنی یادم نرفته ... آه

چه شب شومی بود ٬ خیلی شوم ٬ آنقدر که لحظه ای نمی خواهم به آن فکر کنم ٬ به آن شب میان خیابان آزادی ٬ یادگار امام و خیابان های اطراف ٬ آه چقدر سخته که روزهای متعدد مجبور از آنجا عبور کنم ٬ انگار می خواهند شکنجه ام دهند ٬ وقتی پشت ماشین از آن منطقه در حال عبور کردنم گاز ماشین را بیشتر فشار می دهم ٬ شتاب ماشین رو ده برابر می کنم تا از آن منطقه سریعتر خارج شوم ٬هنوز خاطرات آن شب شوم از یادم نرفته ٬ آه ...

هنوز از آخرین حمله ی اس ام اسی که بهم شد نگذشته ٬ چقدر فشارم بالا رفت ٬ دمای بدنم گویی به پنجاه رسیده بود ٬ گویی دوباره خاطره ی شب سوم عید دو شب بعد از آن شب شوم برایم داشت زنده می شد ٬ فشار ۲۰ رو من نمی گفتم ٬ دستگاه فشار بیمارستان فریاد می کشید ٬ آری ٬ دوباره داشتم نابودی را در چنگالم حس می کردم ٬ چقدر سخت بود که بخواهم تا آخرین کلمه ی اس ام اس رو بخونم ٬ چرا ؟ چرا خوشی به من نیامده ؟

لحظه لحظه از کنارم می گذرند ٬ مردمانی در شهر که نمی دانم چه فکرهای پلیدی در سر دارند ٬ می خواهند سریعتر به کجا برسند که سر چه کسی را کلاه بگذارند ٬ آه چقدر سخت است که کنار آدمهای خیابان نفس بکشم ٬ خوب می دانم من از جنس آنها نیستم ٬ ولی کاش بودم ٬ کاش بودم ٬ شاید آلودگی هوای تهران مجازات آلودگی فکرهای مردمش باشد ٬ هر کدام پشت ماشین گویی لاتی است توی چاله میدان ٬ بوق های مکرر ٬ گاز و ترمزهای شدید ٬ سخته توی این شهر رانندگی کنم٬ آه ...

چرا چرت می گویم ٬ خوب می دانم دلم گرفته است ٬ دلم از زمانه ی کثیف گرفته است ٬ خدایا چرا من باید سال ۶۸ بدنیا می آمدم؟ بابا کاش من زودتر به دنیا می آمد و توی جنگ می مردم ٬ آه ...

گرممه ٬ خیلی گرممه ٬ دروغ های اطرافیانم مرا به جوش می آورد ... نمی دانم ٬ ولی می دانم ٬ قرار نبود دیگر اینجا بنویسم ٬ ولی نشد ... نشد که ننویسم ٬ نشد که ننویسم ٬ اصلا می خواستم اینجا را ببندم ٬ ولی هر روز یک طرح جدید از یکی از عکسهایم بک گراند می گذارم ٬ هر روز سر می زنم و آهنگ جدیدی که گذاشته ام رو گوش می دهم ٬ من از خدامه ... آری من از خدامه ٬ به قول دوستی که آمده بود و می گفت ٬ این آهنگ مطمئنم حرف دلت را به زبان بی زبانی می گوید ٬ راست می گفت ٬ اولین باری که این آهنگ را گوش دادم اشک در چشمانم حلقه وار به پایین می افتاد ٬ آری من از خدامه ... آخ که چقدر دلم گرفته ٬ هنوز یادم نرفته ٬ کمتر از یک هفته به کنکورم باقی است ٬ ولی هنوز حتی یک کلمه هم درس نخوانده ام ٬ نمی خواهم نصیحتم کنید ٬ من از نصیحت متنفرم ٬ کاش می شد عاشق نباشم ٬ وای خدایا ٬ خدایا ٬ چه بلایی می خواهی سرم بیاوری ٬ نه ٬ غلط کردم ٬ چه برایم مقدر کرده ای ... دوستت دارم ٬ خودت هم می دانی خداجان دوستت دارم ٬ از روزی که دوباره به یادت افتادم ٬ گرچه همه ی لحظه هایم به یادت نیستم ولی بهت ایمان دارم ٬ به تو ٬ به کارهایی که می کنی ٬ به اتفاقات روزانه ایمان دارم ٬ کجایی خدایا ٬ می شنوی ٬ من ناراحت نیستم ٬ دلم گرفته است ٬ خودت خوب می دانی ٬ از نامردی نارفیقان دلم گرفته است ٬ از دوری عشقم ٬ آخ از همه چیز ... چرا خدایا ٬ چرا ٬ من که فقط ۱۹ سال دارم ٬ مگر چه کردم ؟ شاید داری امتحانم می کنی ٬ من آماده ی نوشتن روی برگه ی زندگیم ٬ همه چیز را از بر نیستم ٬ ولی برای نمره ی قبولیم امیدوارم کافی باشد ٬ برای حتی یک ۷۵/۹ هم آماده ام ٬ می دانم که تو حتی یک را هم ده می کنی ٬ تا کسی که به تو امید دارد قبول شود ٬ ولی خداجان ٬ تا کی صبر کنم ؟ من که ایوب نیستم ٬ من که نعوذن بالله ( امیدوارم که درست نوشته باشم ) تو نیستم که صبر کوچیک کوچیکم چهل سال باشه ٬ هنوز یادم نرفته من فقط ۱۰ یا یازده سال داشتم که تو دختری را که ۳۹ سال از خانواده اش دور بود به هم برگرداندی ٬ خدایا خودت هم می دانی که می دانم معجزاتت رو به چشم دیده ام ٬ با همه ی وجودم لمس کرده ام ٬ تو برایم شق القمر نکردی ٬ ولی معجزه کردی ٬ همه چیزت حکمتی دارد ٬ خوشحالم که مواظبمی ٬ بخودت قسم دوستت دارم ...

 

می دانم هر لحظه به یادمی ٬

 

باز آمدم اینجا تا کمی از دلم خالی کرده باشم ٬ این بار بعد از اینکه اکثرا با خدایم ٬ ( اگر بشود اسمش را با خدا بودن گذاشت ) آرامش دارم و آرامم ٬ خیلی آرام

 

ممنونم خدایا

نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 19:30 توسط یک پسر| |

 + نمی تونستم پست رو پاک نکنم ! شرمنده ....

 

گل آفتابگردان رو به نور می چرخید وآدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک یره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان کاشف معدن صبح است. و با سیاهی نسبت ندارد. این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت.

 

 او به من گفت: " وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد،مطمئن  است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد؛ اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد. آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند.

 

او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه ی زندگی اش را وقف نور می کند. در نور به دنیا می آید و در نور می میرد.

 

نور می خورد و نور می زاید. دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. او با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان می میرد؛ بدون خدا، انسان."

 

آفتابگردان گفت: " روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر "تویی" نمی ماند. و گفت: من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله هایت  راچگونه پر می کنی؟"

 

 آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند. زیرا که او در آفتاب غرق شده بود.

 

جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت: " نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را  به یاد خدا خواهد انداخت؟"

 

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم... " 


در جزیره ای زیبا تمام حواس جمع بودند و زندگی می کردند:  شادی ،غم، غرور ، ثروت، عشق و .........

روزی خبر رسید که جزیره به زودی به زیر آب خواهد رفت.   همه ساکنین  جزیره  قایق هایشان را آماده کردند و جزیره را  ترک گفتند . اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ،  چون او عاشق جزیره بود .

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت،عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او   گفت: ((آیا می توانم با تو همسفر شوم؟))  ثروت گفت:((نه، من مقدار زیادی طلا و نقره حمل می کنم و   جایی برای تو ندارم.)) پس عشق از غرور که با یک کشتی زیبا راهی مکان امنی بود   کمک خواست.

غرور گفت:((نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس وکثیف شده وقایق زیبای مرا کثیف خواهد کرد. غم در نزدیکی عشق بود،پس به او گفت: ((اجازه بده تا من با تو بیایم.)) غم با صدایی حزن آلود گفت:

 (( آه من،من در سوگم و نیز به تنهایی دارم. )) عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدرغرق خوشی وهیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد وعشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: ((بیا عشق ،من تو را خواهم برد.)) عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی نپرسید با کی همراه می شود ؟!؟؟؟؟؟ وقتی به خشکی رسیدند، هر که به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داد چقدر برگردنش حق دارد . عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای بر روی شن ها بود ،رفت و از او پرسید: ((او که بود؟))

  علم پاسخ داد:((زمان))

  عشق گفت:((چرا به من کمک کرد؟))

  علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:

  (( زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.............))

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:4 توسط یک پسر| |

 نجاتم بدهید

 

این بدنم زیر سم اسبان است

 

بخدا روحم لگدمال ارواح است

 

آه

 

نجاتم بدهید

 

 

 

 

 

نجاتم بدهید

...............................................................................................

 

نجاتم بدهید

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:17 توسط یک پسر|

 

 

مگر چیزی بر روی پیشانیم نوشته است ؟

 

 

 

کزین بخت بد هرگز نیاسوده ام !

 

وقتی داشتیم از مسافرت بر می گشتیم توی جاده فقط یه چیزی نظرمو جلب کرده بود که توی شهر نظرمو جلب نمی کرد ؟

 

اونم ستاره های زیاد آسمون بودن !

میلیون ها میلیونها ستاره

 

یعنی واقعا من یه ستاره هم میون اونها ندارم ؟؟؟!!!!

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 19:57 توسط یک پسر| |

رفیق من سنگ صبور غم ها

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچ کی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلی ها

خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم ٬ پیر تو ای جوونی

پیر شدم ٬ پیر تو ای جوونی

 

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره  نیست

اگر چه هیچ کس نیومد

سری به تنهایی ات نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

 

اگر بیای همون جوری که بودی

کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده

هر کی شنیده از خودش بی خوده

اما خودم پر از شدم از گلایه

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاجه به نور خورشید

 

تنهای بی سنگ صبور

خونه  ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچ کس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت کور

توی شبات ستاره نیست

عمری و راه چاره نیست


تمام شبام و روزام گذشتند و گذشتن تا اینکه یه روز بعد از یک سال طولانی و سخت دوباره عشقم را دیدم ولی توی وضعیتی بودیم که نه می شد به عشق فکر کرد و نه به افکار عاشقانه روی آورد و نه حرفای عاشقانه زد ٬ اون رفت و من را تنها گذاشت ٬ تنهای تنها ٬ می گفتند با صبر همه چیز درست می شه ولی دروغ می گفتن ٬ خیلی دلم گرفته از خیلیا ٬ خودش که فکر می کنم از دست من خیلی ناراحت باشه چون توی نگاه خودش من به اون خیانت کردم و اون رو لو دادم  ولی خودش اگه کم فکر کنه این موضوع را متوجه می شه که من فقط بخاطر اون و بخاطر اینکه تمام وجودم برای اون زندست و قلبم را که فقط برای او می تپه رو حاضر فداش کنم ولی فکر نمی کنم که اون چنین فکری داشته باشه ٬ امیدوارم از من عقده ای به دل نداشته باشه ٬ امیدوارم بدونه که اگر اتفاق بدی که نباید بگم بینمون اتفاق افتاده فقط بخاطر خودش بوده تا اینکه به خودش بیاد و بفهمه که چه کاره اشتباهی رو داره می کنه ٬ من زندگیم فنا شدست ٬ هیچ امیدی به دنیای بعد از فرانک ندارم ٬ عشق را کاش می شد باز پروری کرد ٬ هه ٬ خودم هم می گم کاش می شد ٬ چند سال دیگر که به کارهایی که قبلا انجام داده می خنده می خوام بهش بگم همیشه دوستت خواهم داشت و مطمئن باش هیچ کس جای تورا در زندگی ام نخواهد گرفت ٬ خودت هم این را می دانی که هیچ احدی جای فرانک را در دلم نخواهد گرفت ٬ خودش هم خوب می داند که این غیر ممکنه ٬ چون من هیچ کس را به اندازه ی او دوست نداشتم ٬ می دانم که حد اقل از نظرش به او خیانت کرده ام و او را به بازی گرفتم ولی اشتباه می کند ٬ من او را بیشتر از جونم دوست داشتم ٬ بیشتر از جونم که حاضر هر جوری که بخواد فداش کنم ٬ اگر اتفاقی بینمون افتاد فقط بخاطر خودش بود چون من صلاحش رو می خواستم و می خواستم که اون راه درست رو انتخاب کنه ٬ حالا هم اگه بخواد که من از زندگیش برم خیلی آروم و بی سر و صدا از پیشش می رم و بدون اینکه برای خانواده اش و خودش مشکلی بوجود بیارم می رم ٬ برای خودم هم سخته که همچین اتفاقی بیفته ولی می دونم که من یک عاشق بودم و به قول دوستی :

 

مدال پر افتخار عاشقی بر روی سینه ام چشمک می زند !

 

آری من عاشق می مانم و منتظر بازهم می مانم که این تلفنی که شاید سالی یک بار زنگ بخورد دوباره زنگ بخورد و صدای عشقی که بیشتر از جونم دوست دارم پشت خط بشنوم تا زندگی را دوباره از نو آغاز کنم ٬ زندگی که برای همیشه برام مقدس بوده و خواهد بود ٬ من بارها خواستم که خودکشی کنم ولی بخاطر خانواده ام ٬ عشقم ٬ دوستانم ٬ و تمام کسانی که به گردنم حق دارن و نباید آنها را از دست بدهم خودکشی نخواهم کرد ٬ این کار احمقانه را هیچ وقت نخواهم کرد ٬ به زندگی ادامه خواهم داد ٬ امسال سال کنکور منه ٬ آری امسال سال کنکور منه

نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 11:8 توسط یک پسر| |

 

به زير سقف آسمون ايستاده ميمره درخت ...


 بدجوري دلم گرفته ... شايد بتونم به جرئت بگم تا حالا تا اين حد دلم نگرفته بود٬ سه روزي هست که بدجوري تو خودمم بدجوري مي خوام بذارم برم ٬بدجوري مي خوام خود کشي کنم ٬ چون واقعا به پوچي رسيدم ٬ اينقدر پوچ که شايد ديگه هيچ چيز توي دنيا رنگ و بوي تازگي رو برام نداره ...

 

با عقل خود از عشق سخن گفتم و خندید

آری ....... خبر از بی خبری خواسته بودم

 

هيچ چيز توي دنيا اون جوري که من مي خواستم نبود٬ هميشه يه مشکلي سر راهش بود ٬ هميشه اونجوري که همه کس رو مي ديدم نبودن ٬ همه خوب و همه زيبا و همه  يک رو و صاف و صادق  نبودن هيچ کس برام صاف نبود ٬ صادق نبود ولي خوب همه مي دونن که من براي همه صاف و صادق بودم٬ هيچ وقت به کسي دو پهلو نگفتم ٬ خرده مي گرفتم ولي کينه نداشتم٬  به خدا خسته شدم ...خسته

 

کوله بار آرزوهات روي دوشت

تا کجاها رفتي با پاي پياده

رفتي و به هر چي خواستي نرسيدي

متاسفام برات اي دل ساده

*************        اي دل ساده

عاشقو خسته و غمگين و پريشون

دل بي کس دلکه بي سرو سامون

دل زخمي دل تنها و تکيده

دل گريون منو اي دل گريون

 

 

ديگه دارم به نابودي کشيده مي شم ! به نابودي ... دارم ديوونه مي شم ٬دارم پير مي شم ... پيره پير ... شايد هيچ کس باور نکنه که يه جوون ۱۸ - ۱۹ ساله داره يواش يواش موهاش سفيد مي شه ... شايد پيدا کردن ۲۳ تار موي سفيد که همه به جز ناراحتي چيزه ديگه اي برام نداشتن روي قسمت جلويي موهام دارن خودشون پيرم ميکنن ... دونه به دونه دارن پيرم مي کنن ... هر ۲۳ تار موي سفيدي که توي خانوادمون بي سابقست به اين زودي موها سفيد بشه ٬ بابام تعجب مي کنه آخه مادر بزرگم توي سن ۸۰ سالگي هيچ وقت موي سفيد نداشت ... حتي يک بار هم از رنگ مو استفاده نکرده بود ... پدرم بعد از ۵۰ سال تازه داره موهاي سفيدش نمايون مي شه ولي من توي سن۱۸سالگي و ۱ ماه و ۱۲ روزگي ۲۳ موي سفيد توي سرمه ...   به کي بگم ٬ به کي بگم ؟؟؟؟

 

چه کسي جواب موهاي سپيدم را مي دهد ؟؟؟

 

خسته شدم از اينکه همه بهم ترحم مي کنن و مي گن چيزي نيست ٬ شما جوونا بينتون مد شده زود موهاتون سفيد مي شه ولي من خودم مي دونم اينا جز يه جفت اراجيف که مي خوان باهاش منو آروم کنن نيست ... غصه توي دلم داره سنگيني مي کنه ... ديگه نمي تونم سرپا وايستم ... دارم يواش يواش نابود مي شم ... انگار گناه بزرگي کردم که خدا هم داره اين جوري من رو مجازات ميکنه ...

 

فراز مي گه : هيچ وقت خودتو به عشقت تحميل نکن...انتهاي اين کار منم.....مني که به جنون رسيدم...و کسي اينو نميبينه

 

من مي خوام به فراز بگم :                                           من به جنون رسيده ام ...

 

عاشقا انگار توي اين دوره و زمونه هيچ جايي براي خودشون نمي تونن پيدا کنن که به اونجا پناه ببرن ! چرا هيچ کس به اين فکر نمي کنه : عاشقا بخدا خيلي تنهان ! تنهاتر از اونيکه بتونن زندگيشون رو با کسي قسمت کنن ٬ حتي با عشقشون ...

 

ديگه گوش دادن به آهنگاي غمگين چاوشي و قميشي و رامين بي باک و اميد نوري و خيلياي ديگه برام تازگي ندارن٬ پاي همشون اشکم در مياد که چي ٬ که دارم نابود مي شم و اينا فقط شعار مي دن ! خيلي دل تنگم ٬خيلي دلتنگم٬ شايد يه روزي برسه که داستان زندگي من بشه خنده دارترين داستان و زندگي نامه ها ... ولي کسايي که واقعا مثل من باشن ٬ به حالم گريه مي کنن ٬ همه مي خندن که عشق ۱۶۰۰ کيلومتري کي ديده تا حالا ولي من مي گم ٬ من عاشق ۱۶۰۰ کيلومتريم ٬ عاشق کسي که ۱۶۰۰ کيلومتر ازم دوره و نمي دونم خوشبختانه يا بدبختانه هر روز دارم بيشتر عاشقش مي شم ولي ... چه کنم ٬ سرنوشت ما رو هم خدا اين جوري رقم زده ... نا شکري نمي کنم ٬ شکر اين رو مي کنم که حداقل اگر کسي نمي دونه خودم بهتر از هر کسي مي دونم که عشق پاکه ٬  پاک پاک ...

 

ابراي پاييزي دلگير من

جوونتراي چهره ي پير من

چشماي من بي خبراي ساده

منتظراي دل به جاده داده

مردمکاتون به کجا زل زدن؟

باز مژه هاتون به کجا پل زدن؟

کاشکي بدونيد که دارم هنوزم

از اشتباه قبليتون مي سوزم

با اينکه هيچ کس نيومد پيش من

شب زده راه چشماي درويش من

تنها نبودن حتي يک دقيقه

با تنهايي که بهترين رفيقه

که بهترين رفيقه

 


مطمئنا حمتون اين آهنگ رو شنيدين ٬ ابراي پاييزي دلگير من ٬ جوونتراي چهره ي پير من ٬ فقط اين يک تيکش جيگرم رو آتيش مي زنه ٬ آتيش مي زنه ... آتيش مي زنه ...

 

خسته شدم از بس شنيدم :            متاسفام برات اي دل ساده ...

خسته شدم  از بس اينکه زمزمه کردم :        چشماتم تنهام گذاشتن

                                                             حالا من موندم و اشک و بغز و آه و

                                                             تک ستاره ي تو و من

                                                              بگو گفتم يا نگفتم

                                                             مگه بهت نگفته بودم بي تو روزگار من تيره و تاره

                                                            حالا يادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره

                                                            ديگه جون نداره دستام آخر قصه رسيده

                                                            عطر تو مثل نفس بود واسه اين نفس بريده

يا زير لب بازم بخونم :

 

تنهاترين من تنها نذار منو

تنها سفر نکن ٬ سفر نکن

اين دل شکسته ي از ياد رفته رو ديونه تر نکن

چشماي خيس من ? اين چشمه هاي غم

ديوونه ي توئن ٬ اي رود مهربون ٬ از روز وصلمون  چيزي بگو به من

حرفي بزن گلم ٬ من کم تحملم ٬ حرفي بزن گلم ٬ من کم تحملم

 

 

مي ترسم عاقبت از ياد تو برم...

 

 


شاگرد از استادش پرسيد: عشق چيست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور.
اما هنگام عبور از گندم زار به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي
 بچيني.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: چه اوردي؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ!
هر چه جلوتر ميرفتم خوشه هاي پر پشت تري مي ديدم و به اميد پيدا کردن
پر پشت ترين تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق يعني همين!

 

 

 


... اول انگار نگاهم کرد
... اول انگار ساکت بود
بعد آهسته گفت: برايت سنجاق‌سري از گيسوي رود وُ خوابِ خاطره آورده‌ام
آيا همين نشانيِ ساده براي علامتِ علاقه کافي نيست؟
... حالا چمدانت را بردار آرام و پاورچين از پله‌ها به جانب آسمان بيا
ما دوباره به خوابِ دور هفت دريا وُ هفت رود و هفت خاطره برمي‌گرديم
آنجا تمامِ پريانِ پرده‌پوش در خوابِ ني‌لبک‌هاي پُر خاطره ترانه مي‌خوانند
... آنجا خواب هم هست
... اما بلند ديوار هم هست
... اما کوتاه فاصله هم هست
اما نزديک، نزديک ... نزديکتر بيا مي‌خواهم ببوسمت

 

 

در کنج قفس پشت خمي دارد شير

گردن به کمند ستمي دارد شير

در چشم ترش سايه اي از جنگل دور

اي واي خدايا که چه غمي دارد شير...

 

مژگان خانم ضحاکي مي گه :  

براي عشق بنويس
دوستت دارم
وهيچ وقت از عشق نااميد مشو...

 

من هيچ وقت از عشق نا اميد نشدم ولي ...        مي ترسم ... عشق من رو نا اميد کنه ...

بازم همون سه نقطه ها ...

شب و روز پيش مني
تو هنوز پيش مني
تو هنوز تو سفره ي دل درويش مني


حالا ديگه تو رو داشتن خياله

دل اسير آرزوهاي محاله

غبار پشت شيشه ميگه رفتي

ولي هنوز دلم باور نداره

حالا راه تو دوره

دل من چه صبوره

کاشکي بودي و مي ديدي

زندگيم چه سوت و کوره

آسمون از غم دوريت

حالا روز و شب مي باره

ديگه تو ذهن خيابون

منو تنها جا مي ذاره

خاطره مثل يه پيچک

مي پيچه رو تن خستم

ديگه حرفي که ندارم

دل به خلوت تو بستم
 
 

 


گفتنی رو باید بگم

اگه گریه امون بده ! :

 

دوستت دارم ... باور کن !

 

 


بگذريم نوشتم تا کمي آروم بشم ...


نگاهم هنوز به جاده است ...

 

 

 

امضاء : حامد

..................................

......................

............

....

..

.

نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:9 توسط یک پسر| |

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند# همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند# ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند# گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند# آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند# عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند# خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد# عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد

 

 

 

وقتی پشت تلفن آرزوی شنیدن خیلی چیزها رو داری و ضدشان رو می شنوی حتما نابود خواهی شد ٬ من تجربه اش کردم   ٬   تجربه اش نکنید ..... >>><<<<< بخدا ضرر می کنید و خواهید شکست

 

 

می تراوید آفتاب از بوته ها .

دیدمش در دشت های نم زده

مست اندوه تماشا ٬ یار باد٬

مویش افشان ٬ گونه اش شبنم زده.

 

لاله ای دیدم - لبخندی به دشت -

پرتویی در آب روشن ریخته.

او صدا را در شیار باد ریخت :

«جلوه اش با بوی خاک آمیخته.»

 

 

رود ٬ تابان بود و او موج صدا :

« خیره شد چشمان ما در رود وهم.»

پرده روشن بود ٬ او تاریک خواند :

« طرح ها در دست دارد دود وهم .»

 

چشم من بر پیکرش افتاد ٬ گفت :

« آُفت پژمردگی نزدیک او .»

دشت : دریای تپش ٬ آهنگ ٬ نور.

سایه می زد خنده ی تاریک او.

 

 

روزهای سختی رو طی می کنم ٬ می نویسم اینجا برای کسی که زندگی من است ٬ برای کسی که بخاطرش زنده ام ٬ ولی او ...

گویی راست می گفتند که تا کسی چیزی را بدست نیاورد برایش به هر آبی می زند حتی اگر گدازه های مذاب کوههای آتش فشان وجودی انسان های دیگر باشد ... روی هر چیزی پا می گذارند و هر چیزی رو نابود می کنند تا چیزی را که می خواهند بدست آورند ٬ حتی خودشان را ٬

باور نمی کردم ٬ باور نمی کردم

کاش همه پر صداقت بودند ٬ همه زندگی را می فهمیدند ٬ همه برای ما همان جوری بودند که می دیدیم... هه ٬ می دانم احمقانه ای بیش نیست ٬ راحت بگویم : هیچ چیز آن چیزی نیست که می بینم !

 

عاشقان برای هیچ چیز دلیلی نمی آورند

 

برای هیچ چیز که می بینند و زندگیشان به آنها بستگی دارند ٬ یاد گرفته ایم که نپرسیم و پیش برویم ٬ دیگر خسته ام از روزهای تنهایی ٬ می نویسم برای کسی که شاید هر چند وقت یک بار می آید و می بیند ٬ می نویسم برای کسی که شاید خیالش دیگر راحت است

پس کو ؟ : خیلی وقته............................  منو در گیر خودت کن ٬ ؟؟؟؟؟؟؟

برای که می نوشت ؟ برای که ؟

آن روز که برای اولین بار دیدمش گویی ناراحتی قلبی دارم ٬ تمام بدنم با تپش قلبم تکان می خورد ٬ چشمانم از حلقه ی نا امیدی اش بیرون می زد ٬ نمی دانم ٬ آغاز چه بود ؟ تا به اون زمان حسش نکرده بودم ٬ همه می گفتند عاشقی است ٬ راست می گفتند ٬ بعد از دوسال فهمیدم ...

 

عاشقان را ذات تنهایی است ٬ بی فرار ...

نمی دانم تا به کجا پیش خواهم رفت ٬ آرزوهای کوچک و بزرگی که در کنار عشق آرام می گرفتند ... کنار معشوقه ام به حقیقت می پیوستند ٬ لبخند تلخ روی لبانم ٬ دیگر پاک نمی شوند ٬ کابوس های شبانه ام تمامی ندارند ٬ کسی حرفم را نمی فهمد ٬ خوب می دانم که هیچ کس لبخند مرا تجربه نکرده است٬ هیچ کس تا به حال برایم گریه نکرده است ٬ حتی شلغم ٬ حتی او که نمی دانم که بود که گفت می خواستم عشقم مال او باشد معلوم نیست که بود ؟؟؟ شاید او هم توهمی بود برایم ٬ ولی خوب می دانم شلغمی وجود ندارد ٬ نه هیچ شلغمی نیست ٬ چرت و پرت هایم تمامی ندارند ٬ ناراحت نباشید ٬ تنها شما نیستید که چرت و پرت می گویید ٬ ببخشید به قول کسی : اوسه شر می گویم ٬ هه ٬ شاید نمی داند که تلفظ درستش چیست ٬ شاید گفتن کلمه ی " شر " خیلی زشت بود ولی حالا از تلویزیون مسخره ی ما در سریالی که شاید خیلی طرفدار داره خیلی راحت این لغت بکار برده می شه ٬ ولی توی سریال مسخره ای که هر شب پخش می شه ٬ وقتی با آرایش غلیظ زنها مواجه می شیم که رنگ سریال تقریبا داره سیاه و سفید می شه که آرایششون معلوم نباشه ٬

اه ول کنید این حرفها به ما نیومده ...

همه جا با عشق بازی می شود و همه فکر می کنند کار درست همینه که :

                          عشق رو بازیچه می گیرند و عاشق را دیوانه و احمق می خوانند

شاید راست می گویند ؟! ها ؟ راست می گویند که عاشقان احمقند و دیگر در دنیا عاشق پیدا نمی شود؟ پس من چه هستم ؟

                           <<<<<<< آدمی که عشق رو انکار کنه حیوونه >>>>>>>>

 

بخدا حیوونه

 

خدایا ممنون که اجازه دادی دوباره انگشتانم روی کیبورد این چرت و پرت ها رو نگارش کنه !!!

 

خدایا شکرت

 

اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر و رنج است اگر عاشق شدن يک گناه است پس دل عاشق شکستن صد گناه است

 

پدري براي سرگرم كردن فرزندش نقشه جهان را چند قسمت كرد و به او داد تا مانند پازل درستش كند. پسر خيلي زود اين كار را تمام كرد. پدر كه ميدانست فرزند با نقشه دنيا آشنايي نداشته تعجب كرد و پرسيد: ...چه طور به اين سرعت توانستي تكميلش كني ؟؟؟ پسر جواب داد: پشت نقشه عكس يه آدم بود ، آدم را ساختم جهان خود به خود درست شد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 16:1 توسط یک پسر| |

به او بگوييد دوستش دارم به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من در آن غرق شده . به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نور و شعر و ترانه برد . و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد


باز هم ثانیه ها اسم تورا جار زدن و دقایق همه امشب به تو تکرار زدن وسکوتی که دراین عقربها میچرخید نکند در دل تو اسم مرا دار زدن


کاش ميشد روي قلب سرنوشت،لحظه هاي با تو بودن را نوشت

نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 10:24 توسط یک پسر|

آموخته ام اگر چه از هر چیزی بهترینش را ندارم ، ولی از هر چه دارم بهترین استفاده را کنم.

آموخته ام لبخند ارزان ترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید.

آموخته ام آنچه امروز در دست دارم ، ممکن است آرزوی فرداهایم باشد.

آموخته ام که هیچ روزی از امروز با ارزشتر نیست.

 

 

 

آری ٬ یک هفته ای کرمانشاه بودم و جایی برای آپ کردن نبود ٬ اگر هم کافی نت می رفتم آنقدر فرصت نبود که بخوام آپ کنم ٬ فقط چک می کردم و نظرات تایید نشده رو تایید می کردم و به وبلاگ های دوستان سری می زدم ٬ کاش هیچ وقت اون روزا تموم نمی شد ...

 

جای همتون خالی خیلی خوش گذشت ٬ مخصوصا که دو تا بچه ی کوچیک بین جمع یازده نفرمون جایی واسه خودشون باز کرده بودن و دل همه رو برده بودن ٬ پوریا ( کوچیکترین پسرخالم ) که یک سال ازم کوچیک تره توبه کرده بود و شروع کرده بود به نماز خوندن ٬ خیلی حال کردم نه ببخشید خیلی کیف کردم ٬ چون هر چی باشه پسرخالمه و مثل داداش ٬ به هر حال خوش گذشت ٬ از ول گردی توی خیابونهای کرمانشاه گرفته تا رفتن به استادیوم و دیدن بازی تیمی که خیلی دوستش دارم ٬ بله درست فهمیدید پرسپولیس رو میگم ٬ گرچه اصلا خوب بازی نکرد ولی کرمانشاهی ها از جمله پوریا خیلی خوشحال بودن که از پرسپولیس یه تساوی گرفتن و خیلی با خودشون حال می کردن ٬ منم زیاد ناراحت نشدم ٬ خوب دوست نداشتم ناراحتی کسایی رو که دوستشون دارم ببینم ٬ ولی خیلی حال داد ٬ گرجه اصلا امکاناتی نداشت ورزشگاه که بلیتشم مثل آزادی تهران بود ولی کلا خوب بود ...

 

اصلا یادم رفته بود واسه ی چی می خواستم آپ کنم ٬ آره ... درست روز چهارشنبه بود که فرانک انتظارم رو پایان داد ولی ... حیف که یه انتظار دیگه رو شروع کرد ٬ اون شب خیلی خوشحال بودم ولی ... حیف که زیاد طول نکشید ٬ عیبی نداره می دونم ممکنه مشکلی براش پیش اوومده بوده ٬ درکش می کنم ٬ اون مثل خودم مشکل زیاد داره ولی هیچ وقت نا امید نمی شه ٬ شاید که نه ٬ حتما امیدوار بودن رو از فرانک یاد گرفتم ٬ با اینکه ازم کوچیک تر بود ولی خیلی چیزها مثل گذشت و امید رو فقط اون بود که به من یاد داد ٬ به هر حال خیلی دوستش دارم ٬ خدا شاهده هیچ کس توی زندگیم نمی تونه جای اون رو بگیره ٬ هیچ کس ٬ بازم منتظرش می مونم تا اینکه یه روزی بالاخره بتونم مثل قبلا باهاش باشم و غمخوار و یاورم باشه ٬ خدا اون روز رو سریعتر برسون ... الهی آمین

 

راستی یه چیزی یادم رفت بگم ٬ :

 

 

       خدا خیلی دوست دارم ٬ واقعا معجزه هات رو به چشم می بینم

 

 

ای نزدیک

 

در نهفته ترین باغ ها ٬ دستم میوه چید.

و اینک ٬ شاخه ی نزدیک ! از سر انگشتم پروا مکن.

بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست ٬ عطش آشنایی است.

درخشش میوه ! درخشان تر.

وسوسه ی چیدن در فراموشی دستم پوسید.

دورترین آب

ریزش خود را به راهم فشاند.

پنهان ترین سنگ

سایه اش را به پایم ریخت.

و من ٬ شاخه ی نزدیک!

از آب گذشتم ٬ از سایه بدر رفتم ٬

رفتم ٬ غرورم را بر ستیغ عقاب - آشیان شکستم

و اینک ٬ در خمیدگی فروتنی ٬ به پای تو مانده ام.

خم شو ٬ شاخه ی نزدیک !

 

 

 

موفق و پیروز باشید

 

با امید به زندگی ... حامد

 

اگر تمام شب برا ي از دست دادن خورشيد گريه کني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد

 

 

بچه که بودم فقط تا 10 بلد بودم بشمارم .دنیا 10تا بیشتر نبود.از بابا 10تا بستنی می خواستم.مامان رو 10 تا بیشتر دوست نداشتم.ولی حالا نمی دونم که ته دنیا کجاست .اخر دوست داشتن چقدره.فقط اینو می دونم که به اندازه ی 10 تای بچگیم دوستت دارم فرانک جان

 

just us

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 10:48 توسط یک پسر| |

 

شب زده تو شهر شلوغ

آدما آدمک شدن

اما هنوز دستای ما

گرمی زندگی دارن

فکر سکوت شب نباش

دلنشین ترانه هاست

هنوز تو قلب عاشقت ترانه پر از صداست

فکر جداییمون نباش

عطر گلهای خاطره

برای ما دو تا هنوز نشونی از امید داره

بیا ترانه سر کنیم

تو این حجوم بی کسی

بیا که فریاد بزنیم تا که بیاد فریاد رسی

اگه هم صدا بخونیم شب می میره شب میمیره

آخر ترانه هامون خورشیده که جون می گیره

 

نگو روشنی محاله که شب سر و سیاهه

نگو عاشقی بعیده ٬ این لغت برام غریبه

 

هنوزم میشه غزل خوند به امید روشنیمون

میشه با صدای بارون

غم و غصه رو ز دل روند

 

حامد

 

هدفم از نوشتن این پست چیز زیادی نبود ٬ می خواستم بعد از یه مدت دوباره یه آپ داشته باشم و درد دلم رو بگم ٬ خداییش جامعه ی افتضاحی داریم ٬ خداییش مردممون عین آدمک شدن ٬ فقط ظاهر دارن اگر بخوای به درونشون بیندیشی هیچی نیست ٬ فقط ظاهر دارن ٬ نمی خوام از نا امیدی بنویسم چون توبه کردم که نا امید بخوام بشم ٬ خداییش سرشار از امیدم ٬ امید به زندگی ٬ امید به آینده ٬ امید به همه چی ٬ خدا وکیلی زندگی تا این حد به کامم نبوده ٬ البته چرا یه زمانی بود ٬ اوونم زمانی بود که با عشقم بودم ٬ نمی دونم چی بگم ٬ من توی زندگیم دوستای زیادی داشتم ٬ خیلی زیاد ٬ ولی فقط چندتاشون واقعا دوست بودن و به درد دلم گوش می کردن و صمیمی بودم باهاشون ٬ خیلی از دوستام از بچگیم تا حالا باهاشون دوست بودم ولی هیچ کدومشون دوست واقعی نبودن با اینکه خیلی احساس دوستی و رفاقت بینمونه ... بازم نمی دونم چی بگم ٬ از اینکه عکسامو توی  وبلاگم زدم مطمئن باشید منظورم فقط یه چیز بوده ٬ موهام ... خیلی قبلا من رو با موهای ساده و بی آلایش دیدن ٬ شاید یه ذره توی ذوقشون بخوره یا شایدم بگن که خوشکلتر شدم با این موها ٬ راستش رو بخواین من عاشق این موها نیستم ٬ ازشون بدم هم نمیاد ٬ یه حالت بی تفاوتی دارم نسبت به موهام که طرحشون چه جوری باشه . خیلی برام فرقی نمی کنه ٬ فقط برام مهم اینکه مرتب باشن .

حالا دلیل اینکه اول نوشته هام نوشتم که جامعه ی بدی داریم و اون شعر یا ترانه ی آدمک رو هم نوشتم به خاطر این بود که اگه به عکسای من نگاه کنید متوجه می شید که من منظورم چیه ... نمی دونم تا دیروز و پریروز که موهای ساده داشتمو ٬ فشن نمی کردم و یا حالت های قشنگ روز درست نمی کردم مردم و اطرافیانم با یه چشم بی تفاوتی و ساده انگاری نسبت به من داشتن و خیلی راحت از کنارم رد می شدن و آدم هم محسوبم  نمی کردن ولی دیروز که برای اولین بار یه همچین مویی درست کردم و یه ذره زیادی به خودم رسیدم می بینم که وقتی توی خیابون راه می رم ٬ همه با یه چشم دیگه بهم نگاه می کنن ٬ خیلی تحویلم می گیرن ٬ بدون اینکه بدونن من فطرن چه جور آدمیم ٬ من بچه ی سوسولی نیستم ٬ ولی بدم میاد از این جور آدما ٬ حد اقل این رو کسایی که با من ارتباط داشتن می دونن ٬ من آدم باری به هر جهتی هم نیستم ...

 

ولی واقعا متاسفام برای انسانهایی که به خاطر ظاهر یک آدم را تحویل می گیرن و یک آدم رو از خودشون می رونن ٬ من مخالف به خود رسیدن و زیبا و با طراوت بودن نیستم ٬ من مخالف اینم که اگه یه روز یه آدمی که تا دیروز چندان براش تره هم خورد نمی شده حالا با یک تغییر ظاهر به یک آدم حسابی و محبوب تبدیل بشه ٬ من عقده ای نیستم ٬ خیلیا ممکنه که پیش خودشون فکر کنن من عجب آدم عقده ای و ننری هستم ولی خداییش یکم فکر کنید ٬ من همون بچه ی ساده ی دیروز بودم و امروز ظاهرم عوض شده ٬ خودم که عوض نشدم

 

راستی یه چیزی یادم رفت بگم ٬ حالا دیگه برای عشقم می نویسم ٬ دوستت دارم تا ابد

 

هیچ کس جای تو را در دلم نخواهد گرفت ٬ مطمئن باش                    دوستت دارم

a bit of wind & fog

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 12:18 توسط یک پسر| |


Design By : Night Skin